تبليغاتX
هری پاتر و دنیای تاریک

هری پاتر و دنیای تاریک

هری پاتر و دنیای تاریک فصل سوم

هری پاتر و دنیای تاریک

 

 

 

فصل سوم : خداحافظ پريوت درایو

 

محله پريوت داریو به مانند هزاران خیابان انگلستان این روزها دلگیر و طاقت فرسا شده بود در یکی از خانه های این محله پسري كه در اواخر 16 سالگي بود به نام  هری پاتر روی تخت خود دراز کشیده بود نگاهش بر روی خبر کشته شدن پروتی پتیل بود اما ذهنش به

یاد روزهایی بود که او را می دید هری  به مهمانی شب کریسمس و دعوت کردن از پروتی به جشن فکر می کرد به آن ایامی که با هم دعوا کرده بودن و هزاران خاطره ایی که در 5 6 سال گذشته در سالن عمومی گریفندور برای او رخ داده بود او یکی از همکلاسیهای خود را از دست داده و باز هم ولدرمورت باعث یک قتل دیگر شده بود

هری در روزهای گذشته به قدری به جاودانه ساز قلابی نگاه کرده بود که حتی خطوط روی آن را هم از حفظ شده بود از وقتی که از مدرسه بازگشته بود خانواده دورسلی ها کاری به کار او نداشت اند آنها به قدری از وقایع اخیر

ترسیده بودن که حتی به این فکر نمی کردن که هری را اذیت کنند حتی بعضی وقتها عمو ورون از هری در خصوص بعضی مسائل دنیای جادوئی اطلاعات می گرفت آن روزی که هری به ورون و پتونیا گفت آلبوس دامبلدور کشته شده پتونیا به قدری ناراحت شد که هری بیش از آن ندیده بود

صبج یک شنبه در حالی که فقط یک هفته به تولد هری مانده بود او وارد آشپزخانه شد خاله پتونیا را ديد كه  در حال آماده کردن صبحانه مي باشد

هری رو به او كرد و صبح بخير گفت

پتونیا با تکان دادن سر جواب او را داد و گفت : نامه و روزنامه داری

هری نگاهی به روزنامه و 6 عدد پاکت نامه انداخت نامه ها از طرف جینی رون هرمیون هاگرید یکی هم از طرف مدرسه و یک نامه هم ناشناس بود هری تصمیم گرفت ابتدا نامه ناشناس را باز کند او ابتدا با انجام طلسم ولندرکرزز  از بی خطر بودن نامه مطمئن شد و بعد آن را باز کرده و شروع به خواندن کرد

 

از طرف لرد سیاه

به هری پاتر

 

من لرد سیاه آموس دیگوری را به گروگان گرفته ام و تنها در صورتی آن را آزاد خواهم کرد که تو خودت را به من تحویل بدهی این نامه را به وزارت خانه هم فرستادم 

 

                                                                                                   سرور جادوگران جهان

                                                                                           دارنده نشان عالی درجه يك  جادوی سیاه

                                                                                                   لرد ولدرمورت

 

 

 

هری مات و متحیر به نامه نگاه کرد انگار خشک شده بود نمی دانست که باید چه کاری انجام بدهد پیش بینی همچین چیزی را نکرده بود

پتونیا با دیدن چهره هری گفت چی شده پسر چرا رنگت پریده تو نامه مگه چی نوشته که آنقدر ناراحتی !؟

هری نامه را به دست پتونیا داد و او هم شروع به خواندن کرد هری نمی دانست که عکس العمل او چه خواهد بود

پتونیا به هری نگاه کرد و بعد نگاه وحشت زده خودش را از او دزدید و به اطاق نشیمن رفت تنها فكري كه به ذهن هري رسيد نوشتن نامه بود اما براي كي سيريوس . دامبلدور او هيج كسي را نداشت كه براي او اين موضوع را

تعريف كند لوپين براي او در اين موضوع نمي توانست كاري انجام دهد اما

به يك باره به ياد آرتور افتاد

 

 

هری به اتاقش رفت و  شروع به نوشتن نامه ایی برای آرتور ویزلی کرد همه ماجرا نامه را برای او تعریف کرد و گفت نمی دانم که چیکار باید بکنم لطفا به من کمک کنید وقتی نوشتن نامه را اتمام رساند سریع رفت و هدویک را بیدار کرد در گوش او گفت هدویک خیلی سریع برو و جواب آرتور را برای من بیار موضوع فوری و حیاتی هستش ممکنه دیر بشه

جغد سفيد با باز و بسته کردن چشمانش به هری فهماند که فهمیده او چه گفته به پرواز درآمد و مانند لكه ايي ابر متحرك در آسمان محو شد

هری به اطاقش رفت و برای سرگرم کردن خودش شروع به خواندن کتاب

مبارزه با جادوی سیاه کرد ساعتی نگذاشته بود که عمو ورون به اطاقش آمد و گفت هی پسر دو نفر از دارو دستان بیرون کارت دارن

هری گفت می شناسینش

ورون گفت : آره همان دیوانه مو قرمز هستش که می گفت من کلکسیون باتری دارم آن يكي هم قيافه ايي مثل شير پير داره

هری با عجله به پائین رفت و در تعجب دید به جزء آرتور ویزلی وزیر سحر و جادو هم آنجا بود هری با گرمی با آقای ویزلی و به سردی با اسکریمجور سلام کرد وبا درماندگی  گفت آقای ویزلی من چیکار کنم ؟

اسکریمجور گفت : هری کاری قرار نیست انجام بدی همه کارهها را وزارت خانه انجام می ده نمی خواهد کار خاصی  بکنی فقط برو چمدانت را

جمع کن تا به خانه خودت بری

آرتور گفت : جناب وزیر درست می گویند برو هری برو آماده شو هر چی

که داری بردار چون دیگه اینجا بر نمی گردی

 

همین که آرتور این حرف را زد پتونیا ورون و دادلی با هم فریاد کشیدن که

چی بر نمی گرده

آرتور : نه دیگه طلسم دامبلدور از هفته آینده روی این خانه اثر نداره و ماندن در اینجا باعث می شه که جان هری در خطر باشه من به شما هم پیشنهاد می کنم که این منزل را ترک کنید چون دامبلدور پارسال به شما نگفت كه ماندن هری باعث شد تا جان شماها اینجا حفظ بشه اما از هفته دیگه نمی دانم شاید هم برای شما اتفاق نیافته

