هري پاتر و دنياي تاريك
فصل ششم : سفر پردردسر
ساعت 7 صبح بود كه با جيغ وحشتناك خانم ويزلي همه اهالي خانه از
خواب بيدار شدند مالي با وحشت مي گفت بچه ها بلند شيد سريعتر الان قطار حركت مي كنه و جا مي مونيد
رون هري جيني هرميون بيدار شين
هري با نگراني گفت : خانم ويزلي هنوز وقت براي حركت داريم
مالي : مي دانم عزيزم اما ما هميشه دير مي رسيم
جيني در حالي كه صورتش را با حوله خشك مي كرد گفت : اما هميشه
بالاخره رسيديم
آقاي ويزلي كه رادايش را تنش كرده بود و جلوي آئينه داشت خود را مرتب مي كرد گفت : چمدانهايتان را بستين ؟
جيني : من كه مال خودم را بستم بقيه را نمي دونم البته فكر كنم رون هنوز
كاري نكرده
جيني اين را گفت و زبانش را به سوي رون درآورد
رون كه چمدانش را روي زمين مي كشاند گفت : بابا اين دختر عجب دروغگويي شده مگه نه هري راستي هري چطور شد كه تصميم گرفتي با ما به هاگوارتز بيايي
هري : بعدا بهت مي گم الان نميشه اما فكر كردم اگه بخواهم بي مقدمه
ترك تحصبل كنم همه بهم مشكوك بشن
مالي كه داشت از عصبانت منفجر مي شد آمد و گفت : رون چقدر حرف
مي زني
رون : مادر جان من آماده ام
30 دقيقه بعد همه با هم سوار ماشينهاي مخصوص وزارت خانه شدن و به سمت ايستگاه كينگزكراس حركت كردند آنها بدون هيچ مشكلي وارد سكوي
4/3 شدند اين بار پيش بيني خانم ويزلي به حقيقت تبديل نشده بود و
بدون هيج تاخيري سوار قطار شدند چيزي كه توجه هري را به خود جلب كرد تعداد بچه ها بود كه نصف شده بودن و دو برابر بچه هاي مدرسه
كارگاه از طرف وزارت خانه به هاگوارتز اعزام مي شدند
رون و هرميون به سمت واگن سرپرست ها رفتند و هري و جيني همه به دنبال واگن خالي كه خيلي زود هم توانستند پيدا كنند مي خواستند كه در
كوپه بشينن كه صداي شنيدن كه به آنها سلام مي كرد
هري برگشت و تانكس را ديد
هري : سلام تانكس اينجا چي كار مي كني
تانكس : محافظ كوپه هستم امسال براي هر كوپه يك نگهبان گذاشتن
جيني : چه جالب حالا تو محافظ كدوم كوپه هستي
تانكس : همين جا بشينيم من هم مي مانم
حدود يك ساعت از حركت قطار به سمت هاگوارتز مي گذشت رون و هرميون هم به آنها ملحق شده بودند زن اغذيه فروش مثل هميشه با
چرخدستي اش به سمت آنها آمد و گفت چيزي نمي خوريد
هري آمد كه خوراكي بخرد تانكس گفت : هري نمي خواهد چيزي بگيري امروز همه مهمان من هستين
هرميون : آخه چرا
تانكس چشمكي زد و با كمي خجالت گفت : يادم آمد كه به شما ها شيريني عروسي مو ندادم
هرميون : حالا لازم نيست كه زحمت بكشي
تانكس با خنده : نه لازمه
ساعتها مي گذشت و كلي به همه آنها خوش مي گذشت سفر مثل هميشه بود اما به يك باره همه احساس سرما كردن هري رو به تانكس كرد و با
وحشت گفت : نكنه ديوانه سازها آمدن
تانكس : نمي دانم بگذار برم ببينم
تانكس تا آمد از كوپه خارج شود با چهره وحشت زده لوپين مواجه شده
كه گفت : تانكس تانكس ديوانه ساز ها و مرگ خوارها دارن حمله مي كنن
دور تا دور قطار را گرفتند راننده را كشتن
تانكس به سمت بيرون مي رفت گفت : همه شما ها همين جا بمانيد
تانكس همين كه بيرون رفت از بيرون صداي جيغ شنيده مي شد هري تحمل نكرد و گفت : من رفتم شما ها همين جا بمونيد فهميديد
هرميون : من هم مي آم
هرميون اين را گفت و با هري بيرون آمد
هري ديوانه سازي را ديد كه به سوي او مي آمد فوري به ياد يك خاطره
