تبليغاتX
هری پاتر و دنیای تاریک
هری پاتر و دنیای تاریک
فصل هشتم

هری پاتر و دنیای تاریک

 

فصل هشتم : هسته اصلی

 

رعد و برق به شدت سینه آسمان را می شکافت و صداری مهیب خود را به رخ جنگل آرام آلبانی  می کشید پس از مدتی باران شدیدی در جنگل سیاه براکیزوف شروع به باریدن کرد مرد کوتاه اندام با دست آهنی خود رو به پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد به یاد گذشته ها افتاده بود برای خودش هم عجیب بود که چطور می شود در این جنگل که پر بود از انواع جادوی سیاه احساساتی شده باشه پیتر به گذشته فکر می کرد به زمانی که جیمز و سیریوس  و ریموس از او حمایت می کردند و نمی گذاشتند که او احساس تنهایی بکند به آن زمانی فکر می کرد که رفت و جای جیمز ولیلی را به ولدرمورت لو داده بود به یاد مادرش افتاده بود که دور از او تنها درگذشته بود و او نمی توانست برایش کاری انجام بدهد نمی دانست که چرا کارش به اینجا کشیده شوده بود  غرق در افکارش بود که

صدایی او را به خود آورد او  در رو به روی خود اسنیپ را می دید مردی که هنوز هم از او متنفر بود هنوز هم وقتی او را می دید احساس بدی به او دست می داد و دوست داشت او را به قتل برساند اما حیف که او معاون اول لرد سیاه بود

پیتر : سلام سرورس

سرورس  : سلام بر موش آواره زباله ها

        پیتر : سروس تو نمی توانی که جدی باشی لرد سیاه مدتی هستش که منتظرته

سرورس : فکر کنم جدی بودن یا نبودن من به خودم  ربط داره اما در این مورد مگه شک داری مگه تو چند سال به شکل موش درزباله دانی خانواده ویزلی زندگی نکردی پس میشی موش آواره زباله ها نکنه فکر کردی خانواده ویزلی قصر دارند

اما در مورد اینکه چرا دیر کردم ترجیح می دهم که دلیلش را شخصا به اطلاع لرد سیاه برسانم  حالا برو به لرد سیاه اطلاع بده که من آمده ام

پیتر : 100 دفعه گفتم که تو حق نداری به من دستور بدی

سرورس : امروز حتما در مورد شرح وظایفت با لرد سیاه صحبت می کنم

پیتر به سمت اطاق لرد سیاه رفت ودر را به صدا درآورد صدای خفه ایی از

پشت در به گوش رسید بله پیتر در را باز کرد تعظیمی کرد و شروع به صحبت کرد

پیتر : ببخشید جناب لرد سرورس اسنیپ آمدن می خواستن بیاد خدمتتان

لرد سیاه : بگو بیاد پیتر خودت هم برو یک جا خودت را گم و گور کن

پیتر دوباره تعظیمی کرد و از اطاق بیرون رفت

اسنیپ پا به درون اطاق گذاشت خم شد و جلو ردای ولدرمورت را بوسید

و گفت سلام ارباب

لردسیاه : سلام سرورس چه خبر

اسنیپ : خبرهای خوب قربان دستورهای شما همه با موفقیت اجراء شد

لردسیاه : خیلی خوبه آیا جاسوسمان در وزارت خانه کار خودش را به خوبی انجام می ده اخباری به می ده به دردمان می خوره

اسنیپ : بله قربان

لرد سیاه مکثی کرد و زیر لب گفت : خوبه خوبه و بعد گفت سرورس از وزارت خانه خبر خاصی نیست

اسنیپ : چرا قربان امروز معاون وزیر انتخاب شد

لرد سیاه : جالبه کی هستش

اسنیپ : جادوگر زیاد مهم وقدرتمندی نیست احتمالا می شناسیدش دیوانه مشنگها آرتور ویزلی

لرد سیاه خنده ایی کرد و گفت : وای اسکریمجور به چه بدبختی افتاده که آرتور ویزلی را کرده معاون خودش واقعا چه وزارت خانه ایی شده

اسنیپ : بله قربان واقعا وضعیت وزارت خانه خراب شده

لرد سیاه : از هری پاتر چه خبری داری ؟

اسنیپ : قربان پاتر الان در مدرسه هستش وضعیت ایمنی مدرسه هم 100 برابر شده

لرد سیاه : سرورس نمی دانی ان شب هری و آن پیتر خرفت کجا رفته بودن ؟

اسنیپ : متاسفم قربان نمی دانم چون دامبلدور قبل از رفتنش به کسی چیزی نگفت و هری هم چیزی به کسی نمی گه حتی جاسوسمان گفت که وزارت خانه خیلی سعی کرده که این موضوع را کشف کنه اما اصلا به جائی نرسیدن

لرد سیاه : عجیبه واقعا عجیبه به نظرت اسنیپ ممکنه دامبلدور از قضیه جاودانه سازها چیزی فهمیده باشه

اسنیپ : نه قربان دامبلدور فقط فکر می کرد که شما فقط یک جاودانه ساز ساختید که آن هم همان کتابی بوده که مالفوی هدرش داد

لرد سیاه : تو مطمئنی

اسنیپ : کاملا چند بار خودش این موضوع را به من گفت که مطمئنم شما فقط یک جاودانه ساز دارید

در همین حین صدای در به گوش رسید 

اسنیپ : حتما دم باریک باز گوش وایساده قربان نمی خواهید برای دم باریک تصمیمی بگرید

لرد سیاه : نه اسنیپ او را هنوز لازم دارم همانطور که تو را لازم دارم 

لرد سیاه سپس فریاد زد بله

دم باریک در حالی که می لرزید داخل شد و گفت : ببخشید قربان

جناب پتروف اسکوریجوف وزیر سحر و جادوی بلغارستان سزار پورتیف

وزیر سحر و جادوی آلبانی  مورادوف کاردیف وزیر سحر و جادوی رومانی  گری بک و مایکل گریندل والد اجازه ورود می خواهند

لرد سیاه اخمی کرد و گفت : خیلی خوب دم باریک اجازه ورود را می دهم

خودت هم که می دانی باید چیکار کنی

پس از گذشت چند لحظه مهمانان وارد شدند  تک تک آنها جلوی لرد سیاه تعظیمی کردند

لرد سیاه : دوستان من خیلی خوش امدید از این که می بینم متحدان من هنوز هم با من هستند بسیار خوشحالم دلم می خواهد قبل از هر چیزی یک بار دیگر دوستان خودم را معرفی کنم

سرورس اسنیپ معاون اول من

مایکل گریندل والد وزیر سحر و جادوی  آینده اسکاتلند همچنین رئیس امور وردسازی در کابینه من

گری بک رئیس امور موجودات وحشتناک جادوئی

خوب قبل از هر چیزی می خواهم که شما وزیران عزیز سه کشور دوستم گزارشی از وضعیت کشور خودتان بدهید

اسکوریجوف : با اجازه از سرور و سالار جادوگران جهان من در ابتدا شروع می کنم وزارت سحر و جادوی بلغارستان در طول سالهای گذشته  این افتخار را دارد که  با تاسیس مدرسه جادوگری دورمشترانگ نقش موثری در تدریس علم جادوی سیاه داشته است   ما همه را مجبور کردیم که حتما به مدرسه دورمشترانگ برود و هیچ بلغاری حق رفتند به مدارس جادوی سفید  را ندارد من از طرف مردم بلغارستان اعلام می کنم که حاضر هستیم که خون و جانمان را برای برپائی حکومت سیاه و ماندگاری لرد سیاه اهدا کنیم 

پس از صحبتهای وزیر سحر و جادوی بلغارستان سزار پورتیف وزیر کشور آلبانی شروع به صحبت کرد : کشور ما همیشه به خود می  بالیده که میزبان بزرگترین جادوگر دنیا باشد ما این قدرت را نداریم که به مانند بلغارستان مدرسه جادوی سیاه تاسیس کنیم اما مدارس جادوی معمولی خودمان را تعطیل کردیم و دانش آموزان را مجبور کردیم که به بلغارستان و یا رومانی بروند و آنجا تحصیل کنند و در رابطه به فرزندان جادوگرانی که از نظر مالی این قدرت را ندارند که به کشورهای دیگه برای تحصیل بروند

وزارت سحر وجادوی آلبانی آنها را کمک می کند تا بتوانند علم مقدس جادوی سیاه را به خوبی فرا بگیرند و در خدمت لرد سیاه دربیایند

سپس  مورادوف کاردیف شروع به صحبت کرد : لرد سیاه ما دارای سه مدرسه جادوی سیاه در کشورمان هستیم تمامی اساتید ما از مرگ خواران شما هستند و خوشحالیم که با تمام قواء در خدمت شما باشیم

لرد سیاه لبخندی زد و گفت : شما 3 نفر به همراه گری بک  اسنیپ و گریندل والد بهترین یاران من هستین شما هسته مرکزی حکومت سیاه را در دست دارید حالا می خواهم با شما نقشه ایی را مطرح کنم می دانم که همه شما ها آمادگی کامل برای انجام دستورات من دارید

از شما سه وزیر می خواهم که تمامی موجودات جادوئی سیاه خودتان را برای حمایت از لشکر من بسیج کنید این مهمترین هدف برای من هستش تا بتوانم نقشه نهائی خودم را اجراء کنم همه آماده هستید

هر 6 نفر آمادگی خود را اعلام کردند سپس لرد سیاه گفت : خوب سرورس نقشه را توضیح بده

پس از پایان صحبتهای اسنیپ لرد سیاه همه را مرخص کرد و سپس  رو به سرورس کرد و گفت : سروس به دم باریک بگو اینجا بیاد کارش دارم

اسنیپ لبخندی زد وگفت : اطاعت میشه سرور من

پس از گذشت چند دقیقه دم باریک پا به اطاق گذاشت تعظیمی کرد و گفت بله سرور من

لرد سیاه : دم باریک مدتی است که اسنیپ خیلی از دست تو ناراحته  

خوب می دانی که حرف اسنیپ حرف من هستش فکر کنم کمی تنبیه لازم داشته باشی اما می خواهم قبلش کمی از خودت دفاع کنی

دم باریک : سرور من شما بخواهید من را تنبیه کنید من حرفی ندارم اما می دانم که سرورس با من از زمان کودکی دشمنی داره او هنوز فکر می کنه که من دوست پاتر ها هستم اما این من بودم که شما را پیدا کردم اما آن موقعه سرورس کجا بود قربان پیش دامبلدور قایم شده بود

لرد سیاه با عصبانیت فریاد کشید : خفه شو دم باریک زبان باز کردی

دم باریک : قربان شما مرا تنبیه کنید من می پذیرم اما من هیچ وقت نمی توانم به کسی که 14 15  سال به دامبلدور خدمت کرده اعتماد کنم

ناگهان صدای وحشتناک ولدرمورت به گوش می رسید که طلسم کرشیو را اجراء می کرد

دم باریک بر روی زمین افتاده بود و از درد فریاد می کشید پس از چند لحظه لرد سیاه چوب دستی اش را بالا برد و گفت فقط بدون دم باریک دفعه دیگه اینطوری صحبت کنی می کشمت فهمیدی دم باریک حالا گمشو برو از اطاق بیرون نمی خواهم ببنمت

دم باریک از اطاق بیرون رفت ذهن خودش را بست و باز هم به فکر فرو رفت او به شدت احساس تنهائی می کرد به شدت به دوستانش احتیاج داشت او باعث به قتل رسیدن جیمز و لیلی  شده بود سیروس هم وجود نداشت تنها ریموس مانده بود اما آیا ریموس او را می پذیرفت  دم باریک  تصمیم خودش را گرفته خودش را به موش تبدیل کرد و ازآن خانه سیاه فرار کرد او باید هری پاتر را می دید باید دینش را به او اداء می کرد

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:37  توسط محمد یاوری  | 

هری پاتر و دنیای تاریک فصل هفتم

سلام فقط باید بگم ببخشید که خیلی دیر شد

 

 

هري پاتر و دنياي تاريك

 

فصل هفتم : آمريك سويچ

 

هرميون با حيرت در حال خواندن پيام امروز بود به قدري محو مطلب روزنامه شده بود كه متوجه صداي رون و هري كه به او صبح بخير گفته بودن نشد

رون با دلخوري رو به هرميون كرد و گفت : چه خبر شده كه اينطوري خشك شدي كسي مرده ؟

هرميون : نه يك استاديوم ورزشي پر از افراد مشنگ نابود شده ؟

هري :چطوري هرميون ؟

هرميون شروع به خواندن كرد : پس از آنكه در ماه گذشته در بازي تيم آرسنال نيمي از استاديوم توسط مرگ خواران به آتش كشيده شد اين بار در جريان برگذاري ديدار فينال جام جهاني هاكي ( نوعي ورزش با چوب و توپ ) تمامي افراد حاضر به يك باره آب شدن در اين حادثه 3000 هزار مشنگ كشته شدن از طرز كار اين طلسم وحشتناك هنوز هيچ اطلاعي در دست نيست

هري : هرميون همچين طلسمي وجود داره ؟

هرميون : من كه تا الان نديدم

رون : ممكنه كار گريندل وال باشه

هرميون با كمي فكر گفت امكانش هست

پس از رد  و بدل شدن اين صحبتها  آنها به سمت كلاس رفتند تا اولين  روز

مدرسه را آغاز كنند اولين درسي كه آن روز بايد در كلاس حضور پيدا مي كردند تغيير شكل بود پروفسور آمريك سويچ وارد كلاس تغيير شكل شد نگاهي به دانش آموزان كلاس گفت و با صداي خسته و گرفته ايي گفت

من آمريك سويچ هستش دارنده نشان مرلين درجه دو و يكي از محققين در

زمينه تغيير شكل مديريت مدرسه تصميم گرفتن كه من مسئوليت تدريس درس تغيير شكل شما را بر عهده بگيرم درس امسال شما در مورد

جانورنما شدن مي باشد  بايد بگم كه شما فقط در اين كلاس مي توانيد جانورنما بشويد و در بيرون از اين كلاس اگر اين كار را انجام بدين بايد براي هميشه مهمان آزكابان باشيد

اين ماده درسي از امسال با موافقت وزارت خانه گنجانده شده چون وزارت خانه و شخص آقاي وزير صلاح ديدن كه شما در مواقع ضروري بتوانيد خود را به شكل حيواني تغيير دهيد خوب سوالي نبود

رون به يك بار پرسيد وزارت خانه چطور تشخيص مي دهد كه چه موقعي ضروري هستش ؟

سويچ نگاهي خصمانه به سويچ كرد هري يك لحظه در ذهن خود فكر كرد

اين نگاه خصمانه فقط مختص به يك نفر بود و آن هم اسنيپ بود اما لحظه ايي بعد از اين فكر خود خندش گرفت

سويچ گفت : آقاي ويزلي فكر كنم شما دانش آموز سال آخر هستيد و جالب اينجاست كه دانش آموز ارشد هم هستين پس بايد طرز رفتارتان با يك معلم

خيلي بهتر باشد شما در ابتدا بايد براي صحبت اجازه بگيريد براي اينكه دفعه ديگر اين مسئله تكرار نشه 100 امتياز از گروه گريفندور كم مي كنم

هري گفت : آخه چرا ؟

سويچ گفت : آقاي پاتر وزارت خانه و مدرسه دوست داره شخص برگزيده

مودب تر از اينها در كلاس رفتار كند 100 امتياز هم از شما كم مي شود

خوب اگر ديگه حرفي نداريد من به سوال آقاي ويزلي جواب بدهم

او رو به ساير دانش آموزان كرد و گفت : در صورتي كه شما خود را تغيير شكل بدهيد وزارت خانه ماموري را به سمت محل اعزام مي كند و شما را

بازداشت مي كند و بعد از ذهن جوئي به اصل موضوع پي مي برد

هرميون دست را بالا برد

سويچ رو به او كرد و گفت بفرمائيد

هرميون : ببخشيد پروفسور اگر ثبت شده باشه چي

سويچ : پوزخندي زد و گفت در واقع سوال بسيار احمقانه ايي پرسيديد دوشيزه گرنجر اگر كسي اسم خود را ثبت كرده باشد ديگر احتياجي به تعقيب و بررسي نيست

