هری پاتر و دنیای تاریک فصل سوم
هری پاتر و دنیای تاریک
فصل سوم : خداحافظ پريوت درایو
محله پريوت داریو به مانند هزاران خیابان انگلستان این روزها دلگیر و طاقت فرسا شده بود در یکی از خانه های این محله پسري كه در اواخر 16 سالگي بود به نام هری پاتر روی تخت خود دراز کشیده بود نگاهش بر روی خبر کشته شدن پروتی پتیل بود اما ذهنش به
یاد روزهایی بود که او را می دید هری به مهمانی شب کریسمس و دعوت کردن از پروتی به جشن فکر می کرد به آن ایامی که با هم دعوا کرده بودن و هزاران خاطره ایی که در 5 6 سال گذشته در سالن عمومی گریفندور برای او رخ داده بود او یکی از همکلاسیهای خود را از دست داده و باز هم ولدرمورت باعث یک قتل دیگر شده بود
هری در روزهای گذشته به قدری به جاودانه ساز قلابی نگاه کرده بود که حتی خطوط روی آن را هم از حفظ شده بود از وقتی که از مدرسه بازگشته بود خانواده دورسلی ها کاری به کار او نداشت اند آنها به قدری از وقایع اخیر
ترسیده بودن که حتی به این فکر نمی کردن که هری را اذیت کنند حتی بعضی وقتها عمو ورون از هری در خصوص بعضی مسائل دنیای جادوئی اطلاعات می گرفت آن روزی که هری به ورون و پتونیا گفت آلبوس دامبلدور کشته شده پتونیا به قدری ناراحت شد که هری بیش از آن ندیده بود
صبج یک شنبه در حالی که فقط یک هفته به تولد هری مانده بود او وارد آشپزخانه شد خاله پتونیا را ديد كه در حال آماده کردن صبحانه مي باشد
هری رو به او كرد و صبح بخير گفت
پتونیا با تکان دادن سر جواب او را داد و گفت : نامه و روزنامه داری
هری نگاهی به روزنامه و 6 عدد پاکت نامه انداخت نامه ها از طرف جینی رون هرمیون هاگرید یکی هم از طرف مدرسه و یک نامه هم ناشناس بود هری تصمیم گرفت ابتدا نامه ناشناس را باز کند او ابتدا با انجام طلسم ولندرکرزز از بی خطر بودن نامه مطمئن شد و بعد آن را باز کرده و شروع به خواندن کرد
از طرف لرد سیاه
به هری پاتر
من لرد سیاه آموس دیگوری را به گروگان گرفته ام و تنها در صورتی آن را آزاد خواهم کرد که تو خودت را به من تحویل بدهی این نامه را به وزارت خانه هم فرستادم
سرور جادوگران جهان
دارنده نشان عالی درجه يك جادوی سیاه
لرد ولدرمورت
هری مات و متحیر به نامه نگاه کرد انگار خشک شده بود نمی دانست که باید چه کاری انجام بدهد پیش بینی همچین چیزی را نکرده بود
پتونیا با دیدن چهره هری گفت چی شده پسر چرا رنگت پریده تو نامه مگه چی نوشته که آنقدر ناراحتی !؟
هری نامه را به دست پتونیا داد و او هم شروع به خواندن کرد هری نمی دانست که عکس العمل او چه خواهد بود
پتونیا به هری نگاه کرد و بعد نگاه وحشت زده خودش را از او دزدید و به اطاق نشیمن رفت تنها فكري كه به ذهن هري رسيد نوشتن نامه بود اما براي كي سيريوس . دامبلدور او هيج كسي را نداشت كه براي او اين موضوع را
تعريف كند لوپين براي او در اين موضوع نمي توانست كاري انجام دهد اما
به يك باره به ياد آرتور افتاد
هری به اتاقش رفت و شروع به نوشتن نامه ایی برای آرتور ویزلی کرد همه ماجرا نامه را برای او تعریف کرد و گفت نمی دانم که چیکار باید بکنم لطفا به من کمک کنید وقتی نوشتن نامه را اتمام رساند سریع رفت و هدویک را بیدار کرد در گوش او گفت هدویک خیلی سریع برو و جواب آرتور را برای من بیار موضوع فوری و حیاتی هستش ممکنه دیر بشه
جغد سفيد با باز و بسته کردن چشمانش به هری فهماند که فهمیده او چه گفته به پرواز درآمد و مانند لكه ايي ابر متحرك در آسمان محو شد