دوست شدن و بوسيدن جيني افتاد و فرياد زد : اكسپكتوپاترونوم گوزن نقره ايي رنگ از چوب دستي اش بيرون آمد و به سمت ديوانه سازهاي
واگن به حركت در آمد
هري رو به هرميون كرد و گفت : خوب اگه اومدي كمك پس شروع كن
ديگه
آنها پس از چند دقيقه توانستند با كمك كارگاهها ديوانه سازها را فراري بدن هري فكر كرد كه جنگ تمام شده اما ناگهان به ذهنش رسيد كه وقتي
لوپين آمد فرياد زد كه ديوانه سازها و مرگ خوارها حمله كردند پس
مرگ خوارها كجا بودن هري خواست كه به هرميون اين مطلب را بگويد
كه بلاتريكس را روبه رو خود ديد
بلا : سلام كوچولو ها
هري با نفرت نگاهي به بلاتريكس كرد و گفت : تو چطور آمدي اينجا
از اربابت اجازه گرفتي
بلا : خفه شو كله زخمي حيف كه فقط ماموريت دارم تو را سالم ببرم اگه نه الان نشانت مي دادم
هري وسط حرف بلاتريكس پريد و گفت : اون خيانتكار هنوز نمرده
بلا دهنش را كمي كج كرد و گفت : نه به كوري چشم تو زنده اس
هري يك بار فرياد زد : عبرودراكرادز ( طلسمي كه باعث مي شه كه تا 5 دقيقه بلاتريكس چيزي نبينه )
هرميون از پشت سر او طلسم بيهوشي را به سمت بلاتريكس فرستاد و
بلا را بيهوش كرد
هري هم به وسيله طناب نامرئي دست و پاي او را بست تا نتواند تكان بخورد
آميكوس ديگر مرگ خواري كه در شب كشته شدن دامبلدور همراه يارانش در هاگوارتز بود داشت با رون مبارزه مي كرد هري از پشت به او نزديك شد و لگد محكمي به او زد و بلافاصله گفت ايمپديمنتا آميكوس از درد فريادي كشيد و برگشت گفت : هري اين دومين بار هستش كه تو اين طلسم را روي من اجراء مي كني پس آوداكداورا هري به سرعت سپرمدافعي ساخت
در همين هنگام صداي اسنيپ را شنيد كه گفت : بروزان كي به تو گفت اين طلسم را روي پاتر اجراء كني فوري غيب شو برو لرد سياه كارت داره
اسنيپ اين را گفت و خواست كه خود را غيب كنه كه هري فرياد زد
كجا مي ري خيانت كار
اسنيپ رو به هري كرد و گفت : ديوانه كوچولو هنوز ياد نگرفتي ذهنت را ببندي و بدون تكان خوردن دهنت طلسم كني
اسنيپ اين را گفت و خودش را غيب كرد و رفت
هري فرياد زد : وايسا ترسو
اما نگاهي به سمت ديگري افتاد هري گري بك را ديد كه مي خواست لونا را گاز
بگيرد او به لونا مي گفت خانم خوشگله خيلي دوست دارم يك گاز كوچولو ازت بگيرم
او دهانش را به صورت لونا نزديك كرده بود كه صداي جيني را شنيد
كه طلسم ان دماغي خودش را به سمت گري بك فرستاد از سوي ديگر هم
هري كه خيلي خشمگين بود شكنجه گر را به گري بك زد او داشت فرياد
مي زد كه لوپين آمد
لوپين گفت : هري چيكار داري مي كني
هري گفت : دارم انتقام تو و خيلي هاي ديگه را از اين جاني مي گيرم
لوپين گفت : نه هري تو نبايد انتقام را با طلسم شكنجه گر بگيري در ضمن من را نبايد ببينن من بايد الان با شنل نامرئي باشم تا من را نشناسن اما
ولش كن دست و پايش را ببند فقط
هري تا چوب دستي اش را بالا برد گري بك با زرنگي فرار كرد بلاتريكس
را برداشت و غيب شد با غيب شدن گري بك بقيه مرگ خوارها هم عقب نشيني كرده و رفته بودن
هري رو به لوپين كه حالا شنل را از خودش كنار زده بود كرد و گفت
كسي از ما كشته يا زخمي شده يا نه
لوپين گفت : كشته نداديم اما يكي از كارگاهها كمي زخمي هستش كه
فرستاديمش به سنت مانگو
هري به لوپين گفت : اسنيپ اينجا بود
لوپين با تعجب گفت :اينجا چي كار مي كرد ؟!