هري هم اجازه گرفت و گفت : يعني الان هيچ جانورنماي ثبت نشده ايي وجود ندارد ؟

سويچ : 2 جانور نماي ثبت نشده شناسائي شدن يكي ريتا خبرنگار پيام امروز بود كه روز گذشته بازداشت شد و به حبس ابد در آزكابان محكوم شد

يكي هم مرگخواري با نام مستعار دم باريك كه هم اكنون تحت تعقيب هستش

خوب اگر سوالهاي خسته كننده شما تمام شد به درسمان برسيم

البته توجه هم داشته باشيد شما حتي اگر رشته آشپزي جادوئي را هم انتخاب كرده باشين مجبور هستين اين درس برا بگذرانيد

سويچ رو به نويل كرد و گفت : لانگ پاتم از چه حيواني بيش از همه خوشت مي آيد

نويل با لكنت زبان گفت : سگ

سويچ : مشخصات سگ به چه صورتي باشه

نويل گفت : يك سگ بولداگ دور چمشمش هم مشكي

سوچ گفت : خوبه ببينيد شما بايد در ابتدا ببينيد از چه حيواني خوشتان مي آيد و بعد آنها در ذهن خودتان مجسم كنيد اين حيوان مي تواند يك حيوان معمولي مثل سگ باشد چه يك حيوان خارق العاده مثل گريفين و يا ببرآتش زا  فقط بدانيد به هيچ وجه هيچ كسي نمي تواند خود را به شكل مار تبديل كند

كي دليل آن را مي داند

هرميون دستش را بلند كرد

سويچ گفت : بگو

هرميون : چون بدن مار پر است از جادوي سياه

سويچ گفت : كاملا درست 1 امتياز براي گريفندور

شما براي جلسه آينده فكر كنيد كه به چه حيواني علاقه مند هستيد و تمامي مشخصات ظاهري آن را بر روي كاغذ پوستي براي من مي نويسيد مي آوريد  ديگر كاري ندارم مي توانيد برويد

سويچ  اين را گفت و بچه ها را مرخص كرد

هري رون و هرميون به سرعت كلاس را ترك كردند رون به شدت شروع به انتقاد كرد و گفت اين ديگه چه جور ديوانه ايي بود كه گير ما افتاده بيخود و بي جهت 200 امتياز از گريفندور كم كرد

هري : نمي دانم اما من يك چيزي در چشمش ديدم كه فقط قبلا در چشمهاي اسنيپ ديده بودم

رون با وحشت گفت : چي ديدي

هري : يك جور برق نفرت

رون : يعني ممكنه سويچ خود اسنيپ باشه

هرميون : رون با افكار احمقانه به ذهنت رسيد سويچ يك جادوگر بسيار معروف هستش امكان اينكه اون مرگ خوار يا اسنيپ باشه خيلي كمه

هري : احتمال اينكه اسنيپ باشه اره كمه اما اينكه مرگ خوار باشه به نظر من احتمالش هست

آنها در حالي كه به سمت كلاس معجون سازي مي رفتند هرميون پرسيد

چرا اين فكر را مي كني؟

هري : هرميون سال اولي كه داشتم به هاگوارتز مي آمدم هاگريد به من گفت

كه در زمان به اوج رسيدن ولدرمورت هيچ جادوگري به جادوگر ديگه اعتماد نداشت همه فكر مي كردن كه با يك مرگ خوار طرف هستند من هم

بعد از اتفاق سال گذشته به اين نتيجه رسيدم

كلاس اسلاگهورن به مانند هميشه بود او وارد كلاس شد و تا مي توانست از

هري تعريف و تمجيد كرد در مقابل آن به رون بي اعتنا بود در پايان كلاس

اسلاگهورن رو به هري كرد و گفت : هري پسرم با يك مهماني شبانه چطوري براي تنوع

هري : پروفسور من امسال آخرين سال درسم هستش فكر نكنم وقت زيادي براي مهماني داشته باشم بايد به درسهام برسم

اسلاگهورن : به آنها هم ميرسي خبرت مي كنم هري

رون با اخم : خوب مباركه

هري : چي ميگي رون امسال اگه به تو نگه من هم نمي آم حداقل مطمئن هستم كه ديگه در مهماني هاي امسالش تو با هرميون مي آيي

سه دوست به سمت سالن اصلي رفتند تا ناهار بخورند آنها در زنگ بعد از ظهر درسي نداشتند اما به جاي آنها بايد تكاليف كيلوئي اسلاگهورن را انجام مي دادند همچنين بايد در مورد اين فكر مي كردند كه به چه حيواني دوست دارند تبديل شوند

رون گفت : هري من فكر كنم كه مي دانم تو دوست داري به چه حيواني تبديل بشي ؟

هري با خنده گفت : من هم مي دانم

رون : اااا از كجا مي داني

هري : خوب ديگه

رون : تو مي خواهي گوزن بشي

هري در حالي كه مي خنديد گفت : تو هم دوست داري به عنكبوت تبديل بشي

هري اين حرف را زد و با خنده فرار كرد و رون و هرميون را در سال غذاخوري با هم تنها گذاشت چون مي دانست اگر وايميستاد احتمالا رون بشقاب غذا را در سرش خورد مي كرد

هري فكر مي كرد وقتي كه به سالن گريفندور مي رسد كسي آنجا نيستش اما در نهايت تعجب جيني را ديد كه غرق در انجام تكاليف بود و اصلا متوجه وارد شدن هري نشده بود هري از پشت سر به او نزديك شد و از صورت جيني يك وشگون گرفت

جيني كه با خشم بر مي گشت گفت : رون الان يك بلائي سرت مي آرم كه ... سلام هري

هري با خنده : سلام جيني سر كي مي خواستي بلائي بياري ؟

جيني در حالي كه مي خنديد گفت : هري من كي همچين حرفي زدم

هري : چرا ناهار نخوردي ؟

جيني : زودتر از شما به سالن آمدم و زود بيرون آمدم

هري : چرا

جيني چشمكي به هري زد و گفت : مي خواهم امسال بيشتر درس بخوانم

هري روزنامه پيام امروز را برداشت و گفت با سويچ كلاس داشتين ؟

جيني اخمي كرد و گفت : پير خرفت 100 امتياز از گريفندور كم كرد

هري لبخند تلخي زد و با كمي غر گفت : 200 امتياز هم از ما گرفت

و به جواب درست هرميون فقط 1 امتياز داد

جيني : فكر كنم گير يك موجودي بدتر از اسنيپ افتاديم

هري در حالي كه خنده ايي مي كرد و به سمت خوابگاه مي رفت گفت : شايد

هري به قدري خسته بود كه فراموش كرد كه ذهن اش را ببندد بلافاصله به

خواب رفت

خواب عجيبي ديد در يك جنگل سياه مردي باريك اندام در بيرون از كلبه

ايستاده بود و لشكريان مرگ خوار دور تا دور او ايستاده بودند هري قادر به تشخيص آنها نبود چون همه آنها كلاهاي خود را بر روي صورتشان كشيده بودند

ولدرمورت با صداي بلندي شروع به صحبت كرد :

 مرگ خواران من خيلي خوشحالم كه اولين طلسم مايكل با موفقيت انجام شد

واقعا طلسم (( موروتوبورتو)) طلسم خوبي بود ذوب كردن آن همه مشنگ به راستي فوق العاده بود

مايكل لرد سياه به موقع از تو تشكر مي كند

اما مرگ خواران من ما هنوز به اهداف اصليمان نرسيده ايم به زودي نقشه هاي عظيم ديگري هم خواهيم داشت

ولدرمورت اين را گفت و زد زير خنده و هري از خواب پريد خيس عرق شده بود به سرعت از رختخواب خارج شد  رون و هرميون در حالي كه صحبت مي كردند داشتند وارد برج گريفندور مي شدند كه هري را هراسان ديدن هرميون پرسيد :چه اتفاقي افتاده هري

هري : يك سال بود خواب بيني نداشتم مي خواهم پيش مك گونگال برم

خبر مهمي براش دارم

روي : چه خبري

هري : خواب ولدرمورت را ديدم داشت براي مرگ خواران سخنراني مي كرد و در حين سخنراني اسم طلسم آب و ذوب كردن را گفت اسمش (( موروتوبورتو)) يا همچين چيزي بود

هرميون با دهاني باز به هري نگاه كرد و گفت : من تا حالا همچين چيزي نشنيدم فكر كنم مايكل كارش را شروع كرده بايد حتما پيش مك گونگال بريم

آنها به سمت دفترمدير مدرسه رفتند و وقتي به آنجا رسيدن تازه متوجه شدن كه اسم رمز را نمي دانند

رون : خوب حالا چيكار كنيم

هري با صداي بلندي گفت : من كه مي مانم شما را نمي دانم اگر مي خواهيد برين من هم مي آم

ناگهان در ورودي باز شد و مك گونگال بيرون آمد و با كمي اخم گفت : چي شده هري چرا باز هم فرياد مي كشي

هري : پروفسور خواب بيني داشتم

مك گونكال : چه جور خواب بيني

هري : ميشه برويم داخل دفترتان اينجا به قدر كافي امن نيست كه من بخواهم

در موردش صحبت كنم

مك كونگال گفت البته بروم

        پس از گذشت 5 6 دقيقه هري همه ماجرا را براي مك كونگال تعريف كرده بود پس از پايان ماجرا تازه هري متوجه تابلوهاي مديران مدرسه شده بود تمامي مديران صحبت مي كردند و براي خود كاري را انجام مي دادند به جزء تابلوي دامبلدور

هري رو به مك كونگال كرد و گفت : ببخشيد پروفسور مي شه يك سوالي از شما بيرسم

مك كونگال : بپرس هري

هري : چرا تابلوي پورفسور دامبلدور ساكته

مك كونگال نگاهي به آن تابلو كرد و گفت : هري تابلوي مدير مدرسه وقتي به حالت بقيه مديران در مي آد كه حس كنه كاري را نيمه تمام نگذاشته

من فكر كنم دامبلدور كاري را در اين دنيا انجام نداده براي همين غمگين هستش

در ضمن هري من بايد از اطلاعاتي كه بهم دادي تشكر كنم

حالا مي توانيد بريد

آنها با مك گونگال خداحافظي كردند و به سمت خوابگاه رفتند

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 1:53  توسط محمد یاوری  | 

پاسخ
سلام ناجيني عزيز از نظرت ممنون هستم اما خودم به شخصه فكر مي كنم كه شخصيت پردازي جديد اين داستان تا اينجا خوب پيش رفته خود رولينگ هم در كتاب آخر خودش فقط 3 شخصيت مهم را رو كرد اسلاگهورن و اسكريمجور . گري بك چيزي هم كه من تا الان نوشتم مايكل گريندل وال و معلم تغيير شكل تازه به كينگزلي بدعنق هم نقش بيشتري دادم پرسي هم كه تقريبا از داستان خارج شده بود به داستان برگرداندم سعي مي كنم غصل هفتم را امشب بگذارم باز هم ممنون از نظرت
2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 9:4  توسط محمد یاوری  | 

هری پاتر و دنیای تاریک فصل ششم

هري پاتر و دنياي تاريك

 

 

فصل ششم : سفر پردردسر

 

ساعت 7 صبح بود كه با جيغ وحشتناك خانم ويزلي همه اهالي خانه از

خواب بيدار شدند مالي با وحشت مي گفت بچه ها بلند شيد سريعتر الان قطار حركت مي كنه و جا مي مونيد 

رون هري جيني هرميون بيدار شين

هري با نگراني گفت : خانم ويزلي هنوز وقت براي حركت داريم

مالي : مي دانم عزيزم اما ما هميشه دير مي رسيم

جيني در حالي كه صورتش را با حوله خشك مي كرد گفت : اما هميشه

بالاخره رسيديم

آقاي ويزلي كه رادايش را تنش كرده بود و جلوي آئينه داشت خود را مرتب مي كرد گفت : چمدانهايتان را بستين ؟

جيني : من كه مال خودم را بستم بقيه را نمي دونم البته فكر كنم رون هنوز

كاري نكرده

جيني  اين را گفت و زبانش را به سوي رون درآورد 

رون كه چمدانش را روي زمين مي كشاند گفت : بابا اين دختر عجب دروغگويي شده مگه نه هري راستي هري چطور شد كه تصميم گرفتي با ما به هاگوارتز بيايي

هري : بعدا بهت مي گم الان نميشه اما فكر كردم اگه بخواهم بي مقدمه

ترك تحصبل كنم همه بهم مشكوك بشن

مالي كه داشت از عصبانت منفجر مي شد آمد و گفت : رون چقدر حرف

مي زني

رون : مادر جان من آماده ام

30 دقيقه بعد همه با هم سوار ماشينهاي مخصوص وزارت خانه شدن و به سمت ايستگاه كينگزكراس حركت كردند آنها بدون هيچ مشكلي وارد سكوي

4/3 شدند اين بار پيش بيني خانم ويزلي به حقيقت تبديل نشده بود و

 

بدون هيج تاخيري سوار قطار شدند چيزي كه توجه هري را به خود جلب كرد تعداد بچه ها بود كه نصف شده بودن و دو برابر بچه هاي مدرسه

كارگاه از طرف وزارت خانه به هاگوارتز اعزام مي شدند

رون و هرميون به سمت واگن سرپرست ها رفتند و هري و جيني همه به دنبال واگن خالي كه خيلي زود هم توانستند پيدا كنند مي خواستند كه در

كوپه بشينن كه صداي شنيدن كه به آنها سلام مي كرد

هري برگشت و تانكس را ديد

هري : سلام تانكس اينجا چي كار مي كني

تانكس : محافظ كوپه هستم امسال براي هر كوپه يك نگهبان گذاشتن

جيني : چه جالب حالا تو محافظ كدوم كوپه هستي

تانكس : همين جا بشينيم من هم مي مانم

حدود يك ساعت از حركت قطار به سمت هاگوارتز مي گذشت رون و هرميون هم به آنها ملحق شده بودند زن  اغذيه فروش مثل هميشه با

چرخدستي اش به سمت آنها آمد و گفت چيزي نمي خوريد

هري آمد كه خوراكي بخرد تانكس گفت : هري نمي خواهد چيزي بگيري امروز همه مهمان من هستين

 هرميون : آخه چرا

تانكس چشمكي زد و با كمي خجالت گفت : يادم آمد كه به شما ها شيريني عروسي مو ندادم

هرميون : حالا لازم نيست كه زحمت بكشي

تانكس با خنده : نه لازمه

ساعتها مي گذشت و كلي به همه آنها خوش مي گذشت سفر مثل هميشه بود اما به يك باره همه احساس سرما كردن هري رو به تانكس كرد و با

وحشت گفت : نكنه ديوانه سازها آمدن

تانكس : نمي دانم بگذار برم ببينم

تانكس تا آمد از كوپه خارج شود با چهره وحشت زده لوپين مواجه شده

كه گفت : تانكس تانكس ديوانه ساز ها  و مرگ خوارها دارن حمله مي كنن

دور تا دور قطار را گرفتند راننده را كشتن

تانكس به سمت بيرون مي رفت گفت : همه شما ها همين جا بمانيد

تانكس همين كه  بيرون رفت از بيرون صداي جيغ شنيده مي شد هري تحمل نكرد و گفت : من رفتم شما ها همين جا بمونيد فهميديد  

هرميون : من هم مي آم

هرميون اين را گفت و با هري بيرون آمد

هري ديوانه سازي را ديد كه به سوي او مي آمد فوري به ياد يك خاطره

دوست شدن و بوسيدن جيني افتاد و فرياد زد : اكسپكتوپاترونوم گوزن نقره ايي رنگ از چوب دستي اش بيرون آمد و به سمت ديوانه سازهاي

واگن به حركت در آمد

هري رو به هرميون كرد و گفت : خوب اگه اومدي كمك پس شروع كن

ديگه

آنها پس از چند دقيقه توانستند با كمك كارگاهها ديوانه سازها را فراري بدن هري فكر كرد كه جنگ تمام شده اما ناگهان به ذهنش رسيد كه وقتي

لوپين آمد فرياد زد كه ديوانه سازها و مرگ خوارها حمله كردند پس

مرگ خوارها كجا بودن هري خواست كه به هرميون اين مطلب را بگويد

كه بلاتريكس را روبه رو خود ديد

بلا : سلام كوچولو ها

هري با نفرت نگاهي به بلاتريكس كرد و گفت : تو چطور آمدي اينجا

از اربابت اجازه گرفتي

بلا : خفه شو كله زخمي حيف كه فقط ماموريت دارم تو را سالم ببرم اگه نه الان نشانت مي دادم