ورون كه يكباره چيزي به يادش آمده بود گفت : گفتي وزير مگه شما وزير هم داريد

آرتور خنديد و گفت : ايشان اسكريمجور وزير وزارت خانه سحر و جادو هستند البته ببخشد كه معرفيشان  نكردم

 

آرتور کمی مکث کرد گویا می خواست تاثیر حرف هایش را بر روی خانواده دورسی ببیند بعد برای اینکه صحبت را عوض کند رو به ورون کرد و گفت آقای دورسلی شما هنوز به من نگفتید که از ویدوویووو جوری میشه استفاده کرد

اسکریمجور با اخم رو به آرتور کرد و گفت : آرتور فکر نکنم الان وقت مناسبی برای یادگیری کار با ویزوئو باشه هری برو همه وسایل خودت را جمع کن هری به سرعت به سمت اتاق خودش رفت و پس از اجرای طلسم جمع آوری در 10 دقیقه به اتاق نشیمن رفت آرتور داشت با دادلی در خصوص اینترنت صحبت می کرد البته این آرتور بود که حرف می زد و دادلی تنها به او نگاه می کرد در این میان اسکریمجور با چشم غره به آرتور نگاه می کرد عمو ورون از یک طرف به اطابق به سمت دیگر

می رفت و با حرص سیبیلهای خود را می جوئید و به آنها نگاه می کرد البته  پتونیا حضور نداشت و معلوم نبود کجا غیبش زده بود

هری وارد اطاق شد و گفت آقای ویزلی من آماده ام

اسکریمجور : همه چی را برداشتی هری چیزی را جا نگذاشتی

هری : فکر کنم که برداشتم

ویزلی : خوب هری پس وقت خداحافظی هستش

هری نگاهی به آرتور کرد و پوزخندی زد و گفت باشه عمو ورون دادلی خداحافظ

در این حین صدای پتونیا به گوش رسید که هري نرو صبر کن فقط چند لحظه صبر کن لطفا

عمو ورون و دادلی با حیرت به پتونیا که دوان دوان از اتاق خودش بیرون می آمد نگاه کردن

پتونیا درحالی که بسته ایی در دست داشت رو به هری کرد و گفت : هری بسته را مادرت یک هفته قبل از مرگش  به من داد

ورون : پس چرا به من نگفته بودي پتونيا اصلا ازت انتظار نداشتم

پتونيا : ليلي ازم خواسته بود كه قسم ناشكستني بخورم كه تا زماني كه هري بزرگ نشده بود به كسي چيزي نگم

ورون با ناراحتي : خوب حالا اگه مي گفتي چي مي شد

هري : مي مرد اگه مي گفت كشته مي شد

با شنيدن اين حرف ورون ديگر چيزي نگفت و آنها را فقط نگاه مي كرد

هری بسته را گرفت وآن را باز کرد یک آلبوم خانوادگی و یک لوله آزمایشگاه نسبتا بزرگ که داخل آن بخار زیادی وجود داشت

هری گفت : یعنی اینها افکار مادر من هستش

پتونیا در حالی که لب هایش را جمع می کرد گفت : افکار لیلی و جیمز

هری لحظه ایی با حیرت به خاله اش نگاه کرد این اولین بار بود که از دهان پتونیا نام پدر و مادرش را می شنید

هری در حالی که بغض کرده بود گفت خداحافظ

پتونیا گفت خداحافظ

هری رو به پتونیا کرد تا برای او دست تکان بدهد که یک بار نفهمید چه اتفاقی افتاده که او را بغل کرده است

ویزلی گفت هری دیگه کافیه امیدوارم باز هم دیگه را ببینید اما الان وقت رفتن هستش  هری اسکریمجور به وزارت خانه می رود و من تو را به خانه ات در گریمولند می رسانم

هری گفت : خانه بلک نمیشه آنجا نریم؟

اسکریمجور بازهم  دخالت کرد و گفت : نه هری آنجا برای تو امن ترین جای ممکن خانه بلك يا بهتر است بگويم خانه خودت هستش

هری با بی اعتنایی رو به ویزلی کرد و گفت : خوب بریم

اسکریمجور خودش را در همان جا غیب کرد و رفت  ویزلی رو به هری کرد و گفت : آماده ای دست من را بگیر

هری برای آخرین بار دستی برای دورسلی ها تکان داد و لحظه ایی بعد غیب شده بود و همان محفظه باریک و سخت و بعد ظاهر شدن در جلوی

خانه بلک

هری قصد این را داشت که در بزند اما آرتور گفت هری کسی فعلا در خانه نیست 1 2  ساعت تنها هستی این خانه مطمئنه هستش همانطورکه پارسال دامبلدور بهت گفت اینجا امن ترین جای ممکنه کریچر هم تا 2 روز دیگر در هاگوارتزه چون آنجا را براي سال تحصيلي جديد نظافت می کنند برو تو

آرتور با زدن چند ضربه به در و گفتن رمز ورودی در را باز کرد و هری

داخل شد اصلا حوصله آن خانه را نداشت او هم مثل سیریوس آنجا گیر کرده بود به آشپزخانه سر زد کسی آنجا نبود تابلو مادر سیریوس در خواب بود هری به سمت اطاقش حرکت کرد و روی تختش دراز کشید به یاد نامه های جینی رون هرمیون هاگرید و مدرسه افتاد که در جیب ردایش بود

با اینکه می دانست تا چند ساعت دیگر آنها را می بیند تصمیم گرفت که نامه های آنها را بخواند طبیعی بود که اول نامه جینی را باز کند

سلام هری خوب هستی خیلی دلم برات تنگ شده فکر کنم تا چند روز دیگه

ببینمت چون چند روز پیش از گوشهای فرد و جرج استفاده کردم شنیدم که

بابا داشت به مامان می گفت که هری از چند روز دیگر نمی تواند از خانه

دورسلی ها استفاده کند به نظرت میشه همیشه با ما زندگی کنی

قربانت جینی

 

هری پس از خواندن نامه جینی دومین نامه را که مربوط به نامه رون بود را باز کرد در آن چیز خاصی ننوشته بود به جز این که تیم مورد علاقه رون پس از گذشت 30 40 سال به طور عجیبی قهرمان مسابقات انگلیس شده بود رون در نامه گفته بود که همه از قهرمانی چادلی کونز تعجب کرده اند چون آنها 10 مسابقه اول فصل را باخته بودند اما به یک باره قهرمان شدن تنها نکته جالب نامه رون این بود که گفته دوستیش با هرمیون مستحکم تر از قبل شده