هري : آميكوس مي خواست با آواكداورا من را بكشه كه من با سپر مدافع آن را منحرف كردم و بعدش
آمد آميكوس را دعوا كرد و به من هم گفت كه چرا هنوز ياد نگرفتي كه ذهنت را ببندي و بدون تكان خوردن دهانت طلسم كني
ريموس اين دومين باره كه اسنيپ بعد از اينكه فهميدم با ولدرمورت همكاري مي كنه من را راهنمايي كرده و نگذاشته كسي به من آزاري برسانه ؟ آخه چرا اين كار مي كنه ؟
ريموس : نمي دانم هري واقعا نمي دانم چرا اسنيپ اين كار كرده
هري :بلاتريكس گفت ما ماموريت داريم كه تو را بدزديم پس چرا اسنيپ اين كار را نكرد؟
ريموس : اين جوابي براي سوالات ندارم اميدوارم با گذر زبان به جواب هات برسي خوب من برم ببينم مي تونيم قطار را به حركت دربياريم يا نه
بچه ها خسته و كوفته به سمت كوپه خودشان رفتند
رون گفت : خوب بود مبارزه خوبي بود مگه نه هري
هري كه در فكر بود گفت : آره خيلي خوب بود
رون راستي هري يك سوالي به ذهنم رسيد ؟
هري : چي رون
رون : چرا به منزل پدر و مادرت نرفتي ؟!
هري : مي داني رون حس كردم فعلا وقتش نيست اما مطمئن هستم درس خواندن من امسال تا پايان سال نيست و من بالاخره بايد به دنبال جاودانه سازها برم
پس از چند دقيقه قطار به راه افتاد لوپين آمد و گفت خوشبختانه شاگرد راننده زنده بود و قطار را راه انداخت
يك ساعت بعد همه آنها خسته و كوفته به هاگوارتز رسيدن رداهايشان را به تن كردن و از قطار پياده شدن
هاگريد به مانند هميشه فرياد مي زد كلاس اوليها از اين طرف حدود
20 بچه به سمت او رفتند
هاگريد با ديدن آنها گفت : خوشحالم كه آمديد همش فكر مي كردم كه
هاگوارتز بدون شماها خوش نمي گذره
او سپس بغضي كرد و گفت : هر چند كه بدون دامبلدور هم ديگه به خوبي
گذشته نيست
هري هرميون رون جيني سوار يكي از كالسكه ها شدن و به سمت هاگوارتز رسيدن اولين منظره ايي كه در پلكان هاگوارتز ديدن به كلي باعث تعجب و ناراحتي آنها شد
بدعنق بر روي پلكان نشسته بود و اصلا هم خوشحال به نظر نمي رسيد
اين چيزي نبود كه آنها در اين شش هفت سال از بد عنق ديده بودن
هري به سمت بدعنق رفت و گفت سلام بدعنق چي شده چرا ناراحتي ؟
بدعنق آهي كشيد و گفت : سلام پاتي ديوونه خوبي ؟
هري گفت : مرسي مي گم چرا ناراحتي نكنه اخراجت كردن ؟
بدعنق گفت : نه هميشه يك روز قبل از آغاز سال تحصيلي دامبلدور من
را صدا مي زد مي گفت سعي كنم كه زياد تو شوخي ها كسي را اذيت نكنم
اما امسال كسي من را صدا نزد
هري كه كمي دلش براي بدعنق مي سوخت خواست بگويد كه مك گونگال به او چيزي نگفته كه هرميون پيش دستي كرد و از او اين سوال را كرد
بدعنق جواب داد : نه بابا مك گونگال كلي كار داره و وقت نصيحت يك روح عصيانگر را نداره
هري ناگهان حرفي زد كه خودش هم بعدا از اين حرفي كه زده بود تعجب كرده بود او گفت : اما بدعنق همه ما به خنده احتياج داريم با خنده و عشق
ميشه ولدرمورت را شكست داد
بد عنق گفت : راست مي گي
هري لبخندي زد و گفت : آره
بدعنق پس يك دقيقه صبر كن
بدعنق اين را گفت و پس از 1 دقيقه با يك گلوله آبي به سمت آنها آمد و گلوله را به سوي آنها پرت كرد و خنديد و گفت مرسي از همدرديتون
هري و بقيه كه حسابي خيس شده بودن به سمت ميز گريفندور رفتند سال
اولي ها هم رسيده بودن
كلاه هم روي صندلي گذاشته شده بود