هري وسط حرف بلاتريكس پريد و گفت : اون خيانتكار هنوز نمرده

بلا دهنش را كمي كج كرد و گفت : نه به كوري چشم تو زنده اس

هري يك بار فرياد زد : عبرودراكرادز ( طلسمي كه باعث مي شه كه تا  5 دقيقه بلاتريكس چيزي نبينه )

هرميون از پشت سر او طلسم بيهوشي را به سمت بلاتريكس فرستاد و

بلا را بيهوش كرد

هري هم به وسيله طناب نامرئي دست و پاي او را بست  تا نتواند تكان بخورد

آميكوس ديگر مرگ خواري كه در شب كشته شدن دامبلدور همراه يارانش در هاگوارتز بود داشت با رون مبارزه مي كرد هري از پشت به او نزديك شد و لگد محكمي به او زد و بلافاصله گفت ايمپديمنتا آميكوس از درد فريادي كشيد و برگشت گفت : هري اين دومين بار هستش كه تو اين طلسم را روي من اجراء مي كني پس آوداكداورا هري به سرعت سپرمدافعي ساخت

در همين هنگام صداي اسنيپ را شنيد كه گفت : بروزان كي به تو گفت اين طلسم را روي پاتر اجراء كني فوري غيب شو برو لرد سياه كارت داره

اسنيپ اين را گفت و خواست كه خود را غيب كنه كه هري فرياد زد

كجا مي ري خيانت كار

اسنيپ رو به هري كرد و گفت : ديوانه كوچولو هنوز ياد نگرفتي ذهنت را ببندي و بدون تكان خوردن دهنت طلسم كني

اسنيپ اين را گفت و خودش را غيب كرد و رفت

هري فرياد زد : وايسا ترسو

اما نگاهي به سمت ديگري افتاد هري گري بك را ديد كه مي خواست لونا را گاز

بگيرد او به لونا مي گفت خانم خوشگله خيلي دوست دارم يك گاز كوچولو ازت بگيرم

او دهانش را به صورت لونا نزديك كرده بود كه صداي جيني را شنيد

كه طلسم ان دماغي خودش را به سمت گري بك فرستاد از سوي ديگر هم

هري كه خيلي خشمگين بود شكنجه گر را به گري بك زد او داشت فرياد

مي زد كه لوپين آمد

لوپين گفت : هري چيكار داري مي كني

هري گفت : دارم انتقام تو و خيلي هاي ديگه را از اين جاني مي گيرم

لوپين گفت : نه هري تو نبايد انتقام را با طلسم شكنجه گر بگيري در ضمن من را نبايد ببينن من بايد الان با شنل نامرئي باشم تا من را نشناسن اما

ولش كن دست و پايش را ببند فقط

هري تا چوب دستي اش را بالا برد گري بك با زرنگي فرار كرد بلاتريكس

را برداشت  و غيب شد با غيب شدن گري بك بقيه مرگ خوارها هم عقب نشيني كرده و رفته بودن  

هري رو به لوپين كه حالا شنل را از خودش كنار زده بود كرد و گفت

كسي از ما كشته يا زخمي شده يا نه

لوپين گفت : كشته نداديم اما يكي از كارگاهها كمي زخمي هستش كه

فرستاديمش به سنت مانگو

هري به لوپين گفت : اسنيپ اينجا بود

لوپين با تعجب گفت :اينجا  چي كار مي كرد ؟!

هري : آميكوس مي خواست با آواكداورا من را بكشه كه  من با سپر مدافع آن را منحرف كردم  و بعدش

آمد آميكوس را دعوا كرد و به من هم گفت كه چرا هنوز ياد نگرفتي كه ذهنت را ببندي و بدون تكان خوردن دهانت طلسم كني

ريموس اين دومين باره كه اسنيپ بعد از اينكه فهميدم با ولدرمورت همكاري مي كنه من را راهنمايي كرده و نگذاشته كسي به من آزاري برسانه ؟ آخه چرا اين كار مي كنه ؟

ريموس : نمي دانم هري واقعا نمي دانم چرا اسنيپ اين كار كرده

هري :بلاتريكس گفت ما ماموريت داريم كه تو را بدزديم پس چرا اسنيپ اين كار را نكرد؟

ريموس : اين جوابي براي سوالات ندارم اميدوارم با گذر زبان به جواب هات برسي خوب من برم ببينم مي تونيم قطار را به حركت دربياريم يا نه

بچه ها خسته و كوفته به سمت كوپه خودشان رفتند

رون گفت : خوب بود مبارزه خوبي بود مگه نه هري

هري كه در فكر بود گفت : آره خيلي خوب بود

رون راستي هري يك سوالي به ذهنم رسيد ؟

هري : چي رون

رون : چرا به منزل پدر و مادرت نرفتي ؟!

هري : مي داني رون حس كردم فعلا وقتش نيست اما مطمئن هستم درس خواندن من امسال تا پايان سال نيست و من بالاخره بايد به دنبال جاودانه سازها برم

پس از چند دقيقه قطار به راه افتاد لوپين آمد و گفت خوشبختانه شاگرد راننده زنده بود و قطار را راه انداخت

يك ساعت بعد همه آنها خسته و كوفته به هاگوارتز رسيدن رداهايشان را به تن كردن و از قطار پياده شدن

هاگريد به مانند هميشه فرياد مي زد كلاس اوليها از اين طرف حدود

20 بچه به سمت او رفتند

هاگريد با ديدن آنها گفت : خوشحالم كه آمديد همش فكر مي كردم كه

هاگوارتز بدون شماها خوش نمي گذره

او سپس بغضي كرد و گفت : هر چند كه بدون دامبلدور هم ديگه به خوبي

گذشته نيست

هري  هرميون رون جيني سوار يكي از كالسكه ها شدن و به سمت هاگوارتز رسيدن اولين منظره ايي كه در پلكان هاگوارتز ديدن به كلي باعث تعجب و ناراحتي آنها شد

بدعنق بر روي پلكان نشسته بود و اصلا هم خوشحال به نظر نمي رسيد

اين چيزي نبود كه آنها در اين شش هفت سال از بد عنق ديده بودن

هري به سمت بدعنق رفت و گفت سلام بدعنق چي شده چرا ناراحتي ؟

بدعنق آهي كشيد و گفت : سلام پاتي ديوونه خوبي ؟

هري گفت : مرسي مي گم چرا ناراحتي نكنه اخراجت كردن ؟

بدعنق گفت : نه هميشه يك روز قبل از آغاز سال تحصيلي دامبلدور من

را صدا مي زد مي گفت سعي كنم كه زياد تو شوخي ها كسي را اذيت نكنم

اما امسال كسي من را صدا نزد

هري كه كمي دلش براي بدعنق مي سوخت خواست بگويد كه مك گونگال به او چيزي نگفته كه هرميون پيش دستي كرد و از او  اين سوال را كرد

بدعنق جواب داد : نه بابا مك گونگال كلي كار داره و وقت نصيحت يك روح عصيانگر را نداره

هري ناگهان حرفي زد كه خودش هم بعدا از اين حرفي كه زده بود تعجب كرده بود او گفت : اما بدعنق همه ما به خنده احتياج داريم با خنده و عشق

ميشه ولدرمورت را شكست داد

بد عنق گفت : راست مي گي

هري لبخندي زد و گفت : آره

بدعنق پس يك دقيقه صبر كن

بدعنق اين را گفت و پس از 1 دقيقه با يك گلوله آبي به سمت آنها آمد و گلوله را به سوي آنها پرت كرد و خنديد و گفت مرسي از همدرديتون

هري و بقيه كه حسابي خيس شده بودن به سمت ميز گريفندور رفتند سال

اولي  ها هم رسيده بودن

كلاه هم روي صندلي گذاشته شده بود

هري منتظر بود كه كلاه شروع به آواز كند اما در نهايت تعجب ديد كه كلاه گفت : نمي خواهم امروز برايتان شعري بخونم مي خوام براتون حرف بزنم

سالها بود كه دامبلدور از من مي خواست كه شعر گروهبندي را بسازم اما

امسال هيچ كي چيزي به من نگفت

امسال سخت ترين سال هاگوارتز هستش تعداد دانش آموزان شنيدم كه از

هميشه كمتره

بچه ها بدونيد كه خطر هميشه و همه جا هست مواظب خودتان باشيد

از هيچ مورد مشكوكي غافل نشيد و به مدير اساتيد و ارواح خبر بدهيد

ديگه چيزي ندارم بگم گروهبندي را شروع مي كنيم

هري پروفسور اسپراوت را ديد كه ليست سال اوليها را در دست داشت

نا خوداگاه به ميز مدير نگاه كرد و ديد كه پروفسور مك گونگال آنجا نشسته

پروفسور اسپراوت يكي يكي ليست را خواند تا اينكه تمام بچه ها گروه بندي شدن

سپس مك گونگال بلند شد و شروع به سخن راني كرد

صحبتهايي كه مي كنم بايد بگم يكي از سخت ترين حرفهايي است كه مي خواهم بزنم همانطور كه مي دانيد سال قبل پروفسور دامبلدور كشته شد

و وزارت خانه سحر و جادو و هيات مديره مدرسه تصميم گرفتند كه من

را به عنوان مديره اين مدرسه انتخاب كنند

امسال يكي از سخت ترين دوران زندگي ماست پروفسور دامبلدور در بين ما نيست او يكي از بهترين جادوگران قرن حاضر بود و يكي محافظ خوب

براي دنياي جادوئي از همه شما مي خواهم كه مواظب خودتون باشيد

در ضمن جا داره دو تا استاد جديد را به شما معرفي كنم

استاد جديد درس مبارزه با جادوي سياه كينگزلي شكلبوت و استاد جديد

درس تغييرشكل  پروفسور آمريك سويچ كه در گذشته كتابهاي درسي

درس تغيير شكل را نوشته بودن دو استاد از جاي خود بلند شدن و به

دانش آموزان اداي احترام كردند

پس از پايان سخنراني مك گونگال گفت شام اماده است اميدوارم لذت ببريد

بچه ها مشغول خوردن شام و درس شدن و پس از

چند لحظه كه از خوردن نگذاشته بود مك گونگال گفت آقاي فليچ از من خواستن كه بگويم هيچ محصولي از فروشگاه جادوئي ويزلي نبايد تهيه شود او اين را گفت سپس آنها را مرخص كرد

هري به سمت خوابگاه رفت و وقتي ديد كه فقط سيسموس نيامده كه البته با وجود مادر سيسموس هيچ جاي تعجب نداشت

هري و بقيه روي رخت خواب خود دراز كشيدن و به خواب رفتن

2 نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 10:45  توسط محمد یاوری  | 

هری پاتر و دنیای تاریک فصل پنجم

هری پاتر و دنیای تاریک

 

فصل پنجم : تولد و عروسی و مقام جدید

 

 

هری به همراه رون هرمیون و جینی تا صبح در مورد صحبتهای آقای ویزلی با هم بحث کردند رون معتقد بود که مایکل به خاطر اینکه تا کنون به هیچ کار سیاهی متهم نشده پس با اسمش و نبر همکاری نمی کنه اما هرمیون اعتقاد داشت  که ملحق شدن مایکل به لردولدرمورت یعنی اینکه او برای کمک به او رفته اگر نه می توانست با درخواست او موافقت نکند وضعیت جامعه جادوگری به طور کلی خراب شده است

آنها به قدری با هم دیگر صحبت کردن که نفهمیدن کی به خواب رفتن هری در خواب بود که یکدفعه صدای آپارات را شنید و بعد یک باره وزن سنگینی را روی خودش حس می کرد دو نفر هم  با صدای شادی می خواندند

ای هری تنبل                    چرا هنوز خوابی  خواب آلو

بیدار شو به جنگ با پرسی              دماغ پرسی را بکنی با انبر

 

هری سرش را برگرداند و فرد را دید که روی کمر او ایستاده بود و جرج

هم پای تخت ایستاده بود و به فرد می خندید

هری نگاهی به آن دو کرد وبه آنها  سلام گفت آنها هم به اوسلام کردن و گفتن چطوری هری ؟

هری : خوبم مرسی

هری یک لحظه دید که فرد حواسش نیست و بلند شد و فرد با کله افتاد رو زمین  رون و جینی و هرمیون و جرج همه با هم زدن زیر خنده

هری گفت : حق ات بود می خواستی رو پشت من سوار نشی

رون : چطور شده از کاسبی دل کندین و آمدین اینجا

فرد : به خاطر جشن تولد هری آمدیم داداش کوچولو و چون پس فردا هم عروسی بیل و فلور خواستیم یکمی به خودمان استراحت بدیم

جرج : راستی داداشی از لاوندر چه خبر  حالش خوبه ؟

با گفتن این حرف جرج صورت هرمیون به کلی قرمزشد اما او توانست خیلی سریع خونسردی خودش را حفظ بکنه هر چند که قرمز شدن صورت هرمیون از دید چشم های تیز فرد پنهان نماند

رون هم که دستگمی از هرمیون نداشت گفت : باهاش بهم زدم

فرد : تو بهم زدی یا اون به هم زد حتما زیاد بوسش نکردی که باهات بهم زده

رون با عصبانیت : نخیر من بهم زدم

جرج : پس حتما نگذاشته که بوسش کنی برای همین به هم زدی

رون که دیگه کاملا به مانند یک دیگ جوشان شده بود گفت : اصلا به شما ها چه ربطی داره

فرد و جرج در حالی که می خندیدن و از اتاق بیرون می رفتن گفتن به هر

حال داداش کوچولو حقیقت سخت هستش هرمیون تو هم بهتر دنبال دوست

پسر بهتری بگردی

هرمیون به سمت رون رفت و با خجالت او را بوسید و گفت : رون خیلی هم

خوبه

جینی هم خودش را قاطی کرد و سمت هری رفت و او هم یک بوسه از هری گرفت و گفت : هری هم خیلی خوبه

جرج با خنده گفت : به به ما هم داداش ها با غیرتی هستیم می گم هری از کی تا حالا

فرد : کی بهتر از هری مگه نه جینی ؟

جینی زبانش را درآورد گفت : البته

عصر به یک باره یکی از بزرگترین عذابهای دنیا برای هری نازل شد و آن آمدن دابی و کریچر پیر بود

دابی با خوشحالی به روی هری پرید و گفت : هری تولدت مبارک من آمدم

که خانه را برای جشن تولدت آماده کنم

کریچر هم گفت : ارباب تولدت مبارک و بعد زیر لبی ادامه داد امیدوارم خفه بشی

فرد گفت : چی گفتی کریچر

کریچر : من چیزی نگفت ارباب  (زیر لبی   وای وای موجودات دوقلو وحشتناک )

 در همین هنگام رون و هرمیون دست در دست هم وارد اتاق شدن هری یادش افتاد که از ظهر به بعد نه هرمیون را دیده بود و نه رون را از آن دو پرسید تا حالا کجا بودین

روی با کمی خجالت گفت : همین دور ورا

هرمیون با دیدن دابی و کریچر فریاد زد : دابی کریچر خیلی خوشحالمان کردین که آمدین

دابی : سلام خانم حال شما خوب هستش ؟

کریچر : سلام دوست ارباب خوب هستین (زیر لبی : محل زندگی ارباب من شده جای گند زاده ها )

 با گفتن این حرف از زبان کریچر هری به سمت کریچر رفت و اورا از پیراهنش بالا گرفت و گفت: اگر یک بار دیگر زیر لبی به هر کدام از دوستان من فحش بدهی خودم خفه ات می کنم فهمیدی ؟

کریچر : بله ارباب

هری : حالا گمشو برو تو آشپزخانه

کریچر گفت اطاعت ارباب و به سمت آشپزخانه رفت

هری هم رو به دابی کرد و گفت : دابی تو هم هر کاری که می خواهی انجام بده

دابی : هری پاتر با اجازه ات من فعلا به کمک کریچر بروم و بعد بیام خانه را برای جشن تولدت آماده کنم