سومین نامه را باز کرد که متعلق به هاگرید بود هاگرید نوشته بود که موجودی جدید و جالب تر از موجودات قبلی به وجود آورده که مثل عنکبوت اما آتش می زند و پرواز می کند نامش را هم گذاشته آتش پاره

نامه هرمیون هم مثل همیشه در مورد درس بود که تمامی کتابها را از سال اول تا ششم در طول تابستان 15 بار دوره کرد و بعد از خود امتحان گرفته و بسیار ناراحت بود که از 600 سوالی که از خودش پرسیده فقط 3 سوال را اشتباه جواب داده است او هم نوشته بود که ظرف چند روز آینده او را ملاقات می کند

 

آخرین نامه آن روز مربوط به مدرسه بود که مانند هر سال نام دروس را اعلام کرده بودن و تاریخ و ساعت حرکت به سمت هاگوارتز در پایان نامه گفته شده بود که امنیت هاگوارتز تامین شده و والدین می توانند با خیال راحت فرزندانشان را به هاگوارتز بفرستند

پس از تمام شدن نامه ها هری احساس خستگی کرد و به خواب رفت مدت زمانی نگذشته بود که دردی را در صورتش حس کرد و فریاد جینی را شنید که می گفت رون اذیت نکن بگذار بخوابه

رون گفت : جینی هری تازه گیها عادت کرده زیاد بخوابه یک هو دیدی دوباره خواب دید روی این حرف را زد و خندید تازه تو كه بدت نمي آد هري بيدار باشه بعدش بايد از من تشكر كني كه هري را بيدار كردن

جيني لبخندي زد اما زبانش را هم براي رون در آورد

هری که دیگه کاملا هوشیار شده بود رو به آن دو کرد و گفت سلام رون

سلام جینی خوبین ؟

رون در حالی که شکمش را  از گشنگي مالش می داد گفت بد نیستم تو چطوری ؟

هری گفت : ای بد نیستم  تو چطوری جینی تابستان خوش گذشت ؟

جینی با اخم گفت : نه اصلا

هری : چرا ؟

جینی با اخمي كه كرده بود دیگه کاملا ترسناک شده بود گفت : مگه میشه با رون به کسی خوش بگذره تازه رومیلدا هم دائما نامه می نویسه که رابطه ات با هری تا کجا پیش رفت ؟!

هری با تعجب گفت : جالبه تو چی گفتی  بهش؟

جینی با گفتن این حرف کاملا قرمز شده بود گفت نوشتم هر روز و هر شب می بینمش

رون : چی

جینی : هیچی به تو چه برو مامان می خواست پیاز خورد کنه برو کمکش

رون برای اینکه حرف را عوض کند گفت هری جریان پروتی را شنیدی بیچاره خیلی دلم براش سوخت

جینی هم با حرکت سر حرف رون را تائید کرد و ناراحتی خود را ابراز کرد

هری : رون نمی دانی مایکل گریندل وال کی هستش که ولدرمورت به خانه اش رفته ؟

رون : نمی دانم اسمش خیلی برام آشنا بود اما نمی دانم کجا شنیدم جینی تو

ازش چیزی می دانی

جینی : نه

رون : حالا بگذار شب از پدرم بپرس

با گفتن این حرف رون هری و جینی به سمت آشپزخانه رفتند خانم ویزلی با دیدن هری او را در آغوش کشید و کمی هم به هری و جینی نگاه کرد ولبخند کم رنگی به آن دو زد

مالی ویزلی رو به هری کرد و گفت : گشنه که نیستی الان غذا حاضر میشه

هری : نه ممنون زیاد گشنه نیستم آقای ویزلی کی می آد

مالی : تا 5 دقیقه دیگه پیداش میشه

پیش بینی خانم ویزلی درست بود آرتور 5 دقیقه بعد زنگ در خانه را زد و باعث بیداری مادر سیریوس شده که فریاد معروف دورگه ها جنایتکار ها را سر می داد

مالی و جیمز با هم وارد شدن صورت مالی کمی قرمز شده بود و هری فوری فهمید که جیمز از مالی خواسته که باز هم رمز عبور را بگوید البته هری نمی فهمید که وقتی در رمز ورود داره دیگه چراآرتور از مالی رمز مي خواهد پس از خوردن شام هری رو به آرتور کرد و گفت آقای ویزلی

می خواستم سوالی از شما بپرسم ؟

آرتور : بپرس هری ؟

هری : مایکل گریندل وال کیه ؟ اسمش خیلی برای من آشناس

آرتور : واقعا می خواهی بدونی ؟

هری : بله

مالی : آرتور فکر کنی باید بگیم بهش کی گریندل وال کی بوده و پسرش کی هستش ؟

آرتور : آره مالی دیگه نمیشه این بچه ها را جدی نگرفت باید بدانند خوب

هری بشین که برات بگم که گریندل وال و پسرش کی بودن پس خوب گوش کن !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 0:28  توسط محمد یاوری  | 

هری پاتر و دنیای تاریک فصل دوم

هري پاتر و دنياي تاريك

 

 

فصل دوم  :  جلسه و نامه سياه

 

لندن بيش از هميشه دلگير و غم انگيز بود در 2 سال گذشته مردم انگلستان كم ترين روزهاي  شادي را به ياد

داشتند هواي گرفته خبر ترورهاي گوناگون   قتلهاي دست جمعي حوادث غير قابل پيش بيني  همه و همه باعث

ناراحتي و افسردگي مردم شده بود كاري از دست كسي بر نمي آمد پليس سردرگم و نا اميد هر روز به مردم وعده

دستگيري خلاف كاران را مي داد اما آنها هيچ گونه سرنخي نداشتند و اصلا نمي دانستند كه كي را بايد دستگير

كنند همه قتلها عجيب و بدون هيچ گونه مدركي بود رئيس پليس لندن روز شنبه در يك سخنراني گفت ما سرنخهايي بدست آورديم و تا يك هفته ديگر كشور آرام مي شود و ديگر هيچ حادثه مشكوكي رخ نخواهد داد اما

هنوز 2 ساعت از سخنراني او نگذاشته بود كه جسدش در كنار در خانه اش پيدا شد چشمانش از تعجب و ترس  باز مانده بود مانند ساير قتلها !