هری به اطاقش رفت و برای سرگرم کردن خودش شروع به خواندن کتاب
مبارزه با جادوی سیاه کرد ساعتی نگذاشته بود که عمو ورون به اطاقش آمد و گفت هی پسر دو نفر از دارو دستان بیرون کارت دارن
هری گفت می شناسینش
ورون گفت : آره همان دیوانه مو قرمز هستش که می گفت من کلکسیون باتری دارم آن يكي هم قيافه ايي مثل شير پير داره
هری با عجله به پائین رفت و در تعجب دید به جزء آرتور ویزلی وزیر سحر و جادو هم آنجا بود هری با گرمی با آقای ویزلی و به سردی با اسکریمجور سلام کرد وبا درماندگی گفت آقای ویزلی من چیکار کنم ؟
اسکریمجور گفت : هری کاری قرار نیست انجام بدی همه کارهها را وزارت خانه انجام می ده نمی خواهد کار خاصی بکنی فقط برو چمدانت را
جمع کن تا به خانه خودت بری
آرتور گفت : جناب وزیر درست می گویند برو هری برو آماده شو هر چی
که داری بردار چون دیگه اینجا بر نمی گردی
همین که آرتور این حرف را زد پتونیا ورون و دادلی با هم فریاد کشیدن که
چی بر نمی گرده
آرتور : نه دیگه طلسم دامبلدور از هفته آینده روی این خانه اثر نداره و ماندن در اینجا باعث می شه که جان هری در خطر باشه من به شما هم پیشنهاد می کنم که این منزل را ترک کنید چون دامبلدور پارسال به شما نگفت كه ماندن هری باعث شد تا جان شماها اینجا حفظ بشه اما از هفته دیگه نمی دانم شاید هم برای شما اتفاق نیافته
ورون كه يكباره چيزي به يادش آمده بود گفت : گفتي وزير مگه شما وزير هم داريد
آرتور خنديد و گفت : ايشان اسكريمجور وزير وزارت خانه سحر و جادو هستند البته ببخشد كه معرفيشان نكردم
آرتور کمی مکث کرد گویا می خواست تاثیر حرف هایش را بر روی خانواده دورسی ببیند بعد برای اینکه صحبت را عوض کند رو به ورون کرد و گفت آقای دورسلی شما هنوز به من نگفتید که از ویدوویووو جوری میشه استفاده کرد
اسکریمجور با اخم رو به آرتور کرد و گفت : آرتور فکر نکنم الان وقت مناسبی برای یادگیری کار با ویزوئو باشه هری برو همه وسایل خودت را جمع کن هری به سرعت به سمت اتاق خودش رفت و پس از اجرای طلسم جمع آوری در 10 دقیقه به اتاق نشیمن رفت آرتور داشت با دادلی در خصوص اینترنت صحبت می کرد البته این آرتور بود که حرف می زد و دادلی تنها به او نگاه می کرد در این میان اسکریمجور با چشم غره به آرتور نگاه می کرد عمو ورون از یک طرف به اطابق به سمت دیگر
می رفت و با حرص سیبیلهای خود را می جوئید و به آنها نگاه می کرد البته پتونیا حضور نداشت و معلوم نبود کجا غیبش زده بود
هری وارد اطاق شد و گفت آقای ویزلی من آماده ام
اسکریمجور : همه چی را برداشتی هری چیزی را جا نگذاشتی
هری : فکر کنم که برداشتم
ویزلی : خوب هری پس وقت خداحافظی هستش
هری نگاهی به آرتور کرد و پوزخندی زد و گفت باشه عمو ورون دادلی خداحافظ
در این حین صدای پتونیا به گوش رسید که هري نرو صبر کن فقط چند لحظه صبر کن لطفا
عمو ورون و دادلی با حیرت به پتونیا که دوان دوان از اتاق خودش بیرون می آمد نگاه کردن
پتونیا درحالی که بسته ایی در دست داشت رو به هری کرد و گفت : هری بسته را مادرت یک هفته قبل از مرگش به من داد
ورون : پس چرا به من نگفته بودي پتونيا اصلا ازت انتظار نداشتم
پتونيا : ليلي ازم خواسته بود كه قسم ناشكستني بخورم كه تا زماني كه هري بزرگ نشده بود به كسي چيزي نگم
ورون با ناراحتي : خوب حالا اگه مي گفتي چي مي شد