هری با خنده گفت : اول استراحت کن بعد برو

دابی : یک جن خانگی خوب هرگز استراحت نکرد فعلا خداحافظ

هرمیون : هری فکر نمی کنی یکم با کریچر تند حرف زدی

جینی : نه هرمیون اصلا تند حرف نزد اون باید بفهمه که ما می دونیم که  چی میگه

هرمیون : او پیره نمی فهمه

فرد : هرمیون خودت را گول نزن

هرمیون : آخه

جرج : هرمیون مطمئن باش عقل کریچر از همه ما سالم تره

بعد چشمکی به آنها زد و گفت البته به جزء عقل رون

رون لیوانی را به سمت آنها پرتاب کرد اما فرد و جرج سریع غیب شده بودن

شب شده بود هری همین که به سمت اتاق پذیرایی خانه می  رفت دید که دابی تمام خانه را با کاغذ رنگی تازئین کرده و روی آنها نوشته تولدی با هری داریم  یا مبارک هری او همین که در اتاق را باز کرد

یک دفعه صدای آواز آمد که تولدت مبارک دید همه دوستانش آنجا بودن

آقا و خانم ویزلی  فرد و جرج  رون و هرمیون   جینی   بیل  فلور  گابریل

لوپین   پروفسور مک گونگال  اسلاگهورن هاگرید  تانکس   مودی   کینگزلی به هری

خیلی خوش می گذشت در این چند ماه اخیر آنقدر به او خوش نگذشته بود

پس از گرفتن کادوها یک باره سر اسکریمجور در میان آتش نمایان شد و گفت : سلام به همگی هری تولدت مبارک

هری: خیلی ممنون

اسکریمجور : آرتور می خواهم همین الان ببینمت البته من باید بیام ایرادی

که نداره

آرتور : نه جناب وزیر

مودی : آرتور همین طوری که نمیشه باید سوال پرسیده بشه و بعد شاید

یک مرگ خوار باشه آن وقت می دانی چه عاقبت خوشی همه خواهیم داشت

مودی پس از گفتن این حرف رو کرد به اسکریمجور و گفت : خوب جناب وزیر من در شب 15 سالگرد تولد شما چه کادوئی به شما دادم

اسکریمجور با اخم گفت : باز هم این سوال خانم ها و آقایان بدانید که مودی

در شب پانزدهمین سالگرد تولد من بهم 1 نات پول داد

آرتوربا خنده گفت : وای مودی چه سخاوتی آقای وزیر خوشحال می شم که

تشریف بیارد

اسکریمجور : تا 5 دقیقه دیگه می آم

هری : پروفسور مودی واقعا 1 نات بهش پول دادین ؟

مودی با خنده ایی که آنچنان به قیافه اش نمی خورد گفت :خیلی پول  زیادی بهش دادم مگه نه پ

رون : خیلی 

پس از چند دقیقه اسکریمجور با پرسی وارد شد  و رو به سایرین کرد و گفت : آقا  و خانم ویزلی من پارسال پرسی را آوردم تا با شما آشتی کنه

سال گذشته  به میل من بود اما امروز خود پرسی با اصرار به من گفت که

دوباره واسطه بشوم او می خواهد از امروز دوباره با شماها زندگی بکند

آیا او را می پذیرید ؟

فرد و جرج نگاهی به پدرشان کردن گویا امیدوار بودن که پدرشان درخواست وزیر را قبول نکنه اما آقای ویزلی گفت :

جناب وزیر من که نمی توانم روی حرف شما حرفی بزنم من پرسی را بخشیدم و خوشحالم که از امروز بار دیگر او در کنار ما باشد

مالی : من که ازخدام هستش 

او با گفتن این حرف به سمت پرسی رفت و او را در آغوش کشید

فلور با دیدن این منظره گفت : وای چه قدر عاشقانه و مادرانه

جینی با شنیدن حرف فلور پشت سر او شروع به استفراغ کرد

اسکریمجور : خوب مزاحم نمی شوم هری باز هم تولدت را تبریک می گم

 آرتور : بمانید اقای وزیر

مودی : آرتور راست میگه بمون من می خواهم به هری کادو بدم

اسکریمجور با خنده گفت : پس خدا به هری رحم کنه چون تا آخر عمر ازش می پرسی که چه کادوئی بهش دادین ممنونم باید بروم اما پس فردا حتما برای جشن عروسی خواهم آمد

او این حرف را زد و به سمت شومینه رفت و غیب شد

جینی : خوب هری حالا نوبت باز کردن کادو ها هستش شروع کن اما باید مال من آخری باشه که باز می کنی

هری هم شروع کرد به باز کردن کادوها کادوی رون کیف پول بود ( البته نه مثل کیف پول چند سال قبل هاگرید )  هدیه هرمیون یک کتاب جدید مبارزه با جادوی سیاه بود لوپین به او یک کیف هدیه داده بود که هر چی در آن می گذاشتی جا می شد فرد و جرج سری کامل وسائل اختراعی شان را

داده بودن

کینگزلی یک دشمن یاب بزرگ به هری داد که البته هری فکر می کرد که

از دشمن یاب قبلی خیلی بهتر کار می کند

مک گونگال به هری کتابی داد که اموزش کامل کارگاه شدن بود

هاگرید یک بسته شوکلات عسلی کادو داده بود آقا و خانم ویزلی هم یک دست ردا ء به هری دادن

اسلاگهورن یک شیشه معجون خوش شانسی به او داد

مودی گفت : خوب هری این هم کادوی من البته به شرطی که به اسکریمجور نگی مبلغش چقدره و کیسه ایی را به هری داد

هری پاکت را باز کرد در کیسه مبلغ 100 گالیون پول بود

هری با خنده گفت : اما پروفسور مودی من خوشحال می شم که شما همیشه از من بپرسین که چقدر پول بهم دادید

هری نگاهی به صورت رون انداخت که کمی درهم رفته بود و بعد تصمیم گرفت که 100 گالیون را به رون هدیه کند

در میان تعجب همه پرسی هم به هری هدیه ایی داد هدیه او یک جفت کفش

مشنگی بود که احتمالا هم با مبلغ بالائی خریده بود

 

جینی نگاهی به هدیه پرسی انداخت و خندید و گفت : پرسی رو دست من

بلند شدی من هم به هری می خواهم هدیه مشنگی بدم

آرتور : چی براش خریدی جینی الکتریکی هستش ؟

جینی با خنده گفت : یک جورائی آره  هدیه من یک ساعته چون سه سال پیش ساعتش تو آب خراب شد دستت را بیار جلو می خواهم دستت کنم

هری فکر کرده بود که همه کادوها تمام شده می خواست کیک بخوره که

دابی فریاد زد هری پاتر هری پاتر من هم خواست به شما کادو داد

سپس یک بسته به هری داد و گفت این هدیه شما ؟

هری بسته را باز کرد یک قلم بود که روی جعبه آن نوشته بود که این قلم

هرگز احتیاج به جوهر ندارد

هری لحظه ایی فکر کرد که نکنه این قلم از آن قلم هایی است که آمبریج برای شکنجه دادن او ازش استفاده می کرد اما بقیه جعبه را خواند که

جوهر این قلم در خودش موجود است و هرگز تمام نمی شود

هری : ممنونم دابی خیلی قشنگه

دابی : قابل شما را ندارد هری کریچر نتوانست کادویی تهیه کند چون او

پول نداشت و به همین دلیل خیلی ناراحت بود و برای همین نیامد که به شما

تبریک دوباره بگوید

هری با اینکه می دانست دابی دارد دروغ می گوید گفت از طرف من از کریچر هم تشکر کن

دابی : کریچر خیلی خوشحال می شه که پیغام شما را بشنود

بعد از مهمانی وقتی که همه به سمت اتاقهای خواب خود می رفتند هری دابی و کریچر را دید که بر روی کتاب خانه رفته بودن تا تزیناتی را که دابی کرده بود را جمع کنند ناگهان اتفاق عجیبی افتاد و کتاب خانه خاندان بلک  سرنگون شد و صدای بلندی از آن به گوش رسید

هری آمد که به آنها بگوید که ایرادی ندارد چشمش به صورت کریچر افتاد که رنگ از صورتش پریده بود

هری گفت : کریچر دابی ایرادی نداره برین بخوابین بقیه کارها را صبح انجام بدین

هری آمد که به سمت اتاقش برود که متوجه دیوار پشت کتاب خانه شد که

الان چیزی از آن محافظت نمی کرد بر روی دیوار آنجا عکس دو تا مار

به مانند عکس ماری که در شیر دستشویی ورودی تالار اسرار اسلایترین

دیده بود حک شده بود

هری رنگ کریچر را می دید که لحظه به لحظه رنگ پریده تر از قبل می شد یک بار فریاد زد کریچر مگه نگفتم که برو آشپزخانه

کریچر با شنیدن این دستور فوری به آشپزخانه رفت

هری رو به رون  هرمیون و جینی کرد و گفت : می خواهم یک چیزی را امتحان کنم اما مواظب باشید که یک وقت پدر مادرتان نیان چون نمی خواهم فعلا کسی چیزی بفهمه اگر اینجا یک در باشه شاید به جاودانه سازها ربط

داشته باشه و اگر هم این جا حفره ایی وجود داشته باشد ممکنه وجودش برای همه ما خطرناک باشه پس مواظب باشد

آنها سری برای هری تکان دادن و موافقت خودشان را با این حرکت اعلام کردن  هری نگاهی به مارهای روی دیوار کرد و به زبان ماری گفت :

باز شو

در نهایت تعجب همه آنها در باز شد یک حفره تاریک و خیلی بزرگ بود

هری خواست که داخل شود اما صدای آقای ویزلی را شنید که می گفت

بچه ها این صدای چی بود خواب هستین یا بیدارین اتفاقی برایتان که نیافتاده

هری وقتی دید که آقای ویزلی داره به طبقه دوم می آد فوری از حفره بیرون آمد در حفره را بست و با جادو کتاب خانه را سر جایش گذاشت

قبل از اینکه رون بخوابه هری رو به رون کرد و گفت رون می خواهم

هدیه کریسمست را چند ما جلوتر بدهم

رون گفت : چرا چی هستش ؟

هری کیسه پول را برداشت و به رون داد و گفت : بیا بگیرش

رون : دیوانه شدی هری نمی خواهم

هری : من لازمش ندارم الان نگیری می گذارم کریسمس بهت می دمش

رون : یعنی این همه پول را کادو می دی به من

هری : آره بگیرش اگه نه طلسمت می کنم

رون با خوشحالی کیسه را گرفت و گفت لطفا به کسی نگو

هری : خیالت راحت رفیق

رون خیلی زود به خواب اما هری  

تا صبح خواب به چشمان نیامد او به آن حفره فکر می کرد خودش هم نمی دانست که چرا به آن حفره مشکوک شده البته وجود یک حفره در یک خانه جادوئی غیر معمول نیست اما حفره ایی که رمز ورودش

صحبت کردن با زبان مارها باشد به طور حتم می توانست خطرناک باشد

او روز بعد هم به آن حفره فکر کرد اما اصلا فرصت نمی کرد که به سراغ اش برود

بالاخره روز عروسی فرا رسید هری تا آن روز فکر می کرد قرار بر این است که جشن ازدواج فلور و بیل    تانکس و لوپین با هم برگذار بشود اما

بعدا فهمید  که تانکس و لوپین خواستن که بدون جشن زندگی مشترک خودشان را جشن بگیرند

این مراسم اولین جشن عروسی جادوگری بود که هری در آن شرکت می کرد آنها به یک کلیسای جادوگری رفتند اطراف این کلیسا پراز مامورین وزارت خانه بود که امنیت مراسم را تامین می کردند

مهمانان زیادی آمده بودن و مراسم عقد و عروسی به خوبی انجام شد در طول مراسم هری و جینی در کنار هم نشسته بودن و جینی هر چند لحظه یک بار به هری نگاه می کرد

آخر سر هری با خنده از او پرسید : جینی اتفاقی افتاده

جینی کمی از خجالت قرمز شد گفت : داشتم به این فکر می کردم که جشن

عروسی ما باشه

هری خندید و دست جینی را گرفت و گفت : جینی من پارسال باهات حرف

زدم تو مراسم تشیع جنازه دامبلدور

جینی : و من هم قبول نکردم و نمی کنم

هری : جینی  با من بودن یعنی در خطر بودن جانت

جینی : مهم نیست هری اصلا مهم نیست من بیشتر از این ها تو را دوست دارم که جانم برایم اهمیت داشته باشه دیگه حرفش هم نزن اگه نه از آن طلسم آن دماغی برات می فرستم

هری خندید و گفت : من هم آن را بهت برگشت می دهم

جینی هم لبخندی زد و چیزی نگفت

دلیل خطر مراسم خیلی سریع برگذار شد و همه به خانه های خود رفتند

خانواده ویزلی با یکسری از مهمانان عضو محفل هم به خانه بلک رفته

تا ادامه جشن را آنجا ادامه بدهند

بعد ازپایان مراسم عروسی تعطیلات خیلی کسل کننده بود هری هر وقت

می خواست که به سمت حفره برود و در آن را باز کند کریچر مزاحم او

می شد از طرفی دیگه خانم ویزلی هم به طور دائم مراقب او بود و اگر

چند دقیقه خبری از هری نمی شد می آمد تا از او خبری بگیرد

تنها 3 روز به بازگشائی مجدد هاگوارتز باقی مانده بود هری تصمیم گرفته بود که به مدرسه برود و مدتی را در آنجا بگذراند و بعد به دنبال جاودانه سازها برود

آنها عصر روز دوشنبه جهت خرید وسائل مدرسه باید به کوچه دیاگون می رفتند از طرف وزارت خانه دو ماشین برای آنها تهیه دیده شده بود آنها

به دیاگون رفتند و بدون هیچ مشکلی وسایل مورد نظر خود را خریدن همین که خواستن از دیاگون بیرون بروند چشم هری به  تیتر یک پیام امروز افتاد که نوشته شده بود 

                            وزارت خانه از دستور اسمش را نبر سرپیچی کرد

                                               جسد آموس دیگوری پیدا شد

 

هری رو به آقای ویزلی کرد و با ناراحتی گفت : آقای ویزلی آقای ویزلی

آرتور : بله هری

هری : شما روزنامه امروز را خوندین ؟

آرتور : نه وقت نکردم چی نوشته؟

هری : نوشته جسد آموس دیگوری پیدا شده

آرتور : نه وای نه من باید بروم وزارت خانه

او این را زمزمه کرد و رو به بقیه کرد و گفت سریعتر بیان شما را به منزل بلک برسانم و بعد باید به وزارت خانه برم

او آنها را به منزل رساند و غیب شد پس از 2 ساعت با یک نامه برگشت

مالی : چی شد آرتور؟؟

آرتور با ناراحتی گفت : آموس دیگوری به دست اسمش را نبر کشته شد

مالی : چرا ؟؟؟

هری با عصبانیت گفت : به خاطر اینکه من را تحویل ندادن درسته ؟

آرتور: آره اما هری وزارت خانه باید خیلی دیوانه باشه که تو را بخوان تحویل بدن

مالی : این نامه چی هستش تو دستش

همین که مالی این حرف را زد پرسی هم ظاهر شد و گفت : پدر تبریک می گم هر چند که فکر نکنم زیاد خوشحال باشین

مالی : پرسی از چی داره حرف می زنه

آرتور : بگیر نامه را بخون

مالی نامه را در دست گرفت و شروع به خواندن کرد

 

از وزارت خانه سحر و جادو

به آرتور ویزلی

 

به این وسیله شما را به مقام معاون اولی وزارت خانه سحر و جادو منظور می کنم امید است که دراین موقیعت بحرانی به یاری ما بشتابید

 

                                                                             اسکریمجور

                                                                     وزیر سحر و جادو

 

هری با همه عصبانیتی که در خود می دید به آقای ویزلی تبریک گفت بقیه

افراد خانواده ویزلی مانند هری هم خوشحال بودن و هم ناراحت  اما با این وجود جشنی گرفتند تا کمی ناراحتی خود را فراموش کنند

پس از شام همه به اتاقهایشان رفتن تا برای رفتن به هاگوارتز آماده بشوند آنها باید صبح زود از خواب بلند می شدن  

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 0:45  توسط محمد یاوری  | 

هری پاتر و دنیای تاریک

راستی هر کی فهمید چطور میشه در پرشین گیگ آیدی گرفت به من بگه

هری پاتر و دنیای تاریک

 

 

فصل چهارم : فرانک گریندل والد

 

سال 1880 در یکی از بدنام ترین محله های جادوگردی شهر منچستر در خانواده روبرت گریندل والد پسری به دنیا آمد که نام او را فرانک گذاشتند

روبرت بزرگ خودش یکی از بزرگترین دانشمندان محقق در امر جادوی

سیاه بود به قدری از این علم آگاه بود که فکر نکنم جادوگری دیگری به حد

او رسیده باشه اما زیاد نتوانست به فرانک چیزی یاد بده چون زود درگذشت

دوران کودکی او به مانند همه کودکان دیگر پر از خاطرات خوب و بد بود

که بدترین آن همانطور که گفتم مردن پدرش بود مادر او پس از مرگ پدرش با جادوگري به نام بين ازدواج كرد كه او خيلي فرانك را ازار مي داد اينهايي كه گفتم خیلی روی او تاثیر گذاشته بود به حدی که از همه بدش می آمد  و فكر مي كرد كه همه با او دشمني دارند كه البته اين به خاطر آزار و اذيتي بود كه از سوي ناپدريش به او شده بود تا اینکه فرانک به هاگوارتز

رسید شاید مي شه  گفت بعد از اسمش را نبر فرانک باهوش ترین شاگردی

بوده که پایش به این مدرسه رسیده او هم به مانند هر جادوگر خلاف کاری

که به شهرت رسید در گروه اسلایترین قرار گرفت سال به سال که بزرگتر

می شد بیشتر از جادوی سیاه سر در می آورد او مبارزه با جادوی سیاه

  را یاد نمی گرفت بلکه خود جادوی سیاه را به طور کامل فرا گرفت استعدادی که از پدرش هم به ارث رسیده بود و هم کتابهایی

که از او به یادگار مانده بود دلایل موفقیت فرانک در جادوی سیاه بود

سال به سال فرانک بزرگتر می شد خیلی ها از او می ترسیدن او بعضی وقتها با انجام یک نوع طلسمی مخالفانش را شکنجه می داد

هری وسط حرف آرتور پرید و گفت : خوب آقای ویزلی از طلسم کرش...