يك سال از روي كار آمدن اسكريمجور به عنوان وزير وزارت خانه سحر و جادو مي گذشت در يك سال  گذشته او هرگز به موفقيتي نرسيده و روز به روز بر گرفتاريهايش افزوده مي شد مردم از او انتظار داشتن كه به وعده هايش قبل از رسيدن به وزارت عمل كند اما او با وجود سعي و كوشش فراوان هرگز نمي توانست بود كارمثبتي را انجام دهد تنها كاري كه كرده بود دستگيري يك راننده اتوبوس و بركنار كردن معاون اول خودش بود او آمريج را بركنار كرده  و به جا او آموس ديگوري را  منظور كرده بود اما ان تغيرات هم هيچ ثمري  نداشت و وضعيت به همان خرابي گذشته بود

اسكريمجور پشت ميزش نشسته بود و انواع و اقسام روزنامه ها مشنگي و جادوگري هم روي ميز او قرار داشتند

او ديگر حتي مجبور شده بود به غير از صفحه حوادث روزنامه هاي مشنگي صفحات ورزشي را هم مطالعه كند

چون در هفته قبل در يك بازي از مسابقات انگلستان يك باره  نيمي از استاديوم به آتش كشيده شده بود و چندين نفر كشته

شده شدن پليس اعلام كرد كه حادثه به خاطر اين بود كه هواداران آرسنال روزنامه ها را آتش زده بودن اما

مگر مي شود با روزنامه نيمي از استاديوم را به آتش بكشن !

اسكريمجور غرق در افكار خود بود كه صداي در به گوش رسيد سرش  را بلند كرد و گفت بفرمائيد داخل شويد

پرسي ويزلي با نگاهي مغرورانه وارد شد و گفت جناب وزير با بنده امري داشتيد بله ويزلي مي خواستم به كادر

آموزشي هاگوارتز و هيات مديره مدرسه نامه بدي كه امروز عصر ساعت  7 در دفتر من حاضر باشند جلسه مهمي در

خصوص بازگشايي  مدرسه و يا بسته شدن آن داريم

پرسي : بله قربان امر ديگه ايي نداريد

اسكريمجور لجظه ايي در فكر فرو رفت و گفت كه آموس رسيده 

پرسي : نه قربان هنوز نيامده

اسكريمجور : روزنامه هاي امروزو نامه ها  را بهم بده امروز چه خبري اتفاق افتاده

پرسي پس از دادن روزنامه ها و نامه ها گفت : قربان روزنامه هاي مشنگي نوشتن كه مايكل گريندل وال كشته شده

اسكريمجور يك باره وسط حرف پرسي پريد با كمي خوشحالي گفت به قتل رسيده پرسي اين مي تونه خبر خوبي باشه

پرسي گفت : قربان ببخشيد حرف من تمام نشده در واقع آن جسد مايكل نبوده بلكه جسد دختري به نام پروتي پتيل بوده كه به آن معجون مركب پيچده قوي خورانده بودن 

اسكريمجور مانند لاستيكي كم باد پنچر شد يعني چي ويزلي يعني مايكل ....

پرسي : فرار كرده قربان احتمالا به اسمش را نبر ملحق شده

اسكريمجور : واي نه اسمش را نبر با مايكل به نهايت قدرت مي رسه پرسي فوري يك جغد دامبلدور بزن و جريان را براش بگو كه چي شده و بگو خودش را برسانه اينجا

پرسي لحظه ايي با تعجب به وزير نگاه كرد و گفت ببخشيد قربان حال شما خوبه دامبلدور دو هفته قبل كشته شد جناب وزير فكر كنم خيلي خسته هستيد

اسكريمجور آره خيلي خسته هستم واقعا يك لحظه فراموش كردم خوب يك جغد به ديگوري بزن بگو زود بياد

پرسي  :  اطاعت قربان امر ديگري نداريد راستي به آمريج و فاج هم بگويم كه امروز به دفتر بيايند ؟؟

 اسكريجور پس از 2 3 دقيقه فكر كردن گفت به فاج بگو اما آمبريج را نمي خواهد كه خبر كني

پرسي : بله با اجازه

پرسي پس از اينكه از اطاق بيرون رفت با خود گفت بيچاره قاطي كرده فكر كنم چند وقت ديگه واقعا ديوانه بشه بهتر از الان يك جا در سنت مانگو برايش رزرو كنم او با خود فكر مي كرد ودر ذهن خود مي خنديد سپس به انجام دستورات وزير پرداخت

پس از چند لحظه فرياد اسكريمجور به فرياد رفت كه پرسي كجائي مردك  پرسي بيا ديوانه زود كجائي

پرسي دوان دوان به سمت در اطاق رفت در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد گفت چي شده ؟!!؟

اسكريمجور : اين نامه را كي به تو داده ؟؟؟؟

پرسي به نامه ايي كه پاكت سفيد رنگي داشت نگاه كرد و گفت قربان روي ميزم بود مهر و موم شده بود و روي آن

نوشته شده بود كه برسد به دست وزير سحر وجادو

اسكريمجور با عصبانيت گفت هيچ مي داني اين نامه از طرف كي آمده

پرسي : نه قربان

اسكريمجور : بيشعور از طرف اسمش را نبر

پرسي يك لجظه شوكه شد و با لكنت زبان گفتت از طرف   اسسسمممممش را ننننبببببر قققققررررببببببببباااااانننننن

چي نووووووووووششششششششششششتتتتتتتتتتتتتتتتتتتههههههههههههه

اسكريمجور آرام باش  به تو هم مربوط نيست فعلا برو بيرون به فاج هم بگو سريع بياد فهميدي

پرسي با ناراحتي گفت بله قربان فهميدم

اسكريمجور با ناراحتي شروع كرد بخواندن نامه او تا زماني كه فاج نيامده بود 5 دفعه نام را خواند وتقريبا متن آن را از حفظ شده بود

وقتي كه فاج از شومينه خارج شد گفت چه اتفاقي افتاده كه من را به اين سرعت احضار كردي

اسكريمجور نگاهي مايوسانه به فاج كرد و گفت فاج اسمش را نبر براي وزارت خانه نامه نوشته

عكس العمل فاج مانند پرسي وحشتناك بود اما او سريع تر خود را به موضوع مسلط كرد  و گفت خوب چي خواسته

اسكريمجور گفت : هري پاتر را مي خواهد بگير نامه را بخوان

فاج : نامه را در دست گرفت و شروع به خواندن كرد

 

از طرف لرد سياه به وزير سحر و جادو

آقاي وزير خودت خوب مي داني كه در مقابل قدرت سياه من كاري از دست نه تو و نه هيچ يك از كاراگاهات بر نمي آد و من اگر اراده كنم همه شما را به راحتي از بين مي برم اما من مي خواهم از امروز دست دوستي به