هري : مي مرد اگه مي گفت كشته مي شد
با شنيدن اين حرف ورون ديگر چيزي نگفت و آنها را فقط نگاه مي كرد
هری بسته را گرفت وآن را باز کرد یک آلبوم خانوادگی و یک لوله آزمایشگاه نسبتا بزرگ که داخل آن بخار زیادی وجود داشت
هری گفت : یعنی اینها افکار مادر من هستش
پتونیا در حالی که لب هایش را جمع می کرد گفت : افکار لیلی و جیمز
هری لحظه ایی با حیرت به خاله اش نگاه کرد این اولین بار بود که از دهان پتونیا نام پدر و مادرش را می شنید
هری در حالی که بغض کرده بود گفت خداحافظ
پتونیا گفت خداحافظ
هری رو به پتونیا کرد تا برای او دست تکان بدهد که یک بار نفهمید چه اتفاقی افتاده که او را بغل کرده است
ویزلی گفت هری دیگه کافیه امیدوارم باز هم دیگه را ببینید اما الان وقت رفتن هستش هری اسکریمجور به وزارت خانه می رود و من تو را به خانه ات در گریمولند می رسانم
هری گفت : خانه بلک نمیشه آنجا نریم؟
اسکریمجور بازهم دخالت کرد و گفت : نه هری آنجا برای تو امن ترین جای ممکن خانه بلك يا بهتر است بگويم خانه خودت هستش
هری با بی اعتنایی رو به ویزلی کرد و گفت : خوب بریم
اسکریمجور خودش را در همان جا غیب کرد و رفت ویزلی رو به هری کرد و گفت : آماده ای دست من را بگیر
هری برای آخرین بار دستی برای دورسلی ها تکان داد و لحظه ایی بعد غیب شده بود و همان محفظه باریک و سخت و بعد ظاهر شدن در جلوی
خانه بلک
هری قصد این را داشت که در بزند اما آرتور گفت هری کسی فعلا در خانه نیست 1 2 ساعت تنها هستی این خانه مطمئنه هستش همانطورکه پارسال دامبلدور بهت گفت اینجا امن ترین جای ممکنه کریچر هم تا 2 روز دیگر در هاگوارتزه چون آنجا را براي سال تحصيلي جديد نظافت می کنند برو تو
آرتور با زدن چند ضربه به در و گفتن رمز ورودی در را باز کرد و هری
داخل شد اصلا حوصله آن خانه را نداشت او هم مثل سیریوس آنجا گیر کرده بود به آشپزخانه سر زد کسی آنجا نبود تابلو مادر سیریوس در خواب بود هری به سمت اطاقش حرکت کرد و روی تختش دراز کشید به یاد نامه های جینی رون هرمیون هاگرید و مدرسه افتاد که در جیب ردایش بود
با اینکه می دانست تا چند ساعت دیگر آنها را می بیند تصمیم گرفت که نامه های آنها را بخواند طبیعی بود که اول نامه جینی را باز کند
سلام هری خوب هستی خیلی دلم برات تنگ شده فکر کنم تا چند روز دیگه
ببینمت چون چند روز پیش از گوشهای فرد و جرج استفاده کردم شنیدم که
بابا داشت به مامان می گفت که هری از چند روز دیگر نمی تواند از خانه
دورسلی ها استفاده کند به نظرت میشه همیشه با ما زندگی کنی
قربانت جینی
هری پس از خواندن نامه جینی دومین نامه را که مربوط به نامه رون بود را باز کرد در آن چیز خاصی ننوشته بود به جز این که تیم مورد علاقه رون پس از گذشت 30 40 سال به طور عجیبی قهرمان مسابقات انگلیس شده بود رون در نامه گفته بود که همه از قهرمانی چادلی کونز تعجب کرده اند چون آنها 10 مسابقه اول فصل را باخته بودند اما به یک باره قهرمان شدن تنها نکته جالب نامه رون این بود که گفته دوستیش با هرمیون مستحکم تر از قبل شده
سومین نامه را باز کرد که متعلق به هاگرید بود هاگرید نوشته بود که موجودی جدید و جالب تر از موجودات قبلی به وجود آورده که مثل عنکبوت اما آتش می زند و پرواز می کند نامش را هم گذاشته آتش پاره