استفاده می کنه  

آرتور : هری خواهش می کنم سوالات را بعد از پایان ماجرا بپرس اما

 هری بسیاری از جادوهها و طلسمهای سیاه که الان استفاده می شه را

فرانک گریندل والد اختراع کرد یک نمونه آن همین طلسم کرش... هستش

که گفتی درسته هری فرانک این طلسم را در دوران مدرسه اختراع کرد

البته در آن زمان این طلسم ضعیف تر بود اما وقتی که او به طور کامل

 

جادوی سیاه را فرا گرفت این طلسم را تا آنجا که می شد گسترش تا جائی که به این نوع وحشتناک امروز درآورد 

خوب هری فرانک درسش را با موفقیت در هاگوارتز به اتمام رساند و از مدرسه فارق التحصيل شد او

رفت به دنیای واقعی وزارت خانه بنا به گزارشها مدرسه كه او به راحتي جادوي سياه مي سازد به شدت مراقب او بود  نمی توانست جادوی سیاه خود

را به  طوری که می خواست  و دوست داشت به طور کامل اجراء کنه برای همین به بلغارستان رفت

هری همیشه یادت باشه سه کشور بلغارستان  آلبانی رومانی همیشه با مبارزه با جادوی سیاه مخالفت کرده اند این 3 کشور الان هم مهمترین حامیان  اسمش را نبر هستند و به هيچ وجه هم نمي توان با آنها بحث كرد

رون وسط حرف پريد و گفت : كرام هم بلغاري بود پس آن هم حتما از حاميان اسمش را نبر بودش رون اين را گفت و نگاهي به هرميون كرد

هريمون : رون منظورت چيه اولا من با كرام ديگه نيستم خودت هم خوب

مي داني دوم اينكه الان بحث ما يك چيز ديگه ايي هستش و سوم مگه هر كي در اين سه كشور زندگي منه موافق جادوي سياه خود كرام به من گفت كه

از جادوي سياه متنفره اما در بلغارستان اجازه نمي دهند كسي خارج از كشورش جادو ياد بگيره

آرتور با اخم رو به رون كرد و گفت : هرميون كاملا درست مي گه

خلاصه او در مدارس جادوی سیاه بلغارستان ثبت نام کرد و دوباره دوران تحصیل خود را آغاز کرد بعد از پایان درسش در بلغارستان در مدارس

رومانی و آلبانی هم درس خواند و از هر مدرسه نوعی از جادوی سیاه را فراگرفت

20 سال که گذشت به انگلیس آمده بود او دیگر به حدی رسیده بود که می توانست به راحتی طلسم  و جادو بسازد وزارت خانه خیلی سعی می کرد

که جلوی او را بگیرد اما او خیلی قدرتمند تر از اونی بود که آنها فکر می کردند جسارت او به حدی بود که توانست بوزیفر رئیس وزارت خانه را

در دفتر خودش به قتل برساند کاری که حتی اسمش را نبر هم هنوز این

کار را نتوانسته انجام بده

هری : هدف فرانک از قتل و آدم کشی چه بود؟

آرتور : اون اعتقاد داشت که جادوی سیاه باید در همه جا فراگیر باشه اینطور که من شنیدم دوست داشت که در هاگوارتز فقط جادوی سیاه تدریس

بشه و بر روی مشنگ ها هم آزمایش بشه يعني چيزي مثل بلغارستان يا روماني و يا آلبني

هری نمی خواهم بگم که دیگه او چه کارهایی کرده و چه کارهایی نکرده

چون بیشتر کارهای فرانک مثل اسمش را نبر جادوگر کشی و مشنگ کشی بود  

هری سالها می گذشت و می گذشت دوران زندگی پدر بزرگان ما  مثل الان

پر از قتل و آشوب بود اما هري  گریندل والد فرصت نکرد که کاری کند که

نابود نشود او نتوانست از پس دامبلدور که آن موقع جوانتر بود بر بیاد

 

هری : چی دامبلدور

آرتور : آره هری دامبلدور موفق شد گریندل ولد را به قتل برساند به انجا هم

می رسیم اما هری قصه اصلی ما از جائی شروع میشه که اسمش را نبر 2 سال از سالهای تعطیلات تابستانی اش زیر نظر فرانک گریندل والد و به همراه پسرش مایکل جادوی سیاه پیشرفته را فرا گرفت اما از یک نظر مایکل خیلی بیشتر از اسمش را نبر این جادو را یاد گرفت چون فرانک نمی گذاشت که مایکل به هاگوارتز بیاد و خودش به او درس می داد

به خاطر آموزشی 2 ساله ایی که گریندل والد به اسمش را نبر داده بود دامبلدور تصمیم گرفته که با فرانک گریندل والد جدي تر مبارزه کند چون به استعداد فوق العاده اسمش را به نبر به جادوی سیاه پی برده بود

اما گریندل والد نمی خواست علمی که از جادوی سیاه داشت از بین بره

برای همین به اسمش را نبر و مایکل درس می داد

آرتور پس از چند لحظه سکوت گفت : خوشبختانه اسمش را نبر نتوانست تا

آن حدی که می شد طرز ساخت طلسم ها را  یاد بگیره

هری دیگر نتوانست خود را کنترل کند و گفت : ببخشید آقای ویزلی 2 سال

پیش در قبرستان ولدرمورت گفت که من با استفاده از چند طلسم ابداعی خودم توانستم قوی تر بشوم

آرتور : درسته هری اما توجه داشته باشم ساخت طلسم شنکجه گر کار هر کسی نیست در حال تنها یک نفر می تواند این کار را انجام بدهد

هری و رون با هم گفتند کی ؟؟

آرتور گفت : مایکل گریندوالد

هری گفت : یعنی اون می تواند طلسم های ممنوعه دیگری هم بسازه

آرتور : آره هری می تونه چون او تنها کسی هستش که توانست دروس فرانک را به طور کامل یاد بگیره

هرمیون : برای همین وزارت خانه اسکاتلند به طور دائم مراقب مایکل بوده

آرتور : بله چون هم ما و هم اسکاتلند از این می ترسیدیم که فرانک دزدیده بشه

جینی : پدر گریندل والد چطوری به وسیله دامبلدور کشته شد ؟ چون من

فکر می کنم که دامبلدور زیاد علاقه ایی نداشت که کسی را بکشه ؟

آرتور : دامبلدور تو مبارزه گریندل والد را کشت

هری : چطوری

آرتور : گریندل والد به منزل دامبلدور رفته بود که او را بکشد در واقع باید

بگم هری گریندل والد به وسیله طلسم خودش کشته شد او 6 آواکداورا را به

طور پی در پی به سمت دامبلدور فرستاد دامبلدور یک سپر مدافع قوی ساخت  و گریندل والد دیگر این فرصت را نداشت که طلسم ها را دفع کند

و آنها به او خورد

هری : در آن موقع مایکل چند سال داشت ؟؟؟

آرتور : حدودا 15 سال

رون : پس تقریبا هم سن و سال اسمش را نبر هستش

هری : آقای ویزلی چرا مایکل  تا الان هیچ اقدام سیاههی انجام نداده ؟

آرتور : هری باید بگم مایکل  از جادوی سیاه و ساخت آنها اطلاعات خیلی

زیادی داره اما یک نقطه ضعف دارد که تا امروز مانع انجام این کار ها شده

هری پرسید چه نقطه ضعفی آقای ویزلی

آرتور : او به شدت ترسو است و می ترسد که این طلسم ها را اجراء کند و به آزکابان برود

هری : اما اون الان به ولدرمورت ملحق شده

آرتور با شنیدن نام ولدرمورت کمی لرزید اما فوری به خود مسلط شده و گفت : هری برای همین ما ناراحتیم واسمش را نبر می تواند به راحتی از استعداد فوق العاده مایکل  در ساخت طلسم های بدتر از شکنجه کر فرمان و آوادکداورا استفاده کند

هری : اقای ویزلی چرا وزارت خانه نخواسته که با مایکل همکاری داشته باشد و از او استفاده مثبت کند ؟

آرتور : هری تا قبل از اسکریمجور که به نظرات من زیاد محل نمی گذاشتند

اما می دانم که دامبلدور بیش از 100 دفعه به فاج گفته بود که از مایکل استفاده کند اما فاج حرف او را قبول نداشت من هم بارها به اسکریمجور

گفتم که مایکل را به وزارت خانه بیاورد اما او هم می گفت کسی که

به جادوی سیاه عشق به ورزه وجودش برای وزارت خانه خطرناک هستش

هرمیون : اما آقای ویزلی مایکل هیچ وقت کار سیاهی انجام نداده بود پس

چرا ازش می ترسیدن چون فرزند فرانک گریندل والد بوده ؟؟؟

آرتور : دقیقا به همین دلیل

 

جینی : در زمان قدیم به گریندل والد هم اسمش را نبر می گفتند ؟

آرتور : با لبخندی گفت : بله می گفتند اما با گذشت سالهای زیاد دیگه کسی او را به یاد نمی آورد  و اگر هم بشناستش به خاطر کشته شدن او همه نام او

را به زبان می آورند و ديگه ازش ترسي نداشتند

هری : در این سالها پرفسور دامبلدور سعی نکرد که به مایکل دست دوستی

دراز کند ؟

آرتور : چرا خواست این کار را بکند اما مایکل همیشه یک جواب داشت که

شما پدر من را کشتید حتی اگر من نخواهم جادوی سیاه را انجام بدهم  نمی توانم با صمیم قلب با شما کار کنم

فقط یک کار می توانم برای شما و محفل انجام بدهم اینکه تا زمانی که شما

زنده هستید هرگز با کسی همکاری نکنم او پیش دامبلدور قسم ناشکستنی

خورده بود البته نمي خواست اين كار را انجام بدهد دامبلدور از اوخواسته بود كه اگه راست مي گويد قسم بخورد و مايكل مجبور به قسم خوردن شده بود

برای همین تو این سالها به او ملحق نشده بود و اسمش  را نبر هم از این موضوع خبر داشت و با کشته شدن دامبلدور مایکل هم به دعوت اسمش را نبر پاسخ مثبت داده

رون : اگر مایکل به اسمش را نبر نه می گفت آیا اسمش را نبر او را هم می کشت

آرتور : فکر نکنم چون خیلی به مایکل احتیاج داره فوقش اگه مایکل قبول نمی کرد با به وسیله طلسم فرمان ازش استفاده می کنه هری فکر می کنی

در جهان چند مار زبان در حال حاضر زنده باشند ؟!

هری : فکر کنم 2 نفر من و ولدرمورت

آرتور : نه عزیزم 3 نفر تو اسمش را نبر و مایکل

هری : اما من فکر می کردم این یکی از توانائی های نواده اسلاترین هستش

آرتور: هری فرانک گریدل والد پسر عموی پدربزرگ  اسمش را نبر بوده و اون هم این توانائی را داره که با زبان مارها صبحت کنه در ضمن

مایکل  معجون ساز فوق العاده ایی هم هستش

رون با خنده : پس هری کار اسنیپ کساد شد

آرتور با اخم : رون آخه تو چرا انقدر خنگی بعضی از معجون ها هستن که

 

به دو نفر معجون ساز احتیاج داره مثل معجون نابود کننده که هر کسی بخوره بلافاصله می میره  یا معجون دیوانه کننده که هرکی بخوره فوری

دیوانه میشه و هیچ علاجی هم نداره

خوب بچه ها دیر وقت هستش اگه سوالی ندارید من برم بخوابم که صبح زود بیاد به وزارت خانه بروم در ضمن این حرفهایی که گفتم همه سری هستش وزارت خانه تمایلی نداره که مردم مطلع بشون که مایکل چه توانایی هایی دارید هر چه که فکر نکنم بتوانند جلوی زبان ریتا را بگیرند

هری: میشه من دو تا سوال بپرسم ؟

آرتور : بگو هری اما این دو تا آخری باشند ؟

هری : آیا در ذات مایکل آدم کشی هست ؟

آرتور : مایکل تا حالا به هیچ آدم کشی متهم نشده و شاید هم به خاطر آن قسمی که خورده نتوانسته این کار را بکند اما قبل از آن قسم هم کاری نکرده بود

هري : سوال آخر اينكه مگر مراقب مايكل نبودن پس چرا دزديده شد؟

آرتور : هري ما و وزارت خانه اسكاتلند با كمبود نيرو مواجعه شديم

نمي توانستيم به طور كامل از مايكل مراقبت مي كنيم براي همين شب ها

كمتر نگهبان مي گذاشتيم اما هري حتي اگر نگهبان ها هم زياد تر بودند

باز از پس اسمش را نبر بر نمي آمدن چون فكر كنم اسمش را نبر خودش

با مايكل صحبت كرده

هري : از جا مي دانيد ؟

آرتور : شنيدم كه اسمش را نبر وقتي بخواهد از آدم مهمي دعوت به همكاري بكند خودش پيش او مي رود و باهاش صحبت مي كند

 

خوب شب بخیر

با شب بخیر گفتن آرتور مالی رو به بچه ها کرد که بروند بخوابند

در حین اینکه هری به سمت اتاق خوابش می رفت چشمش به کتاب خانه خانواده بلک و جالب بود که تا الان به آن کتاب خانه توجهی نداشته بود

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 23:7  توسط محمد یاوری  | 

هری پاتر و دنیای تاریک فصل سوم

هری پاتر و دنیای تاریک

 

 

 

فصل سوم : خداحافظ پريوت درایو

 

محله پريوت داریو به مانند هزاران خیابان انگلستان این روزها دلگیر و طاقت فرسا شده بود در یکی از خانه های این محله پسري كه در اواخر 16 سالگي بود به نام  هری پاتر روی تخت خود دراز کشیده بود نگاهش بر روی خبر کشته شدن پروتی پتیل بود اما ذهنش به

یاد روزهایی بود که او را می دید هری  به مهمانی شب کریسمس و دعوت کردن از پروتی به جشن فکر می کرد به آن ایامی که با هم دعوا کرده بودن و هزاران خاطره ایی که در 5 6 سال گذشته در سالن عمومی گریفندور برای او رخ داده بود او یکی از همکلاسیهای خود را از دست داده و باز هم ولدرمورت باعث یک قتل دیگر شده بود

هری در روزهای گذشته به قدری به جاودانه ساز قلابی نگاه کرده بود که حتی خطوط روی آن را هم از حفظ شده بود از وقتی که از مدرسه بازگشته بود خانواده دورسلی ها کاری به کار او نداشت اند آنها به قدری از وقایع اخیر