سوي وزارت خانه دراز كنم اگر مايل هستي  كه به وضعيت جامعه جادوئي و غير جادوئي سر و ساماني بدهي بايد

هري پاتر را در اختيار من بگذاري من هم پس از در اختيار گرفتن هري پاتر با جامعه جادوئي و مشنگي و وزارت خانه كاري نخواهم داشت

در ضمن آقاي وزير  حتما تا الان فهميدي كه آموس ديگوري سر كار حاضر نشده او فعلا تا زمان تحويل گرفتن هري پاتر مهمان من خواهد بود مرگ خواران من به خوبي از او پذيرايي مي كنند در ضمن جناب وزير  به خاطر داشته باش در صورت تحويل ندادن هري پاتر روزهاي سياه تري را پيش روي خواهي داشت  منتظر جوابت هستم

                                              

                                                                                                                لرد ولدرمورت

                                                                                                          سرور جادوگران جهان

                                                                                                   دارنده نشان عالي  درجه يك جادوي سياه

                                                                                                   فاج با ناباوري اسكريمجور را نگاه كرد و گفت مطمئني كه اين نامه  اصل هستش و قلابي نيست شايد يكي خواسته با وزارت خانه شوخي نه

اسكريمجور با ناراحتي گفت : امتحان كردن طلسم  (( سرييدكان ))   را امتحان كردم فرستنده نامه را تائيد كرد

فاج گفت : چيكار مي خواهي بكني هري پاتر را تحويل مي دهي  مي داني اگه اين كار را بكني مردم با لگد تو را از در وزارت خانه بيرون مي اندازن اگر هم انجام ندي آموس هم كشته مي شه

اسكريمجور با ناراحتي گفت واقعا گيج شدم خودم هم نمي دانم بايد چيكار كنم

از طرفي هر روز فشار مردم بيشتر ميشه و از طرف ديگه اطرافيان ما هم

كشته مي شوند خودت هم مي داني نمي توانم هري را تحويل بدهيم تو اگه بودي چيكار مي كردي ؟؟؟

فاج خنده با پوزخندي گفت خدا را شكر كه فعلا جاي تو نيستم بهتر هستش در جلسه امروز با هيات مدرسه و معلمان هم در مورد اين موضوع صحبت كنيم شايد آنها به يك نتيجه ايي برسند براي جانشين آمبريج و معلم جادوي سياه و مدير مدرسه فكر كردي ؟؟؟

اسكريمجور گفت : فكرهايي كردم اما بگذار به موقعش در مورد  حرف مي زنيم در ضمن بايد ابتدا مدير را انتخاب كنم و بعد به فكر معلم باشيم شايد اصلا مدرسه را تعطيل كنيم

اسكريمجور لحظه ايي فكر كرد و يك بار فرياد زد پرسي ويزلي كجائي

پرسي پرسي بيا كارت دارم

پرسي سريع آمد و گفت بله قربان چه امري داشتيد ؟؟

اسكريمجور گفت : نامه ها را فرستادي ؟؟؟

پرسي : بله فرستادم

اسكريمجور : يك نامه تسليت و عمل شجاعانه براي خانواده پتيل بفرست و از آن تقدير كن يكي از آن نشان هاي درجه دوم مرلين هم به اسمشان بفرست

فهميدي ؟؟؟

پرسي : بله قربان اطاعت  با اجازه برم نامه را تكميل كنم

اسكريمجور :  نه به آرتور هم نامه بده بگو براي جلسه مدرسه بياد

پرسي با اخم گفت  : بله حتما اين كار را مي كنم

ساعات بعد از ظهر به كندي براي اسكرميجور مي گذشت او يكي از سخت ترين روزهاي كاري خودش را پشت سر گذاشته بود  او در مجموع 25 بار بر سر پرسي فرياد كشيد دقايقي به ساعت 7 باقي نمانده بود كه هيات مديره و كادر اساتيد مدرسه به دفتر وزير رسيدن

اسكريمجور : پرسي صورت جلسه را بنويس جلسه بازگشائي يا بسته بودن مدرسه حاضرين جلسه

وزير سحر و جادو : اسكريمجور      مشاور وزير : فاج   منشي وزير : پرسي ويزلي  :    ارتباطات مشنگي :  آرتور ويزلي      عضو هيات مديره : موردن كرالي    و  ژوزف راچرد    و  جك آندرسون   و   پائول آنتوني  و اسميت و فيليدا اسپور و كونتين تريمبل  

كادر اساتيد  :  مينروا مك گونگال  و  بينز  و هاگريد و اسلاگهورن  و پامفري  و فليت ويك و پرفسور وكتور و اسپراوت

اسكريمجور با آرامي شروع به صحبت كرد و گفت خانم ها و آقايان ما امروز اينجا جمع شديم كه در مورد باز شدن يا بسته ماندن مدرسه با هم

گفتگو كنيم ابتدا از اساتيد مي خواهم اگر صحبتي دارند جلسه را شروع كنند

مك گونگال با لحني قاطح و محكم به مانند هميشه صحبت را اغاز كرد و گفت : جناب وزير پرفسور دامبلدور هميشه آرزو داشت كه مدرسه باز بماند ما فكر كرديم كه اگر حتي يك نفر بخواهد كه جادو ياد بگيرد و يا به مدرسه بيايد براي همان يك نفر بايد هاگوارتز به كار خودش ادامه بدهد نظر همكاران من هم اين هستش اما يك مسئله ايي كه نبايد از آن بگذريم مسئله امنيت مدرسه است 2 3هفته قبل ما از جائي ضربه خورديم كه اصلا فكرش را هم نمي كرديم منظورم از اتاق ضروريات و سوروس اسنيپ بود

ما آن كمد داخل اطاق ضروريات را به طور كامل نابود كرديم بقيه كمد هاي مدرسه را هم چك كرديم تا به همچين مسئله ايي برخورد نكنيم اما امنيت بيرون از مدرسه را مي خواهيم كه وزارت سحر و جادو تامين كند

اسكريمجور : ممنونم مينروا خوب هيات مديره مدرسه چه نظري در مورد اين مسئله داره آيا با صحبت هاي مينروا موافق هستد ؟؟

آندرسون : با اجازه جناب وزير من موافقم هستم به هر حال هاگوارتز بايد باز باشه تا نيروهاي مبارز بر ضد اسمش را نبر تربيت كند

آنتوني : آقاي وزير اگر بخواهيم مدرسه را ببنديم فكر مي كنيد تا كي بسته باشد معلوم نيست كه اسمش را نبر كي نابود مي شه و يا اصلا نابود خواهد شد يا خير؟!