هري منتظر بود كه كلاه شروع به آواز كند اما در نهايت تعجب ديد كه كلاه گفت : نمي خواهم امروز برايتان شعري بخونم مي خوام براتون حرف بزنم
سالها بود كه دامبلدور از من مي خواست كه شعر گروهبندي را بسازم اما
امسال هيچ كي چيزي به من نگفت
امسال سخت ترين سال هاگوارتز هستش تعداد دانش آموزان شنيدم كه از
هميشه كمتره
بچه ها بدونيد كه خطر هميشه و همه جا هست مواظب خودتان باشيد
از هيچ مورد مشكوكي غافل نشيد و به مدير اساتيد و ارواح خبر بدهيد
ديگه چيزي ندارم بگم گروهبندي را شروع مي كنيم
هري پروفسور اسپراوت را ديد كه ليست سال اوليها را در دست داشت
نا خوداگاه به ميز مدير نگاه كرد و ديد كه پروفسور مك گونگال آنجا نشسته
پروفسور اسپراوت يكي يكي ليست را خواند تا اينكه تمام بچه ها گروه بندي شدن
سپس مك گونگال بلند شد و شروع به سخن راني كرد
صحبتهايي كه مي كنم بايد بگم يكي از سخت ترين حرفهايي است كه مي خواهم بزنم همانطور كه مي دانيد سال قبل پروفسور دامبلدور كشته شد
و وزارت خانه سحر و جادو و هيات مديره مدرسه تصميم گرفتند كه من
را به عنوان مديره اين مدرسه انتخاب كنند
امسال يكي از سخت ترين دوران زندگي ماست پروفسور دامبلدور در بين ما نيست او يكي از بهترين جادوگران قرن حاضر بود و يكي محافظ خوب
براي دنياي جادوئي از همه شما مي خواهم كه مواظب خودتون باشيد
در ضمن جا داره دو تا استاد جديد را به شما معرفي كنم
استاد جديد درس مبارزه با جادوي سياه كينگزلي شكلبوت و استاد جديد
درس تغييرشكل پروفسور آمريك سويچ كه در گذشته كتابهاي درسي
درس تغيير شكل را نوشته بودن دو استاد از جاي خود بلند شدن و به
دانش آموزان اداي احترام كردند
پس از پايان سخنراني مك گونگال گفت شام اماده است اميدوارم لذت ببريد
بچه ها مشغول خوردن شام و درس شدن و پس از
چند لحظه كه از خوردن نگذاشته بود مك گونگال گفت آقاي فليچ از من خواستن كه بگويم هيچ محصولي از فروشگاه جادوئي ويزلي نبايد تهيه شود او اين را گفت سپس آنها را مرخص كرد
هري به سمت خوابگاه رفت و وقتي ديد كه فقط سيسموس نيامده كه البته با وجود مادر سيسموس هيچ جاي تعجب نداشت
هري و بقيه روي رخت خواب خود دراز كشيدن و به خواب رفتن
هری پاتر و دنیای تاریک
فصل پنجم : تولد و عروسی و مقام جدید
هری به همراه رون هرمیون و جینی تا صبح در مورد صحبتهای آقای ویزلی با هم بحث کردند رون معتقد بود که مایکل به خاطر اینکه تا کنون به هیچ کار سیاهی متهم نشده پس با اسمش و نبر همکاری نمی کنه اما هرمیون اعتقاد داشت که ملحق شدن مایکل به لردولدرمورت یعنی اینکه او برای کمک به او رفته اگر نه می توانست با درخواست او موافقت نکند وضعیت جامعه جادوگری به طور کلی خراب شده است
آنها به قدری با هم دیگر صحبت کردن که نفهمیدن کی به خواب رفتن هری در خواب بود که یکدفعه صدای آپارات را شنید و بعد یک باره وزن سنگینی را روی خودش حس می کرد دو نفر هم با صدای شادی می خواندند
ای هری تنبل چرا هنوز خوابی خواب آلو
بیدار شو به جنگ با پرسی دماغ پرسی را بکنی با انبر
هری سرش را برگرداند و فرد را دید که روی کمر او ایستاده بود و جرج
هم پای تخت ایستاده بود و به فرد می خندید
هری نگاهی به آن دو کرد وبه آنها سلام گفت آنها هم به اوسلام کردن و گفتن چطوری هری ؟