ترسیده بودن که حتی به این فکر نمی کردن که هری را اذیت کنند حتی بعضی وقتها عمو ورون از هری در خصوص بعضی مسائل دنیای جادوئی اطلاعات می گرفت آن روزی که هری به ورون و پتونیا گفت آلبوس دامبلدور کشته شده پتونیا به قدری ناراحت شد که هری بیش از آن ندیده بود

صبج یک شنبه در حالی که فقط یک هفته به تولد هری مانده بود او وارد آشپزخانه شد خاله پتونیا را ديد كه  در حال آماده کردن صبحانه مي باشد

هری رو به او كرد و صبح بخير گفت

پتونیا با تکان دادن سر جواب او را داد و گفت : نامه و روزنامه داری

هری نگاهی به روزنامه و 6 عدد پاکت نامه انداخت نامه ها از طرف جینی رون هرمیون هاگرید یکی هم از طرف مدرسه و یک نامه هم ناشناس بود هری تصمیم گرفت ابتدا نامه ناشناس را باز کند او ابتدا با انجام طلسم ولندرکرزز  از بی خطر بودن نامه مطمئن شد و بعد آن را باز کرده و شروع به خواندن کرد

 

از طرف لرد سیاه

به هری پاتر

 

من لرد سیاه آموس دیگوری را به گروگان گرفته ام و تنها در صورتی آن را آزاد خواهم کرد که تو خودت را به من تحویل بدهی این نامه را به وزارت خانه هم فرستادم 

 

                                                                                                   سرور جادوگران جهان

                                                                                           دارنده نشان عالی درجه يك  جادوی سیاه

                                                                                                   لرد ولدرمورت

 

 

 

هری مات و متحیر به نامه نگاه کرد انگار خشک شده بود نمی دانست که باید چه کاری انجام بدهد پیش بینی همچین چیزی را نکرده بود

پتونیا با دیدن چهره هری گفت چی شده پسر چرا رنگت پریده تو نامه مگه چی نوشته که آنقدر ناراحتی !؟

هری نامه را به دست پتونیا داد و او هم شروع به خواندن کرد هری نمی دانست که عکس العمل او چه خواهد بود

پتونیا به هری نگاه کرد و بعد نگاه وحشت زده خودش را از او دزدید و به اطاق نشیمن رفت تنها فكري كه به ذهن هري رسيد نوشتن نامه بود اما براي كي سيريوس . دامبلدور او هيج كسي را نداشت كه براي او اين موضوع را

تعريف كند لوپين براي او در اين موضوع نمي توانست كاري انجام دهد اما

به يك باره به ياد آرتور افتاد

 

 

هری به اتاقش رفت و  شروع به نوشتن نامه ایی برای آرتور ویزلی کرد همه ماجرا نامه را برای او تعریف کرد و گفت نمی دانم که چیکار باید بکنم لطفا به من کمک کنید وقتی نوشتن نامه را اتمام رساند سریع رفت و هدویک را بیدار کرد در گوش او گفت هدویک خیلی سریع برو و جواب آرتور را برای من بیار موضوع فوری و حیاتی هستش ممکنه دیر بشه

جغد سفيد با باز و بسته کردن چشمانش به هری فهماند که فهمیده او چه گفته به پرواز درآمد و مانند لكه ايي ابر متحرك در آسمان محو شد

هری به اطاقش رفت و برای سرگرم کردن خودش شروع به خواندن کتاب

مبارزه با جادوی سیاه کرد ساعتی نگذاشته بود که عمو ورون به اطاقش آمد و گفت هی پسر دو نفر از دارو دستان بیرون کارت دارن

هری گفت می شناسینش

ورون گفت : آره همان دیوانه مو قرمز هستش که می گفت من کلکسیون باتری دارم آن يكي هم قيافه ايي مثل شير پير داره

هری با عجله به پائین رفت و در تعجب دید به جزء آرتور ویزلی وزیر سحر و جادو هم آنجا بود هری با گرمی با آقای ویزلی و به سردی با اسکریمجور سلام کرد وبا درماندگی  گفت آقای ویزلی من چیکار کنم ؟

اسکریمجور گفت : هری کاری قرار نیست انجام بدی همه کارهها را وزارت خانه انجام می ده نمی خواهد کار خاصی  بکنی فقط برو چمدانت را

جمع کن تا به خانه خودت بری

آرتور گفت : جناب وزیر درست می گویند برو هری برو آماده شو هر چی

که داری بردار چون دیگه اینجا بر نمی گردی

 

همین که آرتور این حرف را زد پتونیا ورون و دادلی با هم فریاد کشیدن که

چی بر نمی گرده

آرتور : نه دیگه طلسم دامبلدور از هفته آینده روی این خانه اثر نداره و ماندن در اینجا باعث می شه که جان هری در خطر باشه من به شما هم پیشنهاد می کنم که این منزل را ترک کنید چون دامبلدور پارسال به شما نگفت كه ماندن هری باعث شد تا جان شماها اینجا حفظ بشه اما از هفته دیگه نمی دانم شاید هم برای شما اتفاق نیافته

ورون كه يكباره چيزي به يادش آمده بود گفت : گفتي وزير مگه شما وزير هم داريد

آرتور خنديد و گفت : ايشان اسكريمجور وزير وزارت خانه سحر و جادو هستند البته ببخشد كه معرفيشان  نكردم

 

آرتور کمی مکث کرد گویا می خواست تاثیر حرف هایش را بر روی خانواده دورسی ببیند بعد برای اینکه صحبت را عوض کند رو به ورون کرد و گفت آقای دورسلی شما هنوز به من نگفتید که از ویدوویووو جوری میشه استفاده کرد

اسکریمجور با اخم رو به آرتور کرد و گفت : آرتور فکر نکنم الان وقت مناسبی برای یادگیری کار با ویزوئو باشه هری برو همه وسایل خودت را جمع کن هری به سرعت به سمت اتاق خودش رفت و پس از اجرای طلسم جمع آوری در 10 دقیقه به اتاق نشیمن رفت آرتور داشت با دادلی در خصوص اینترنت صحبت می کرد البته این آرتور بود که حرف می زد و دادلی تنها به او نگاه می کرد در این میان اسکریمجور با چشم غره به آرتور نگاه می کرد عمو ورون از یک طرف به اطابق به سمت دیگر

می رفت و با حرص سیبیلهای خود را می جوئید و به آنها نگاه می کرد البته  پتونیا حضور نداشت و معلوم نبود کجا غیبش زده بود

هری وارد اطاق شد و گفت آقای ویزلی من آماده ام

اسکریمجور : همه چی را برداشتی هری چیزی را جا نگذاشتی

هری : فکر کنم که برداشتم

ویزلی : خوب هری پس وقت خداحافظی هستش

هری نگاهی به آرتور کرد و پوزخندی زد و گفت باشه عمو ورون دادلی خداحافظ

در این حین صدای پتونیا به گوش رسید که هري نرو صبر کن فقط چند لحظه صبر کن لطفا

عمو ورون و دادلی با حیرت به پتونیا که دوان دوان از اتاق خودش بیرون می آمد نگاه کردن

پتونیا درحالی که بسته ایی در دست داشت رو به هری کرد و گفت : هری بسته را مادرت یک هفته قبل از مرگش  به من داد

ورون : پس چرا به من نگفته بودي پتونيا اصلا ازت انتظار نداشتم

پتونيا : ليلي ازم خواسته بود كه قسم ناشكستني بخورم كه تا زماني كه هري بزرگ نشده بود به كسي چيزي نگم

ورون با ناراحتي : خوب حالا اگه مي گفتي چي مي شد

هري : مي مرد اگه مي گفت كشته مي شد

با شنيدن اين حرف ورون ديگر چيزي نگفت و آنها را فقط نگاه مي كرد

هری بسته را گرفت وآن را باز کرد یک آلبوم خانوادگی و یک لوله آزمایشگاه نسبتا بزرگ که داخل آن بخار زیادی وجود داشت

هری گفت : یعنی اینها افکار مادر من هستش

پتونیا در حالی که لب هایش را جمع می کرد گفت : افکار لیلی و جیمز

هری لحظه ایی با حیرت به خاله اش نگاه کرد این اولین بار بود که از دهان پتونیا نام پدر و مادرش را می شنید

هری در حالی که بغض کرده بود گفت خداحافظ

پتونیا گفت خداحافظ

هری رو به پتونیا کرد تا برای او دست تکان بدهد که یک بار نفهمید چه اتفاقی افتاده که او را بغل کرده است

ویزلی گفت هری دیگه کافیه امیدوارم باز هم دیگه را ببینید اما الان وقت رفتن هستش  هری اسکریمجور به وزارت خانه می رود و من تو را به خانه ات در گریمولند می رسانم

هری گفت : خانه بلک نمیشه آنجا نریم؟

اسکریمجور بازهم  دخالت کرد و گفت : نه هری آنجا برای تو امن ترین جای ممکن خانه بلك يا بهتر است بگويم خانه خودت هستش

هری با بی اعتنایی رو به ویزلی کرد و گفت : خوب بریم

اسکریمجور خودش را در همان جا غیب کرد و رفت  ویزلی رو به هری کرد و گفت : آماده ای دست من را بگیر

هری برای آخرین بار دستی برای دورسلی ها تکان داد و لحظه ایی بعد غیب شده بود و همان محفظه باریک و سخت و بعد ظاهر شدن در جلوی

خانه بلک

هری قصد این را داشت که در بزند اما آرتور گفت هری کسی فعلا در خانه نیست 1 2  ساعت تنها هستی این خانه مطمئنه هستش همانطورکه پارسال دامبلدور بهت گفت اینجا امن ترین جای ممکنه کریچر هم تا 2 روز دیگر در هاگوارتزه چون آنجا را براي سال تحصيلي جديد نظافت می کنند برو تو

آرتور با زدن چند ضربه به در و گفتن رمز ورودی در را باز کرد و هری

داخل شد اصلا حوصله آن خانه را نداشت او هم مثل سیریوس آنجا گیر کرده بود به آشپزخانه سر زد کسی آنجا نبود تابلو مادر سیریوس در خواب بود هری به سمت اطاقش حرکت کرد و روی تختش دراز کشید به یاد نامه های جینی رون هرمیون هاگرید و مدرسه افتاد که در جیب ردایش بود

با اینکه می دانست تا چند ساعت دیگر آنها را می بیند تصمیم گرفت که نامه های آنها را بخواند طبیعی بود که اول نامه جینی را باز کند

سلام هری خوب هستی خیلی دلم برات تنگ شده فکر کنم تا چند روز دیگه

ببینمت چون چند روز پیش از گوشهای فرد و جرج استفاده کردم شنیدم که

بابا داشت به مامان می گفت که هری از چند روز دیگر نمی تواند از خانه

دورسلی ها استفاده کند به نظرت میشه همیشه با ما زندگی کنی

قربانت جینی

 

هری پس از خواندن نامه جینی دومین نامه را که مربوط به نامه رون بود را باز کرد در آن چیز خاصی ننوشته بود به جز این که تیم مورد علاقه رون پس از گذشت 30 40 سال به طور عجیبی قهرمان مسابقات انگلیس شده بود رون در نامه گفته بود که همه از قهرمانی چادلی کونز تعجب کرده اند چون آنها 10 مسابقه اول فصل را باخته بودند اما به یک باره قهرمان شدن تنها نکته جالب نامه رون این بود که گفته دوستیش با هرمیون مستحکم تر از قبل شده

سومین نامه را باز کرد که متعلق به هاگرید بود هاگرید نوشته بود که موجودی جدید و جالب تر از موجودات قبلی به وجود آورده که مثل عنکبوت اما آتش می زند و پرواز می کند نامش را هم گذاشته آتش پاره

نامه هرمیون هم مثل همیشه در مورد درس بود که تمامی کتابها را از سال اول تا ششم در طول تابستان 15 بار دوره کرد و بعد از خود امتحان گرفته و بسیار ناراحت بود که از 600 سوالی که از خودش پرسیده فقط 3 سوال را اشتباه جواب داده است او هم نوشته بود که ظرف چند روز آینده او را ملاقات می کند

 

آخرین نامه آن روز مربوط به مدرسه بود که مانند هر سال نام دروس را اعلام کرده بودن و تاریخ و ساعت حرکت به سمت هاگوارتز در پایان نامه گفته شده بود که امنیت هاگوارتز تامین شده و والدین می توانند با خیال راحت فرزندانشان را به هاگوارتز بفرستند

پس از تمام شدن نامه ها هری احساس خستگی کرد و به خواب رفت مدت زمانی نگذشته بود که دردی را در صورتش حس کرد و فریاد جینی را شنید که می گفت رون اذیت نکن بگذار بخوابه

رون گفت : جینی هری تازه گیها عادت کرده زیاد بخوابه یک هو دیدی دوباره خواب دید روی این حرف را زد و خندید تازه تو كه بدت نمي آد هري بيدار باشه بعدش بايد از من تشكر كني كه هري را بيدار كردن

جيني لبخندي زد اما زبانش را هم براي رون در آورد

هری که دیگه کاملا هوشیار شده بود رو به آن دو کرد و گفت سلام رون

سلام جینی خوبین ؟

رون در حالی که شکمش را  از گشنگي مالش می داد گفت بد نیستم تو چطوری ؟

هری گفت : ای بد نیستم  تو چطوری جینی تابستان خوش گذشت ؟

جینی با اخم گفت : نه اصلا

هری : چرا ؟

جینی با اخمي كه كرده بود دیگه کاملا ترسناک شده بود گفت : مگه میشه با رون به کسی خوش بگذره تازه رومیلدا هم دائما نامه می نویسه که رابطه ات با هری تا کجا پیش رفت ؟!

هری با تعجب گفت : جالبه تو چی گفتی  بهش؟

جینی با گفتن این حرف کاملا قرمز شده بود گفت نوشتم هر روز و هر شب می بینمش

رون : چی

جینی : هیچی به تو چه برو مامان می خواست پیاز خورد کنه برو کمکش

رون برای اینکه حرف را عوض کند گفت هری جریان پروتی را شنیدی بیچاره خیلی دلم براش سوخت

جینی هم با حرکت سر حرف رون را تائید کرد و ناراحتی خود را ابراز کرد

هری : رون نمی دانی مایکل گریندل وال کی هستش که ولدرمورت به خانه اش رفته ؟

رون : نمی دانم اسمش خیلی برام آشنا بود اما نمی دانم کجا شنیدم جینی تو

ازش چیزی می دانی

جینی : نه

رون : حالا بگذار شب از پدرم بپرس

با گفتن این حرف رون هری و جینی به سمت آشپزخانه رفتند خانم ویزلی با دیدن هری او را در آغوش کشید و کمی هم به هری و جینی نگاه کرد ولبخند کم رنگی به آن دو زد

مالی ویزلی رو به هری کرد و گفت : گشنه که نیستی الان غذا حاضر میشه

هری : نه ممنون زیاد گشنه نیستم آقای ویزلی کی می آد

مالی : تا 5 دقیقه دیگه پیداش میشه

پیش بینی خانم ویزلی درست بود آرتور 5 دقیقه بعد زنگ در خانه را زد و باعث بیداری مادر سیریوس شده که فریاد معروف دورگه ها جنایتکار ها را سر می داد

مالی و جیمز با هم وارد شدن صورت مالی کمی قرمز شده بود و هری فوری فهمید که جیمز از مالی خواسته که باز هم رمز عبور را بگوید البته هری نمی فهمید که وقتی در رمز ورود داره دیگه چراآرتور از مالی رمز مي خواهد پس از خوردن شام هری رو به آرتور کرد و گفت آقای ویزلی

می خواستم سوالی از شما بپرسم ؟

آرتور : بپرس هری ؟

هری : مایکل گریندل وال کیه ؟ اسمش خیلی برای من آشناس

آرتور : واقعا می خواهی بدونی ؟

هری : بله

مالی : آرتور فکر کنی باید بگیم بهش کی گریندل وال کی بوده و پسرش کی هستش ؟

آرتور : آره مالی دیگه نمیشه این بچه ها را جدی نگرفت باید بدانند خوب

هری بشین که برات بگم که گریندل وال و پسرش کی بودن پس خوب گوش کن !