اسكريمجور : بقيه هيات مديره مدرسه هم با نظرات آنتوني و آندرسون موافق هستند ؟ اگر موافق هستيد دست خود را بالا ببريد ؟

خوب از7 نفر 6 موافق و 1 مخالف  اسميت مي تونم دلايل مخالفت شما را بدانيم

اسميت : آقاي وزير من فكر مي كنم بهتر هستش امنيتي را كه مي خواهيد براي مدرسه به كار ببريد بهتره براي وزارت خانه و بقيه جاهاي كليد خرج كنيم فكر نكنم با كشته شدن دامبلدور كسي ديگه كاري به كار هاگوارتز داشته باشه

مك گونگال با عصبانيت گفت : اگه حمله شد چي اگر اسمش را نبر به بچه ها  حمله كرد آن وقت هم مي گوئيد كسي كاري به كار مدرسه نداره

كرالي : خوب مينروا براي همين مي گم مدرسه بسته باشه بهتره ؟؟

اسكريمجور : متاسفم اسميت نظرت راي نياورد اما در مورد انتخاب مدير مدرسه چه نظري داريد اقاي آنتوني شما به عنوان رئيس هيات مديره لطفا نظر خود را بگوئيد

آنتوني : جناب وزير ما مي خواستيم از مينروا درخواست كنيم كه مديريت مدرسه را قبول كند در واقع ما او را به عنوان مديره مدرسه انتخاب مي كنيم

اسكريمجور : مينروا قبول مي كني كه مسئوليت مدرسه را به عهده بگيري؟؟

مك گونگال : اگر كانديد ديگري براي اين پست وجود ندارد قبول مي كنم

اسكريمجور : براي معلم دفاع در مقابل جادوي سياه چه فكري كردي آيا كسي را در نظر داري ؟؟

مك گونگال : اگر شما كينگزلي را به من قرض بدهيد در اين مورد مشكلي

ندارم كينگزلي يك كاراگاه هستش و توانايي اين را داره كه در حفظ امنيت هاگوارتز به ما كمك كند

اسكريمجوركه سعي كرد خود را خوشحال نشان دهد گفت : خيلي خوب شد

اما آقايان وخانم ها يك نامه ايي به دست من امروز رسيده مي خواهم حالا

كه شما اينجا هستيد به من كمك كنيد آرتور دليل اصلي كه به تو هم گفتم

بيايي همينه

آرتور : مگه چه اتفاقي افتاده

اسكريمجور : پرسي لطفا اين نامه را براي همه بخوان

پرسي با صداي بلند شروع به خواندن نامه كرد پس از پايان نامه همه با بهت و حيرت به هم ديگه نگاه مي كردن

مك گونگال گفت : بايد يك راهي براي نجات آموس پيدا كرد

بقيه هم با تكان دادن سر نظر او را تائيد كرد

اسميت با عصبانيت گفت : فكر نمي كنيد وجود اين پسره بيشتر از اينكه به نجات جامعه جادوگري كمك كند داره آن را نابود مي كنه

هاگريد كه تا الان ساكت مانده بود گفت : مگه خود هري دلش مي خواهد تا مردم كشته بشن اگه يادتان باشه اوخيلي زودترمي گفت كه اسمش را نبر برگشته اما وزارت خانه حرفش را باور نمي كرد

اسكريمجور : هاگريد لطفا اشتباهات گذشته را به رخ ما نكش فاج و آمبريج به خاطر همين اشتباهات از كار بركنار شدن

هاگريد با پوزخندي به فاج اشاره كرد و گفت : معلومه

اسلاگهورن گفت : هاگريد بسه فكر نكنم جناب وزير موافق باشن كه ما هري را تحويل اسمش ر ا نبر بدهيم من مطئمن هستم اسمش را نبر حتي اگر هري

را هم به دست بياره رفتارهاي خود را تغيير بده البته او گفته من فقط هري را مي خواهم

اما او در واقع كل زندگي جادوئي را مي خواهد

اسميت : هري هري هري  فقط هري بقيه مردم چي

مك گونگال : اسميت به ياد داشته باشد كه خيلي از مردم اعتقاد دارند كه

هري فرد برگزيده هستش كه به نظر من هم   فقط هري  مي تونه اسمش را نبر را از بين ببره

ويزلي : اگه بخواهيم هري را به اسمش را نبر تحويل بديم بدترين كار ممكن را انجام داديم ديگه روحيه ايي براي مردم باقي نمي مانه

اسكريمجور فريادي زد و گفت لطفا ساكت باشيد من به هيچ وجه هري را تحويل اسمش را نبر نمي دهم پرسي فوري به مودي رئيس  دفتر كارگاهها نامه بده بگو به دفتر من بياد  يك نامه هم به  وزارت سحر و جادوي اسكاتلند ارسال كه و بنويس كه  

ديگه لازم نيست مراقب منزل گريندل وال باشند هر چند كه احتمالا خودشان

اين را فهميدن اما بگو مي خواهم محل ديگوري را برام پيدا كنند هر چه

سريعتر بهتر خانم ها و آقايان خيلي ممنون از حضورتان اميدوارم همه در كار هايمان موفق باشيم

پس از رفتن اعضاي هيات مديره و معلم هاي مدرسه اسكريمجور پشت ميزش نشست او فوق العاده عصباني بود و به سرحد انفجار رسيده بود

به يك بار در اطاقش باز شد و مودي وارد شد با لحني جدي گفت : تو خود اسكريمجور هستي اگه هستي بگو ببينم كه در شب تولد 15 سالگي ات من به تو چه كادئوي دادم

اسكريمجور : اي خدا يا من را بكش يا اين مودي را كه روزي 20000 دفعه اين سوال را از من مي پرسه نابود كن تو به من پول هديه دادي 1 نات

مودي : درسته خوب چيكار داري

اسكريمجور : مودي خبر داري آموس را دزديدن ؟

مودي : كي  چه كسي ؟؟

اسكريمجور : اسمش را نبرآموس را گروگان گرفته !