هری : خوبم مرسی
هری یک لحظه دید که فرد حواسش نیست و بلند شد و فرد با کله افتاد رو زمین رون و جینی و هرمیون و جرج همه با هم زدن زیر خنده
هری گفت : حق ات بود می خواستی رو پشت من سوار نشی
رون : چطور شده از کاسبی دل کندین و آمدین اینجا
فرد : به خاطر جشن تولد هری آمدیم داداش کوچولو و چون پس فردا هم عروسی بیل و فلور خواستیم یکمی به خودمان استراحت بدیم
جرج : راستی داداشی از لاوندر چه خبر حالش خوبه ؟
با گفتن این حرف جرج صورت هرمیون به کلی قرمزشد اما او توانست خیلی سریع خونسردی خودش را حفظ بکنه هر چند که قرمز شدن صورت هرمیون از دید چشم های تیز فرد پنهان نماند
رون هم که دستگمی از هرمیون نداشت گفت : باهاش بهم زدم
فرد : تو بهم زدی یا اون به هم زد حتما زیاد بوسش نکردی که باهات بهم زده
رون با عصبانیت : نخیر من بهم زدم
جرج : پس حتما نگذاشته که بوسش کنی برای همین به هم زدی
رون که دیگه کاملا به مانند یک دیگ جوشان شده بود گفت : اصلا به شما ها چه ربطی داره
فرد و جرج در حالی که می خندیدن و از اتاق بیرون می رفتن گفتن به هر
حال داداش کوچولو حقیقت سخت هستش هرمیون تو هم بهتر دنبال دوست
پسر بهتری بگردی
هرمیون به سمت رون رفت و با خجالت او را بوسید و گفت : رون خیلی هم
خوبه
جینی هم خودش را قاطی کرد و سمت هری رفت و او هم یک بوسه از هری گرفت و گفت : هری هم خیلی خوبه
جرج با خنده گفت : به به ما هم داداش ها با غیرتی هستیم می گم هری از کی تا حالا
فرد : کی بهتر از هری مگه نه جینی ؟
جینی زبانش را درآورد گفت : البته
عصر به یک باره یکی از بزرگترین عذابهای دنیا برای هری نازل شد و آن آمدن دابی و کریچر پیر بود
دابی با خوشحالی به روی هری پرید و گفت : هری تولدت مبارک من آمدم
که خانه را برای جشن تولدت آماده کنم
کریچر هم گفت : ارباب تولدت مبارک و بعد زیر لبی ادامه داد امیدوارم خفه بشی
فرد گفت : چی گفتی کریچر
کریچر : من چیزی نگفت ارباب (زیر لبی وای وای موجودات دوقلو وحشتناک )
در همین هنگام رون و هرمیون دست در دست هم وارد اتاق شدن هری یادش افتاد که از ظهر به بعد نه هرمیون را دیده بود و نه رون را از آن دو پرسید تا حالا کجا بودین
روی با کمی خجالت گفت : همین دور ورا
هرمیون با دیدن دابی و کریچر فریاد زد : دابی کریچر خیلی خوشحالمان کردین که آمدین
دابی : سلام خانم حال شما خوب هستش ؟
کریچر : سلام دوست ارباب خوب هستین (زیر لبی : محل زندگی ارباب من شده جای گند زاده ها )
با گفتن این حرف از زبان کریچر هری به سمت کریچر رفت و اورا از پیراهنش بالا گرفت و گفت: اگر یک بار دیگر زیر لبی به هر کدام از دوستان من فحش بدهی خودم خفه ات می کنم فهمیدی ؟
کریچر : بله ارباب
هری : حالا گمشو برو تو آشپزخانه
کریچر گفت اطاعت ارباب و به سمت آشپزخانه رفت
هری هم رو به دابی کرد و گفت : دابی تو هم هر کاری که می خواهی انجام بده
دابی : هری پاتر با اجازه ات من فعلا به کمک کریچر بروم و بعد بیام خانه را برای جشن تولدت آماده کنم
هری با خنده گفت : اول استراحت کن بعد برو
دابی : یک جن خانگی خوب هرگز استراحت نکرد فعلا خداحافظ
هرمیون : هری فکر نمی کنی یکم با کریچر تند حرف زدی
جینی : نه هرمیون اصلا تند حرف نزد اون باید بفهمه که ما می دونیم که چی میگه