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 0:28  توسط محمد یاوری  | 

هری پاتر و دنیای تاریک فصل دوم

هري پاتر و دنياي تاريك

 

 

فصل دوم  :  جلسه و نامه سياه

 

لندن بيش از هميشه دلگير و غم انگيز بود در 2 سال گذشته مردم انگلستان كم ترين روزهاي  شادي را به ياد

داشتند هواي گرفته خبر ترورهاي گوناگون   قتلهاي دست جمعي حوادث غير قابل پيش بيني  همه و همه باعث

ناراحتي و افسردگي مردم شده بود كاري از دست كسي بر نمي آمد پليس سردرگم و نا اميد هر روز به مردم وعده

دستگيري خلاف كاران را مي داد اما آنها هيچ گونه سرنخي نداشتند و اصلا نمي دانستند كه كي را بايد دستگير

كنند همه قتلها عجيب و بدون هيچ گونه مدركي بود رئيس پليس لندن روز شنبه در يك سخنراني گفت ما سرنخهايي بدست آورديم و تا يك هفته ديگر كشور آرام مي شود و ديگر هيچ حادثه مشكوكي رخ نخواهد داد اما

هنوز 2 ساعت از سخنراني او نگذاشته بود كه جسدش در كنار در خانه اش پيدا شد چشمانش از تعجب و ترس  باز مانده بود مانند ساير قتلها !

يك سال از روي كار آمدن اسكريمجور به عنوان وزير وزارت خانه سحر و جادو مي گذشت در يك سال  گذشته او هرگز به موفقيتي نرسيده و روز به روز بر گرفتاريهايش افزوده مي شد مردم از او انتظار داشتن كه به وعده هايش قبل از رسيدن به وزارت عمل كند اما او با وجود سعي و كوشش فراوان هرگز نمي توانست بود كارمثبتي را انجام دهد تنها كاري كه كرده بود دستگيري يك راننده اتوبوس و بركنار كردن معاون اول خودش بود او آمريج را بركنار كرده  و به جا او آموس ديگوري را  منظور كرده بود اما ان تغيرات هم هيچ ثمري  نداشت و وضعيت به همان خرابي گذشته بود

اسكريمجور پشت ميزش نشسته بود و انواع و اقسام روزنامه ها مشنگي و جادوگري هم روي ميز او قرار داشتند

او ديگر حتي مجبور شده بود به غير از صفحه حوادث روزنامه هاي مشنگي صفحات ورزشي را هم مطالعه كند

چون در هفته قبل در يك بازي از مسابقات انگلستان يك باره  نيمي از استاديوم به آتش كشيده شده بود و چندين نفر كشته

شده شدن پليس اعلام كرد كه حادثه به خاطر اين بود كه هواداران آرسنال روزنامه ها را آتش زده بودن اما

مگر مي شود با روزنامه نيمي از استاديوم را به آتش بكشن !

اسكريمجور غرق در افكار خود بود كه صداي در به گوش رسيد سرش  را بلند كرد و گفت بفرمائيد داخل شويد

پرسي ويزلي با نگاهي مغرورانه وارد شد و گفت جناب وزير با بنده امري داشتيد بله ويزلي مي خواستم به كادر

آموزشي هاگوارتز و هيات مديره مدرسه نامه بدي كه امروز عصر ساعت  7 در دفتر من حاضر باشند جلسه مهمي در

خصوص بازگشايي  مدرسه و يا بسته شدن آن داريم

پرسي : بله قربان امر ديگه ايي نداريد

اسكريمجور لجظه ايي در فكر فرو رفت و گفت كه آموس رسيده 

پرسي : نه قربان هنوز نيامده

اسكريمجور : روزنامه هاي امروزو نامه ها  را بهم بده امروز چه خبري اتفاق افتاده

پرسي پس از دادن روزنامه ها و نامه ها گفت : قربان روزنامه هاي مشنگي نوشتن كه مايكل گريندل وال كشته شده

اسكريمجور يك باره وسط حرف پرسي پريد با كمي خوشحالي گفت به قتل رسيده پرسي اين مي تونه خبر خوبي باشه

پرسي گفت : قربان ببخشيد حرف من تمام نشده در واقع آن جسد مايكل نبوده بلكه جسد دختري به نام پروتي پتيل بوده كه به آن معجون مركب پيچده قوي خورانده بودن 

اسكريمجور مانند لاستيكي كم باد پنچر شد يعني چي ويزلي يعني مايكل ....

پرسي : فرار كرده قربان احتمالا به اسمش را نبر ملحق شده

اسكريمجور : واي نه اسمش را نبر با مايكل به نهايت قدرت مي رسه پرسي فوري يك جغد دامبلدور بزن و جريان را براش بگو كه چي شده و بگو خودش را برسانه اينجا

پرسي لحظه ايي با تعجب به وزير نگاه كرد و گفت ببخشيد قربان حال شما خوبه دامبلدور دو هفته قبل كشته شد جناب وزير فكر كنم خيلي خسته هستيد

اسكريمجور آره خيلي خسته هستم واقعا يك لحظه فراموش كردم خوب يك جغد به ديگوري بزن بگو زود بياد

پرسي  :  اطاعت قربان امر ديگري نداريد راستي به آمريج و فاج هم بگويم كه امروز به دفتر بيايند ؟؟

 اسكريجور پس از 2 3 دقيقه فكر كردن گفت به فاج بگو اما آمبريج را نمي خواهد كه خبر كني

پرسي : بله با اجازه

پرسي پس از اينكه از اطاق بيرون رفت با خود گفت بيچاره قاطي كرده فكر كنم چند وقت ديگه واقعا ديوانه بشه بهتر از الان يك جا در سنت مانگو برايش رزرو كنم او با خود فكر مي كرد ودر ذهن خود مي خنديد سپس به انجام دستورات وزير پرداخت

پس از چند لحظه فرياد اسكريمجور به فرياد رفت كه پرسي كجائي مردك  پرسي بيا ديوانه زود كجائي

پرسي دوان دوان به سمت در اطاق رفت در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد گفت چي شده ؟!!؟

اسكريمجور : اين نامه را كي به تو داده ؟؟؟؟

پرسي به نامه ايي كه پاكت سفيد رنگي داشت نگاه كرد و گفت قربان روي ميزم بود مهر و موم شده بود و روي آن

نوشته شده بود كه برسد به دست وزير سحر وجادو

اسكريمجور با عصبانيت گفت هيچ مي داني اين نامه از طرف كي آمده

پرسي : نه قربان

اسكريمجور : بيشعور از طرف اسمش را نبر

پرسي يك لجظه شوكه شد و با لكنت زبان گفتت از طرف   اسسسمممممش را ننننبببببر قققققررررببببببببباااااانننننن

چي نووووووووووششششششششششششتتتتتتتتتتتتتتتتتتتههههههههههههه

اسكريمجور آرام باش  به تو هم مربوط نيست فعلا برو بيرون به فاج هم بگو سريع بياد فهميدي

پرسي با ناراحتي گفت بله قربان فهميدم

اسكريمجور با ناراحتي شروع كرد بخواندن نامه او تا زماني كه فاج نيامده بود 5 دفعه نام را خواند وتقريبا متن آن را از حفظ شده بود

وقتي كه فاج از شومينه خارج شد گفت چه اتفاقي افتاده كه من را به اين سرعت احضار كردي

اسكريمجور نگاهي مايوسانه به فاج كرد و گفت فاج اسمش را نبر براي وزارت خانه نامه نوشته

عكس العمل فاج مانند پرسي وحشتناك بود اما او سريع تر خود را به موضوع مسلط كرد  و گفت خوب چي خواسته

اسكريمجور گفت : هري پاتر را مي خواهد بگير نامه را بخوان

فاج : نامه را در دست گرفت و شروع به خواندن كرد

 

از طرف لرد سياه به وزير سحر و جادو

آقاي وزير خودت خوب مي داني كه در مقابل قدرت سياه من كاري از دست نه تو و نه هيچ يك از كاراگاهات بر نمي آد و من اگر اراده كنم همه شما را به راحتي از بين مي برم اما من مي خواهم از امروز دست دوستي به

سوي وزارت خانه دراز كنم اگر مايل هستي  كه به وضعيت جامعه جادوئي و غير جادوئي سر و ساماني بدهي بايد

هري پاتر را در اختيار من بگذاري من هم پس از در اختيار گرفتن هري پاتر با جامعه جادوئي و مشنگي و وزارت خانه كاري نخواهم داشت

در ضمن آقاي وزير  حتما تا الان فهميدي كه آموس ديگوري سر كار حاضر نشده او فعلا تا زمان تحويل گرفتن هري پاتر مهمان من خواهد بود مرگ خواران من به خوبي از او پذيرايي مي كنند در ضمن جناب وزير  به خاطر داشته باش در صورت تحويل ندادن هري پاتر روزهاي سياه تري را پيش روي خواهي داشت  منتظر جوابت هستم

                                              

                                                                                                                لرد ولدرمورت

                                                                                                          سرور جادوگران جهان

                                                                                                   دارنده نشان عالي  درجه يك جادوي سياه

                                                                                                   فاج با ناباوري اسكريمجور را نگاه كرد و گفت مطمئني كه اين نامه  اصل هستش و قلابي نيست شايد يكي خواسته با وزارت خانه شوخي نه

اسكريمجور با ناراحتي گفت : امتحان كردن طلسم  (( سرييدكان ))   را امتحان كردم فرستنده نامه را تائيد كرد

فاج گفت : چيكار مي خواهي بكني هري پاتر را تحويل مي دهي  مي داني اگه اين كار را بكني مردم با لگد تو را از در وزارت خانه بيرون مي اندازن اگر هم انجام ندي آموس هم كشته مي شه

اسكريمجور با ناراحتي گفت واقعا گيج شدم خودم هم نمي دانم بايد چيكار كنم

از طرفي هر روز فشار مردم بيشتر ميشه و از طرف ديگه اطرافيان ما هم

كشته مي شوند خودت هم مي داني نمي توانم هري را تحويل بدهيم تو اگه بودي چيكار مي كردي ؟؟؟

فاج خنده با پوزخندي گفت خدا را شكر كه فعلا جاي تو نيستم بهتر هستش در جلسه امروز با هيات مدرسه و معلمان هم در مورد اين موضوع صحبت كنيم شايد آنها به يك نتيجه ايي برسند براي جانشين آمبريج و معلم جادوي سياه و مدير مدرسه فكر كردي ؟؟؟

اسكريمجور گفت : فكرهايي كردم اما بگذار به موقعش در مورد  حرف مي زنيم در ضمن بايد ابتدا مدير را انتخاب كنم و بعد به فكر معلم باشيم شايد اصلا مدرسه را تعطيل كنيم

اسكريمجور لحظه ايي فكر كرد و يك بار فرياد زد پرسي ويزلي كجائي

پرسي پرسي بيا كارت دارم

پرسي سريع آمد و گفت بله قربان چه امري داشتيد ؟؟

اسكريمجور گفت : نامه ها را فرستادي ؟؟؟

پرسي : بله فرستادم

اسكريمجور : يك نامه تسليت و عمل شجاعانه براي خانواده پتيل بفرست و از آن تقدير كن يكي از آن نشان هاي درجه دوم مرلين هم به اسمشان بفرست

فهميدي ؟؟؟

پرسي : بله قربان اطاعت  با اجازه برم نامه را تكميل كنم

اسكريمجور :  نه به آرتور هم نامه بده بگو براي جلسه مدرسه بياد

پرسي با اخم گفت  : بله حتما اين كار را مي كنم

ساعات بعد از ظهر به كندي براي اسكرميجور مي گذشت او يكي از سخت ترين روزهاي كاري خودش را پشت سر گذاشته بود  او در مجموع 25 بار بر سر پرسي فرياد كشيد دقايقي به ساعت 7 باقي نمانده بود كه هيات مديره و كادر اساتيد مدرسه به دفتر وزير رسيدن

اسكريمجور : پرسي صورت جلسه را بنويس جلسه بازگشائي يا بسته بودن مدرسه حاضرين جلسه

وزير سحر و جادو : اسكريمجور      مشاور وزير : فاج   منشي وزير : پرسي ويزلي  :    ارتباطات مشنگي :  آرتور ويزلي      عضو هيات مديره : موردن كرالي    و  ژوزف راچرد    و  جك آندرسون   و   پائول آنتوني  و اسميت و فيليدا اسپور و كونتين تريمبل  

كادر اساتيد  :  مينروا مك گونگال  و  بينز  و هاگريد و اسلاگهورن  و پامفري  و فليت ويك و پرفسور وكتور و اسپراوت

اسكريمجور با آرامي شروع به صحبت كرد و گفت خانم ها و آقايان ما امروز اينجا جمع شديم كه در مورد باز شدن يا بسته ماندن مدرسه با هم

گفتگو كنيم ابتدا از اساتيد مي خواهم اگر صحبتي دارند جلسه را شروع كنند

مك گونگال با لحني قاطح و محكم به مانند هميشه صحبت را اغاز كرد و گفت : جناب وزير پرفسور دامبلدور هميشه آرزو داشت كه مدرسه باز بماند ما فكر كرديم كه اگر حتي يك نفر بخواهد كه جادو ياد بگيرد و يا به مدرسه بيايد براي همان يك نفر بايد هاگوارتز به كار خودش ادامه بدهد نظر همكاران من هم اين هستش اما يك مسئله ايي كه نبايد از آن بگذريم مسئله امنيت مدرسه است 2 3هفته قبل ما از جائي ضربه خورديم كه اصلا فكرش را هم نمي كرديم منظورم از اتاق ضروريات و سوروس اسنيپ بود

ما آن كمد داخل اطاق ضروريات را به طور كامل نابود كرديم بقيه كمد هاي مدرسه را هم چك كرديم تا به همچين مسئله ايي برخورد نكنيم اما امنيت بيرون از مدرسه را مي خواهيم كه وزارت سحر و جادو تامين كند

اسكريمجور : ممنونم مينروا خوب هيات مديره مدرسه چه نظري در مورد اين مسئله داره آيا با صحبت هاي مينروا موافق هستد ؟؟

آندرسون : با اجازه جناب وزير من موافقم هستم به هر حال هاگوارتز بايد باز باشه تا نيروهاي مبارز بر ضد اسمش را نبر تربيت كند

آنتوني : آقاي وزير اگر بخواهيم مدرسه را ببنديم فكر مي كنيد تا كي بسته باشد معلوم نيست كه اسمش را نبر كي نابود مي شه و يا اصلا نابود خواهد شد يا خير؟!