مودي : در مقابلش چي مي خواهد

اسكريمجور با ناراحتي گفت : هري پاتر را مي خواهد

مودي با عصبانيت گفت : چه خوش اشتها

اسكريمجور گفت : ول كن مودي الان وقت شوخي نيست كارگاههاي اسكاتلند هم به كمكت مي آن سعي كنين تا قبل از اينكه كشته بشه نجاتش بدين

مودي ايستاد گفت سعي خودمان را مي كنيم

اسكريمجور همانطور به مودي نگاه مي كرد كه لنگان لنگان از دفترش خارج مي شد گفت ممنونم مودي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 10:19  توسط محمد یاوری  | 

تیزر

دانلود یک تیزر دیگر لطفا اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 11:39  توسط محمد یاوری  | 

فصل اول هری پاتر و دنیای تاریک

هری پاتر و دنیای تاریک


فصل اول : مایکل
خورشید آرام آرام غروب می کرد و سیاهی شب بر روشنایی روز پیروز می شد در یکی از محله های ویلایی شهر گلاسکو اسکاتلند پیکری سیاه  پوشی با موههای چرب و سیاه با صدای بنگ بلندی ظاهر شد بلافاصله پس از آن مردی دیگر نبز  با ردای سیاه چشمانی قرمز بینی به شکل بینی مار به همان صورت پای به آن خیابان گذاشت

او با نگاهی سرد سرتاسر خیابان را نگاه کرد و پس از آن رو به مرد اول کرد و گفت :

سوروس مطمئنی که درست ظاهر شدیم آیا هنوز در این محله مشنگ نشین اقامت داره ؟!

سوروس : بله سرورم جاسوسانمان خبر دادن که جائی نرفته و هنوز اینجا زندگي مي كنه

ولدرمورت با ناراحتی سری تکان داد و با بادی که از دماغ بیرون می داد نارضایتی خود را اعلام کرد

فکر کن سوروس نوادگان یکی از بزرگترین جادوگران دنیا اینجا بین یک مشت مشنگ دیوانه واقعا این ننگ را کی می توانه تحمل كنه شماره 15 فکر کنم رسیدیم

سرورس : بله ارباب اینجا شماره 15 هستش

ولدرمورت : در بزن نمی خواهم یک باره با من رو به رو بشه

سرورس : بله قربان

سرروس چوب دستی خود را در آورد و گفت : براکتور برادروم و با چوب دستی اش ضربه ایی به در زد و صدای بلند به گوش رسید این کار را دوبار دیگر تکرار کرد و باز هم همان اتفاق رخ داد

از آن طرف در صدایی آمد کی هستش که این وقت شب با این عجله در میزنه مگه پوست مار خوردی که آنقدر عجله داری

در باز شد و سرورس گفت : ببخشید شما مایکل گريندل والد  هستید ؟

مایکل ( با بیخیالی ) بله خودمم و شما

سوروس : من سوروس اسنیپ هستم آیا من را می شناسید؟

مایکل : آقای اسنیپ مگه میشه کسی جادوگر باشه و این روزها اسم شما را نشنیده باشد مخصوصا در این یکی دو هفته گذشته اما چه کاری از دست من براي شما بر می آید

اسنیپ : من با لرد سیاه آمدم که با شما صحبت کنم آیا ما را به داخل راهنمایی می کنید یا ترجیح می دهید لرد سیاه به روش خودش با شما برخورد کند

مایکل : خواهش می کنم بفرمائید 

ولدرمورت : سلام مایکل پیر شدی پیرمرد

مایکل تعظیمی کرد سلام ارباب نمی دانید چقدر از دیدن شما خوشحالم

ولدرمورت با خنده ایی کوتاه گفت : همه مرگ خوارهها وقتی من را بار اول دیدن همین را گفتن اما در گفتار خیلی از آن شک داشته و دارم

مایکل چرا تو اینجایی!! پسر گريندل والد نباید در این محله مشنگ نشین باشه

مایکل : ارباب از وزارت سحر و جادو اسکاتلند خیلی مراقب من هستن و من نمی توانم زیاد از اینجا خارج شوم تنها راه نجات از آنها بعد از غروب آفتاب هستش آن هم به خاطر شما

ولدرمورت : چطور ؟

مایکل : ارباب وزارت سحر و جادو اسکاتلند آنچنان که باید کارگاه ندارد و به همین دلیل تا غروب آفتاب مراقب من هستند و همانطور که می دانید من در این خانه نمی توان خودم را غیب و یا ظاهر کنم چون در این خانه طلسم

(( ویینکارت فراتوک )) اجراء شده و همانطور که می دانید این طلسم یک ضد طلسم فوق العاده قوی هستش که امکان هیچ گونه غیب و ظاهر شدن را به من نمی ده

ولدرمورت سری تکان داد  همه چی را می دانم و سوروس همه چی را برای من تعریف کرده مگه نه سوروس

سوروس : بله سرورم همه چی را از قبل پیش بینی کرده بودیم

ولدرمورت : مایکل پدرت به من خیلی کمک کرد  من دو تابستان زمانی که فقط 12 13 سال داشتم پیش او جادوی سیاه خودم را تکمیل کردم و حیف که زود توسط آن پیر خرفت کشته شد مایکل اگر جادوگر معمولی بودی یکی از دستیارانم را برای دعوت به همکاری به پیش تو می فرستادم اما تو پسر گريندل والد بزرگ هستی آیا به لشکر من می پیوندی ؟؟؟

اسنیپ به گونه ایی مایکل را نگاه می کرد خیلی دلش می خواست بداند که آیا مایکل جرات این را دارد که نه بگوید و اگر نه بگوید ولدرمورت چگونه می خواست با او برخورد کند

مایکل : پس از چند لحظه گفت ارباب وزارت سحر و جادو خیلی مراقب من هستش چگونه از اینجا خارج بشوم بدون اینکه جلب نظر کنه ؟؟؟

اسنیپ دخالت کرد و گفت : با اجازه ارباب من جواب بدهم مایکل مطمئن باش که از دست وزارت  سحر و جادو هیچ کاری بر نمی آد

ولدرمورت : مایکل من تو را به عنوان وزیر آینده سحر و جادوی اسکاتلند منصوب می کنم آیا حاضر هستی در زیر پرچم سیاه به ولدرمورت خدمت کنی ؟؟

مایکل لحظه ایی به ولدرمورت و سپس به اسنیپ خیره شد سپس خم شد و پائین ردای ولدرمورت را بوسید و گفت تا پای جان در خدمت شما هستم ارباب

ولدرمورت با لبخندی به سرورس نگاه کرد و گفت سرورس دستت را بده   تا به مالفوی بگم با  آن هدیه شکاری اش را كه  امروز برای من گرفته بیاورد همانطور آن معجون مرکب پیچیده را هم که بهت گفتم درست کنی را بده به من ؟