نامه هرمیون هم مثل همیشه در مورد درس بود که تمامی کتابها را از سال اول تا ششم در طول تابستان 15 بار دوره کرد و بعد از خود امتحان گرفته و بسیار ناراحت بود که از 600 سوالی که از خودش پرسیده فقط 3 سوال را اشتباه جواب داده است او هم نوشته بود که ظرف چند روز آینده او را ملاقات می کند
آخرین نامه آن روز مربوط به مدرسه بود که مانند هر سال نام دروس را اعلام کرده بودن و تاریخ و ساعت حرکت به سمت هاگوارتز در پایان نامه گفته شده بود که امنیت هاگوارتز تامین شده و والدین می توانند با خیال راحت فرزندانشان را به هاگوارتز بفرستند
پس از تمام شدن نامه ها هری احساس خستگی کرد و به خواب رفت مدت زمانی نگذشته بود که دردی را در صورتش حس کرد و فریاد جینی را شنید که می گفت رون اذیت نکن بگذار بخوابه
رون گفت : جینی هری تازه گیها عادت کرده زیاد بخوابه یک هو دیدی دوباره خواب دید روی این حرف را زد و خندید تازه تو كه بدت نمي آد هري بيدار باشه بعدش بايد از من تشكر كني كه هري را بيدار كردن
جيني لبخندي زد اما زبانش را هم براي رون در آورد
هری که دیگه کاملا هوشیار شده بود رو به آن دو کرد و گفت سلام رون
سلام جینی خوبین ؟
رون در حالی که شکمش را از گشنگي مالش می داد گفت بد نیستم تو چطوری ؟
هری گفت : ای بد نیستم تو چطوری جینی تابستان خوش گذشت ؟
جینی با اخم گفت : نه اصلا
هری : چرا ؟
جینی با اخمي كه كرده بود دیگه کاملا ترسناک شده بود گفت : مگه میشه با رون به کسی خوش بگذره تازه رومیلدا هم دائما نامه می نویسه که رابطه ات با هری تا کجا پیش رفت ؟!
هری با تعجب گفت : جالبه تو چی گفتی بهش؟
جینی با گفتن این حرف کاملا قرمز شده بود گفت نوشتم هر روز و هر شب می بینمش
رون : چی
جینی : هیچی به تو چه برو مامان می خواست پیاز خورد کنه برو کمکش
رون برای اینکه حرف را عوض کند گفت هری جریان پروتی را شنیدی بیچاره خیلی دلم براش سوخت
جینی هم با حرکت سر حرف رون را تائید کرد و ناراحتی خود را ابراز کرد
هری : رون نمی دانی مایکل گریندل وال کی هستش که ولدرمورت به خانه اش رفته ؟
رون : نمی دانم اسمش خیلی برام آشنا بود اما نمی دانم کجا شنیدم جینی تو
ازش چیزی می دانی
جینی : نه
رون : حالا بگذار شب از پدرم بپرس
با گفتن این حرف رون هری و جینی به سمت آشپزخانه رفتند خانم ویزلی با دیدن هری او را در آغوش کشید و کمی هم به هری و جینی نگاه کرد ولبخند کم رنگی به آن دو زد
مالی ویزلی رو به هری کرد و گفت : گشنه که نیستی الان غذا حاضر میشه
هری : نه ممنون زیاد گشنه نیستم آقای ویزلی کی می آد
مالی : تا 5 دقیقه دیگه پیداش میشه
پیش بینی خانم ویزلی درست بود آرتور 5 دقیقه بعد زنگ در خانه را زد و باعث بیداری مادر سیریوس شده که فریاد معروف دورگه ها جنایتکار ها را سر می داد
مالی و جیمز با هم وارد شدن صورت مالی کمی قرمز شده بود و هری فوری فهمید که جیمز از مالی خواسته که باز هم رمز عبور را بگوید البته هری نمی فهمید که وقتی در رمز ورود داره دیگه چراآرتور از مالی رمز مي خواهد پس از خوردن شام هری رو به آرتور کرد و گفت آقای ویزلی
می خواستم سوالی از شما بپرسم ؟
آرتور : بپرس هری ؟
هری : مایکل گریندل وال کیه ؟ اسمش خیلی برای من آشناس
آرتور : واقعا می خواهی بدونی ؟
هری : بله
مالی : آرتور فکر کنی باید بگیم بهش کی گریندل وال کی بوده و پسرش کی هستش ؟
آرتور : آره مالی دیگه نمیشه این بچه ها را جدی نگرفت باید بدانند خوب
هری بشین که برات بگم که گریندل وال و پسرش کی بودن پس خوب گوش کن !