اسكريمجور : بقيه هيات مديره مدرسه هم با نظرات آنتوني و آندرسون موافق هستند ؟ اگر موافق هستيد دست خود را بالا ببريد ؟

خوب از7 نفر 6 موافق و 1 مخالف  اسميت مي تونم دلايل مخالفت شما را بدانيم

اسميت : آقاي وزير من فكر مي كنم بهتر هستش امنيتي را كه مي خواهيد براي مدرسه به كار ببريد بهتره براي وزارت خانه و بقيه جاهاي كليد خرج كنيم فكر نكنم با كشته شدن دامبلدور كسي ديگه كاري به كار هاگوارتز داشته باشه

مك گونگال با عصبانيت گفت : اگه حمله شد چي اگر اسمش را نبر به بچه ها  حمله كرد آن وقت هم مي گوئيد كسي كاري به كار مدرسه نداره

كرالي : خوب مينروا براي همين مي گم مدرسه بسته باشه بهتره ؟؟

اسكريمجور : متاسفم اسميت نظرت راي نياورد اما در مورد انتخاب مدير مدرسه چه نظري داريد اقاي آنتوني شما به عنوان رئيس هيات مديره لطفا نظر خود را بگوئيد

آنتوني : جناب وزير ما مي خواستيم از مينروا درخواست كنيم كه مديريت مدرسه را قبول كند در واقع ما او را به عنوان مديره مدرسه انتخاب مي كنيم

اسكريمجور : مينروا قبول مي كني كه مسئوليت مدرسه را به عهده بگيري؟؟

مك گونگال : اگر كانديد ديگري براي اين پست وجود ندارد قبول مي كنم

اسكريمجور : براي معلم دفاع در مقابل جادوي سياه چه فكري كردي آيا كسي را در نظر داري ؟؟

مك گونگال : اگر شما كينگزلي را به من قرض بدهيد در اين مورد مشكلي

ندارم كينگزلي يك كاراگاه هستش و توانايي اين را داره كه در حفظ امنيت هاگوارتز به ما كمك كند

اسكريمجوركه سعي كرد خود را خوشحال نشان دهد گفت : خيلي خوب شد

اما آقايان وخانم ها يك نامه ايي به دست من امروز رسيده مي خواهم حالا

كه شما اينجا هستيد به من كمك كنيد آرتور دليل اصلي كه به تو هم گفتم

بيايي همينه

آرتور : مگه چه اتفاقي افتاده

اسكريمجور : پرسي لطفا اين نامه را براي همه بخوان

پرسي با صداي بلند شروع به خواندن نامه كرد پس از پايان نامه همه با بهت و حيرت به هم ديگه نگاه مي كردن

مك گونگال گفت : بايد يك راهي براي نجات آموس پيدا كرد

بقيه هم با تكان دادن سر نظر او را تائيد كرد

اسميت با عصبانيت گفت : فكر نمي كنيد وجود اين پسره بيشتر از اينكه به نجات جامعه جادوگري كمك كند داره آن را نابود مي كنه

هاگريد كه تا الان ساكت مانده بود گفت : مگه خود هري دلش مي خواهد تا مردم كشته بشن اگه يادتان باشه اوخيلي زودترمي گفت كه اسمش را نبر برگشته اما وزارت خانه حرفش را باور نمي كرد

اسكريمجور : هاگريد لطفا اشتباهات گذشته را به رخ ما نكش فاج و آمبريج به خاطر همين اشتباهات از كار بركنار شدن

هاگريد با پوزخندي به فاج اشاره كرد و گفت : معلومه

اسلاگهورن گفت : هاگريد بسه فكر نكنم جناب وزير موافق باشن كه ما هري را تحويل اسمش ر ا نبر بدهيم من مطئمن هستم اسمش را نبر حتي اگر هري

را هم به دست بياره رفتارهاي خود را تغيير بده البته او گفته من فقط هري را مي خواهم

اما او در واقع كل زندگي جادوئي را مي خواهد

اسميت : هري هري هري  فقط هري بقيه مردم چي

مك گونگال : اسميت به ياد داشته باشد كه خيلي از مردم اعتقاد دارند كه

هري فرد برگزيده هستش كه به نظر من هم   فقط هري  مي تونه اسمش را نبر را از بين ببره

ويزلي : اگه بخواهيم هري را به اسمش را نبر تحويل بديم بدترين كار ممكن را انجام داديم ديگه روحيه ايي براي مردم باقي نمي مانه

اسكريمجور فريادي زد و گفت لطفا ساكت باشيد من به هيچ وجه هري را تحويل اسمش را نبر نمي دهم پرسي فوري به مودي رئيس  دفتر كارگاهها نامه بده بگو به دفتر من بياد  يك نامه هم به  وزارت سحر و جادوي اسكاتلند ارسال كه و بنويس كه  

ديگه لازم نيست مراقب منزل گريندل وال باشند هر چند كه احتمالا خودشان

اين را فهميدن اما بگو مي خواهم محل ديگوري را برام پيدا كنند هر چه

سريعتر بهتر خانم ها و آقايان خيلي ممنون از حضورتان اميدوارم همه در كار هايمان موفق باشيم

پس از رفتن اعضاي هيات مديره و معلم هاي مدرسه اسكريمجور پشت ميزش نشست او فوق العاده عصباني بود و به سرحد انفجار رسيده بود

به يك بار در اطاقش باز شد و مودي وارد شد با لحني جدي گفت : تو خود اسكريمجور هستي اگه هستي بگو ببينم كه در شب تولد 15 سالگي ات من به تو چه كادئوي دادم

اسكريمجور : اي خدا يا من را بكش يا اين مودي را كه روزي 20000 دفعه اين سوال را از من مي پرسه نابود كن تو به من پول هديه دادي 1 نات

مودي : درسته خوب چيكار داري

اسكريمجور : مودي خبر داري آموس را دزديدن ؟

مودي : كي  چه كسي ؟؟

اسكريمجور : اسمش را نبرآموس را گروگان گرفته !

مودي : در مقابلش چي مي خواهد

اسكريمجور با ناراحتي گفت : هري پاتر را مي خواهد

مودي با عصبانيت گفت : چه خوش اشتها

اسكريمجور گفت : ول كن مودي الان وقت شوخي نيست كارگاههاي اسكاتلند هم به كمكت مي آن سعي كنين تا قبل از اينكه كشته بشه نجاتش بدين

مودي ايستاد گفت سعي خودمان را مي كنيم

اسكريمجور همانطور به مودي نگاه مي كرد كه لنگان لنگان از دفترش خارج مي شد گفت ممنونم مودي

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 10:19  توسط محمد یاوری  | 

تیزر
دانلود یک تیزر دیگر لطفا اینجا کلیک کنید

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 11:39  توسط محمد یاوری  | 

فصل اول هری پاتر و دنیای تاریک

هری پاتر و دنیای تاریک


فصل اول : مایکل
خورشید آرام آرام غروب می کرد و سیاهی شب بر روشنایی روز پیروز می شد در یکی از محله های ویلایی شهر گلاسکو اسکاتلند پیکری سیاه  پوشی با موههای چرب و سیاه با صدای بنگ بلندی ظاهر شد بلافاصله پس از آن مردی دیگر نبز  با ردای سیاه چشمانی قرمز بینی به شکل بینی مار به همان صورت پای به آن خیابان گذاشت

او با نگاهی سرد سرتاسر خیابان را نگاه کرد و پس از آن رو به مرد اول کرد و گفت :

سوروس مطمئنی که درست ظاهر شدیم آیا هنوز در این محله مشنگ نشین اقامت داره ؟!

سوروس : بله سرورم جاسوسانمان خبر دادن که جائی نرفته و هنوز اینجا زندگي مي كنه

ولدرمورت با ناراحتی سری تکان داد و با بادی که از دماغ بیرون می داد نارضایتی خود را اعلام کرد

فکر کن سوروس نوادگان یکی از بزرگترین جادوگران دنیا اینجا بین یک مشت مشنگ دیوانه واقعا این ننگ را کی می توانه تحمل كنه شماره 15 فکر کنم رسیدیم

سرورس : بله ارباب اینجا شماره 15 هستش

ولدرمورت : در بزن نمی خواهم یک باره با من رو به رو بشه

سرورس : بله قربان

سرروس چوب دستی خود را در آورد و گفت : براکتور برادروم و با چوب دستی اش ضربه ایی به در زد و صدای بلند به گوش رسید این کار را دوبار دیگر تکرار کرد و باز هم همان اتفاق رخ داد

از آن طرف در صدایی آمد کی هستش که این وقت شب با این عجله در میزنه مگه پوست مار خوردی که آنقدر عجله داری

در باز شد و سرورس گفت : ببخشید شما مایکل گريندل والد  هستید ؟

مایکل ( با بیخیالی ) بله خودمم و شما

سوروس : من سوروس اسنیپ هستم آیا من را می شناسید؟

مایکل : آقای اسنیپ مگه میشه کسی جادوگر باشه و این روزها اسم شما را نشنیده باشد مخصوصا در این یکی دو هفته گذشته اما چه کاری از دست من براي شما بر می آید

اسنیپ : من با لرد سیاه آمدم که با شما صحبت کنم آیا ما را به داخل راهنمایی می کنید یا ترجیح می دهید لرد سیاه به روش خودش با شما برخورد کند

مایکل : خواهش می کنم بفرمائید 

ولدرمورت : سلام مایکل پیر شدی پیرمرد

مایکل تعظیمی کرد سلام ارباب نمی دانید چقدر از دیدن شما خوشحالم

ولدرمورت با خنده ایی کوتاه گفت : همه مرگ خوارهها وقتی من را بار اول دیدن همین را گفتن اما در گفتار خیلی از آن شک داشته و دارم

مایکل چرا تو اینجایی!! پسر گريندل والد نباید در این محله مشنگ نشین باشه

مایکل : ارباب از وزارت سحر و جادو اسکاتلند خیلی مراقب من هستن و من نمی توانم زیاد از اینجا خارج شوم تنها راه نجات از آنها بعد از غروب آفتاب هستش آن هم به خاطر شما

ولدرمورت : چطور ؟

مایکل : ارباب وزارت سحر و جادو اسکاتلند آنچنان که باید کارگاه ندارد و به همین دلیل تا غروب آفتاب مراقب من هستند و همانطور که می دانید من در این خانه نمی توان خودم را غیب و یا ظاهر کنم چون در این خانه طلسم

(( ویینکارت فراتوک )) اجراء شده و همانطور که می دانید این طلسم یک ضد طلسم فوق العاده قوی هستش که امکان هیچ گونه غیب و ظاهر شدن را به من نمی ده

ولدرمورت سری تکان داد  همه چی را می دانم و سوروس همه چی را برای من تعریف کرده مگه نه سوروس

سوروس : بله سرورم همه چی را از قبل پیش بینی کرده بودیم

ولدرمورت : مایکل پدرت به من خیلی کمک کرد  من دو تابستان زمانی که فقط 12 13 سال داشتم پیش او جادوی سیاه خودم را تکمیل کردم و حیف که زود توسط آن پیر خرفت کشته شد مایکل اگر جادوگر معمولی بودی یکی از دستیارانم را برای دعوت به همکاری به پیش تو می فرستادم اما تو پسر گريندل والد بزرگ هستی آیا به لشکر من می پیوندی ؟؟؟

اسنیپ به گونه ایی مایکل را نگاه می کرد خیلی دلش می خواست بداند که آیا مایکل جرات این را دارد که نه بگوید و اگر نه بگوید ولدرمورت چگونه می خواست با او برخورد کند

مایکل : پس از چند لحظه گفت ارباب وزارت سحر و جادو خیلی مراقب من هستش چگونه از اینجا خارج بشوم بدون اینکه جلب نظر کنه ؟؟؟

اسنیپ دخالت کرد و گفت : با اجازه ارباب من جواب بدهم مایکل مطمئن باش که از دست وزارت  سحر و جادو هیچ کاری بر نمی آد

ولدرمورت : مایکل من تو را به عنوان وزیر آینده سحر و جادوی اسکاتلند منصوب می کنم آیا حاضر هستی در زیر پرچم سیاه به ولدرمورت خدمت کنی ؟؟

مایکل لحظه ایی به ولدرمورت و سپس به اسنیپ خیره شد سپس خم شد و پائین ردای ولدرمورت را بوسید و گفت تا پای جان در خدمت شما هستم ارباب

ولدرمورت با لبخندی به سرورس نگاه کرد و گفت سرورس دستت را بده   تا به مالفوی بگم با  آن هدیه شکاری اش را كه  امروز برای من گرفته بیاورد همانطور آن معجون مرکب پیچیده را هم که بهت گفتم درست کنی را بده به من ؟

ولدرمورت ابتدا علامت دست چپ اسنیپ را فشار داد و سپس رو به مایکل کرد و گفت مایکل برای ما یک جام بیاور همین طور یک دسته از موی سرت را بکن

مایکل بلافاصله پس از این حرف ولدرمورت تعظيمي كرد و  به سمت آشپزخانه رفت و پس از چند لحظه  با یک جام برگشت در همین حين صدای در آمد و اسنیپ در را باز کرد مالفوی با دختری 16 17 ساله که دستانش با طناب های نامرئی بسته شده بود وارد اطاق شد دختره فریاد می زد ولم کنید ولم کنید

دراکو : سلام ارباب

ولدرمورت : مالفوی پسر دیر کردی ؟

مالفوی : ببخشید قربان این دختره خیلی بی تابی می کرد مجبور شدم طلمسش کنم و دست هایش را ببندم

اسنیپ : به گروگان این دختره هستش قربان ؟

ولدرمورت : می شناسیش سوروس ؟

اسنیپ : بله قربان پروتی پتیل یکی از خنگ ترین دانش آموزان هاگوارتز

مالفوی دخالت کرد و با صدای آرامی گفت و دوست دختر سابق کله زخمی

سوروس : دارکو این دختره را از کجا پیدا کردی ؟!؟

مالفوی : از دیاگون دزدیدمش می خواست بره مغازه ویزلیها خرید من شنل نامرئی داشتم تنها هم بود طلسم  فرمان را روش اجراء کردم  

ولدرمورت ( با خنده ) : که این طورآفرین دراکو دوشیزه پتیل حال شما چطوره ؟؟؟

پروتی ( با گریه ) با من چیکار دارید بگذارید من برم  خواهش می کنم

مالفوی : خفه شو وسط حرف ارباب نپر

پروتی : پروفسور خواهش می کنم بگذارید من برم خواهش می کنم

مایکل ابروهان خود را از تعجب بالا زده بود و با لحتی خجل زده گفت ارباب این دختره به درد ما می خوره ؟!؟!

ولدرمورت : بله مایکل عزیز بسیار به درد می خوره این دوشیزه کوچولو امروز یکی از تاریخ سازان حکومت سیاه میشه او با مرگ خودش کار بزرگی برای ما می کنه

پروتی در حالی که پهنای صورتش کاملا از گریه خیس شده بود گفت من را نکشید خواهش می کنم

مالفوی : ساکت باش

پروتی رو به اسنیپ کرد و گفت پروفسور خواهش می کنم شما معلم من بودید خواهش می کنم من را نکشین

مالفوی دوباره گفت : می گم ساکت باش حرف نزن اگه نه من باز تنبیه ات می کنم

ولدرمورت در اطاق قدم می زد و به جرو بحث کودکانه آنها با دلخوشی می خندید سپس گفت ؟ اسنیپ موههای مایکل را بریز داخل معجون قطره((کراتزیدون)) را هم بریز که تغییر قیافه براي 6 ساعت اثر داشته باشه ولدرمورت نگاهی به مالفوی کرد و گفت  می خواهم بدانم که تو می توانی طلسم های سیاه را روی این دوشیزه کوچولو انجام بدی قبل از اینکه معجون به طور کامل آماده بشود

مالفوی لحظه ایی مات به ولدرمورت نگاه کرد اما قبل از اینکه چیزی بگوید سوروس گفت ارباب معجون آماده هستش 20 دقیقه وقت هستش تا معجون را به پتیل بخورانیم

ولدرمورت : باشه اسنیپ ولدرمورت رو به پروتی کرد و گفت بخورش

پروتی در حالی که می دانست که لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر می شود و چیزی به پایان عمرش نمانده گفت نمی خورم

ولدرمورت با عصبانیت گفت که نمی خوری مالفوی شروع کن فقط از طلسم فرمان استفاده نکن چون اینطوری از تفریحات ما کم می شود

مالفوی با صورت مثلثی و رنگی پریده رو به پروتی کرده و با صدای لرزانی گفت می خوری یا نه

پروتی گفت : نه نه نمی خورم

مالفوی پس این اولیش کروک ...

پروتی ناله نی کرد بلکه فریاد می زد دست و پایش بسته بود و نمی توانست تکان بخورد اما اگر می توانست به طور حتم خود را از آن وضعیت نجات می داد  ولدرمورت خنده ايي كرد و رو به مالفوي كرد و گفت بسه مالفوی چوب دستی اش را پائین آورد و گفت می خوری یا نه؟

پروتی با گریه گفت می خورم می خورم فقط من را زودتر راحت کنید می خورم

اسنیپ با جام نزدیک پروتی شد و گفت دهنت را باز کن و تا آخرین قطره دهنت را نبند اگر ببندی باز هم با مالفوی طرفی

پروتی با ناله گفت می خورم می خورم و تا آخر جام را خورد و پس از چند دقیقه به شکل مایکل در آمد

ولدرمورت رو به مالفوی و کرد و گفت تمامش کن

مالفوی جلو آمد و فریاد کشید : آوداکداودرا

نوری سبز رنگ از چوبدستی مالفوی بیرون آمد و پروتی به زمین افتاد

ولدرمورت سریع  گفت من و مایکل با هم بیرون غیب می شم سوروس تو  هم علامت شوم را بفرست و با مالفوی غیب شو !!

اسنیپ گفت اطاعت ارباب

ولدرمورت و مایکل غیب شدن اسنیپ پس از انجام طلسم علامت شوم گفت مالفوی آماده ایی خانه را به هم بریز مالفوي خانه را به هم ريخت و با اسنيپ بیرون آمد وبا هم غيب شدن  گلاسکو دیگر تاریک شده بود

 و علامت شوم در بالای خانه مایکل می درخشید

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:36  توسط محمد یاوری  |