ولدرمورت ابتدا علامت دست چپ اسنیپ را فشار داد و سپس رو به مایکل کرد و گفت مایکل برای ما یک جام بیاور همین طور یک دسته از موی سرت را بکن

مایکل بلافاصله پس از این حرف ولدرمورت تعظيمي كرد و  به سمت آشپزخانه رفت و پس از چند لحظه  با یک جام برگشت در همین حين صدای در آمد و اسنیپ در را باز کرد مالفوی با دختری 16 17 ساله که دستانش با طناب های نامرئی بسته شده بود وارد اطاق شد دختره فریاد می زد ولم کنید ولم کنید

دراکو : سلام ارباب

ولدرمورت : مالفوی پسر دیر کردی ؟

مالفوی : ببخشید قربان این دختره خیلی بی تابی می کرد مجبور شدم طلمسش کنم و دست هایش را ببندم

اسنیپ : به گروگان این دختره هستش قربان ؟

ولدرمورت : می شناسیش سوروس ؟

اسنیپ : بله قربان پروتی پتیل یکی از خنگ ترین دانش آموزان هاگوارتز

مالفوی دخالت کرد و با صدای آرامی گفت و دوست دختر سابق کله زخمی

سوروس : دارکو این دختره را از کجا پیدا کردی ؟!؟

مالفوی : از دیاگون دزدیدمش می خواست بره مغازه ویزلیها خرید من شنل نامرئی داشتم تنها هم بود طلسم  فرمان را روش اجراء کردم  

ولدرمورت ( با خنده ) : که این طورآفرین دراکو دوشیزه پتیل حال شما چطوره ؟؟؟

پروتی ( با گریه ) با من چیکار دارید بگذارید من برم  خواهش می کنم

مالفوی : خفه شو وسط حرف ارباب نپر

پروتی : پروفسور خواهش می کنم بگذارید من برم خواهش می کنم

مایکل ابروهان خود را از تعجب بالا زده بود و با لحتی خجل زده گفت ارباب این دختره به درد ما می خوره ؟!؟!

ولدرمورت : بله مایکل عزیز بسیار به درد می خوره این دوشیزه کوچولو امروز یکی از تاریخ سازان حکومت سیاه میشه او با مرگ خودش کار بزرگی برای ما می کنه

پروتی در حالی که پهنای صورتش کاملا از گریه خیس شده بود گفت من را نکشید خواهش می کنم

مالفوی : ساکت باش

پروتی رو به اسنیپ کرد و گفت پروفسور خواهش می کنم شما معلم من بودید خواهش می کنم من را نکشین

مالفوی دوباره گفت : می گم ساکت باش حرف نزن اگه نه من باز تنبیه ات می کنم

ولدرمورت در اطاق قدم می زد و به جرو بحث کودکانه آنها با دلخوشی می خندید سپس گفت ؟ اسنیپ موههای مایکل را بریز داخل معجون قطره((کراتزیدون)) را هم بریز که تغییر قیافه براي 6 ساعت اثر داشته باشه ولدرمورت نگاهی به مالفوی کرد و گفت  می خواهم بدانم که تو می توانی طلسم های سیاه را روی این دوشیزه کوچولو انجام بدی قبل از اینکه معجون به طور کامل آماده بشود

مالفوی لحظه ایی مات به ولدرمورت نگاه کرد اما قبل از اینکه چیزی بگوید سوروس گفت ارباب معجون آماده هستش 20 دقیقه وقت هستش تا معجون را به پتیل بخورانیم

ولدرمورت : باشه اسنیپ ولدرمورت رو به پروتی کرد و گفت بخورش

پروتی در حالی که می دانست که لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر می شود و چیزی به پایان عمرش نمانده گفت نمی خورم

ولدرمورت با عصبانیت گفت که نمی خوری مالفوی شروع کن فقط از طلسم فرمان استفاده نکن چون اینطوری از تفریحات ما کم می شود

مالفوی با صورت مثلثی و رنگی پریده رو به پروتی کرده و با صدای لرزانی گفت می خوری یا نه

پروتی گفت : نه نه نمی خورم

مالفوی پس این اولیش کروک ...

پروتی ناله نی کرد بلکه فریاد می زد دست و پایش بسته بود و نمی توانست تکان بخورد اما اگر می توانست به طور حتم خود را از آن وضعیت نجات می داد  ولدرمورت خنده ايي كرد و رو به مالفوي كرد و گفت بسه مالفوی چوب دستی اش را پائین آورد و گفت می خوری یا نه؟

پروتی با گریه گفت می خورم می خورم فقط من را زودتر راحت کنید می خورم

اسنیپ با جام نزدیک پروتی شد و گفت دهنت را باز کن و تا آخرین قطره دهنت را نبند اگر ببندی باز هم با مالفوی طرفی

پروتی با ناله گفت می خورم می خورم و تا آخر جام را خورد و پس از چند دقیقه به شکل مایکل در آمد

ولدرمورت رو به مالفوی و کرد و گفت تمامش کن

مالفوی جلو آمد و فریاد کشید : آوداکداودرا

نوری سبز رنگ از چوبدستی مالفوی بیرون آمد و پروتی به زمین افتاد

ولدرمورت سریع  گفت من و مایکل با هم بیرون غیب می شم سوروس تو  هم علامت شوم را بفرست و با مالفوی غیب شو !!

اسنیپ گفت اطاعت ارباب

ولدرمورت و مایکل غیب شدن اسنیپ پس از انجام طلسم علامت شوم گفت مالفوی آماده ایی خانه را به هم بریز مالفوي خانه را به هم ريخت و با اسنيپ بیرون آمد وبا هم غيب شدن  گلاسکو دیگر تاریک شده بود

 و علامت شوم در بالای خانه مایکل می درخشید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:36  توسط محمد یاوری  | 

عکس و لینک دانلود کردن تیزر

عکسی از لردولدرمورت که البته با فتوشاپ کمی روشنش کردم

این هم لینک دانلود آخرین تیز تبلیغاتی فیلم چهارم می باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 21:25  توسط محمد یاوری  | 

شروع کار

سلام قصد دارم که اینجا داستان خودم را بنویسم و البته باز هم

سعی می کنم که خبر و عکس هم بگذارم که البته فکر نکنم خیلی

زیاد در این مسئله موفق باشم

منتظر باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 21:13  توسط محمد یاوری  |