هرمیون : او پیره نمی فهمه
فرد : هرمیون خودت را گول نزن
هرمیون : آخه
جرج : هرمیون مطمئن باش عقل کریچر از همه ما سالم تره
بعد چشمکی به آنها زد و گفت البته به جزء عقل رون
رون لیوانی را به سمت آنها پرتاب کرد اما فرد و جرج سریع غیب شده بودن
شب شده بود هری همین که به سمت اتاق پذیرایی خانه می رفت دید که دابی تمام خانه را با کاغذ رنگی تازئین کرده و روی آنها نوشته تولدی با هری داریم یا مبارک هری او همین که در اتاق را باز کرد
یک دفعه صدای آواز آمد که تولدت مبارک دید همه دوستانش آنجا بودن
آقا و خانم ویزلی فرد و جرج رون و هرمیون جینی بیل فلور گابریل
لوپین پروفسور مک گونگال اسلاگهورن هاگرید تانکس مودی کینگزلی به هری
خیلی خوش می گذشت در این چند ماه اخیر آنقدر به او خوش نگذشته بود
پس از گرفتن کادوها یک باره سر اسکریمجور در میان آتش نمایان شد و گفت : سلام به همگی هری تولدت مبارک
هری: خیلی ممنون
اسکریمجور : آرتور می خواهم همین الان ببینمت البته من باید بیام ایرادی
که نداره
آرتور : نه جناب وزیر
مودی : آرتور همین طوری که نمیشه باید سوال پرسیده بشه و بعد شاید
یک مرگ خوار باشه آن وقت می دانی چه عاقبت خوشی همه خواهیم داشت
مودی پس از گفتن این حرف رو کرد به اسکریمجور و گفت : خوب جناب وزیر من در شب 15 سالگرد تولد شما چه کادوئی به شما دادم
اسکریمجور با اخم گفت : باز هم این سوال خانم ها و آقایان بدانید که مودی
در شب پانزدهمین سالگرد تولد من بهم 1 نات پول داد
آرتوربا خنده گفت : وای مودی چه سخاوتی آقای وزیر خوشحال می شم که
تشریف بیارد
اسکریمجور : تا 5 دقیقه دیگه می آم
هری : پروفسور مودی واقعا 1 نات بهش پول دادین ؟
مودی با خنده ایی که آنچنان به قیافه اش نمی خورد گفت :خیلی پول زیادی بهش دادم مگه نه پ
رون : خیلی
پس از چند دقیقه اسکریمجور با پرسی وارد شد و رو به سایرین کرد و گفت : آقا و خانم ویزلی من پارسال پرسی را آوردم تا با شما آشتی کنه
سال گذشته به میل من بود اما امروز خود پرسی با اصرار به من گفت که
دوباره واسطه بشوم او می خواهد از امروز دوباره با شماها زندگی بکند
آیا او را می پذیرید ؟
فرد و جرج نگاهی به پدرشان کردن گویا امیدوار بودن که پدرشان درخواست وزیر را قبول نکنه اما آقای ویزلی گفت :
جناب وزیر من که نمی توانم روی حرف شما حرفی بزنم من پرسی را بخشیدم و خوشحالم که از امروز بار دیگر او در کنار ما باشد
مالی : من که ازخدام هستش
او با گفتن این حرف به سمت پرسی رفت و او را در آغوش کشید
فلور با دیدن این منظره گفت : وای چه قدر عاشقانه و مادرانه
جینی با شنیدن حرف فلور پشت سر او شروع به استفراغ کرد
اسکریمجور : خوب مزاحم نمی شوم هری باز هم تولدت را تبریک می گم
آرتور : بمانید اقای وزیر
مودی : آرتور راست میگه بمون من می خواهم به هری کادو بدم
اسکریمجور با خنده گفت : پس خدا به هری رحم کنه چون تا آخر عمر ازش می پرسی که چه کادوئی بهش دادین ممنونم باید بروم اما پس فردا حتما برای جشن عروسی خواهم آمد
او این حرف را زد و به سمت شومینه رفت و غیب شد
جینی : خوب هری حالا نوبت باز کردن کادو ها هستش شروع کن اما باید مال من آخری باشه که باز می کنی
هری هم شروع کرد به باز کردن کادوها کادوی رون کیف پول بود ( البته نه مثل کیف پول چند سال قبل هاگرید ) هدیه هرمیون یک کتاب جدید مبارزه با جادوی سیاه بود لوپین به او یک کیف هدیه داده بود که هر چی در آن می گذاشتی جا می شد فرد و جرج سری کامل وسائل اختراعی شان را
داده بودن
کینگزلی یک دشمن یاب بزرگ به هری داد که البته هری فکر می کرد که
از دشمن یاب قبلی خیلی بهتر کار می کند
مک گونگال به هری کتابی داد که اموزش کامل کارگاه شدن بود
هاگرید یک بسته شوکلات عسلی کادو داده بود آقا و خانم ویزلی هم یک دست ردا ء به هری دادن
اسلاگهورن یک شیشه معجون خوش شانسی به او داد
مودی گفت : خوب هری این هم کادوی من البته به شرطی که به اسکریمجور نگی مبلغش چقدره و کیسه ایی را به هری داد
هری پاکت را باز کرد در کیسه مبلغ 100 گالیون پول بود
هری با خنده گفت : اما پروفسور مودی من خوشحال می شم که شما همیشه از من بپرسین که چقدر پول بهم دادید
هری نگاهی به صورت رون انداخت که کمی درهم رفته بود و بعد تصمیم گرفت که 100 گالیون را به رون هدیه کند
در میان تعجب همه پرسی هم به هری هدیه ایی داد هدیه او یک جفت کفش
مشنگی بود که احتمالا هم با مبلغ بالائی خریده بود
جینی نگاهی به هدیه پرسی انداخت و خندید و گفت : پرسی رو دست من
بلند شدی من هم به هری می خواهم هدیه مشنگی بدم
آرتور : چی براش خریدی جینی الکتریکی هستش ؟
جینی با خنده گفت : یک جورائی آره هدیه من یک ساعته چون سه سال پیش ساعتش تو آب خراب شد دستت را بیار جلو می خواهم دستت کنم
هری فکر کرده بود که همه کادوها تمام شده می خواست کیک بخوره که
دابی فریاد زد هری پاتر هری پاتر من هم خواست به شما کادو داد
سپس یک بسته به هری داد و گفت این هدیه شما ؟
هری بسته را باز کرد یک قلم بود که روی جعبه آن نوشته بود که این قلم
هرگز احتیاج به جوهر ندارد
هری لحظه ایی فکر کرد که نکنه این قلم از آن قلم هایی است که آمبریج برای شکنجه دادن او ازش استفاده می کرد اما بقیه جعبه را خواند که
جوهر این قلم در خودش موجود است و هرگز تمام نمی شود
هری : ممنونم دابی خیلی قشنگه
دابی : قابل شما را ندارد هری کریچر نتوانست کادویی تهیه کند چون او
پول نداشت و به همین دلیل خیلی ناراحت بود و برای همین نیامد که به شما
تبریک دوباره بگوید
هری با اینکه می دانست دابی دارد دروغ می گوید گفت از طرف من از کریچر هم تشکر کن
دابی : کریچر خیلی خوشحال می شه که پیغام شما را بشنود
بعد از مهمانی وقتی که همه به سمت اتاقهای خواب خود می رفتند هری دابی و کریچر را دید که بر روی کتاب خانه رفته بودن تا تزیناتی را که دابی کرده بود را جمع کنند ناگهان اتفاق عجیبی افتاد و کتاب خانه خاندان بلک سرنگون شد و صدای بلندی از آن به گوش رسید
هری آمد که به آنها بگوید که ایرادی ندارد چشمش به صورت کریچر افتاد که رنگ از صورتش پریده بود
هری گفت : کریچر دابی ایرادی نداره برین بخوابین بقیه کارها را صبح انجام بدین
هری آمد که به سمت اتاقش برود که متوجه دیوار پشت کتاب خانه شد که
الان چیزی از آن محافظت نمی کرد بر روی دیوار آنجا عکس دو تا مار
به مانند عکس ماری که در شیر دستشویی ورودی تالار اسرار اسلایترین
دیده بود حک شده بود
هری رنگ کریچر را می دید که لحظه به لحظه رنگ پریده تر از قبل می شد یک بار فریاد زد کریچر مگه نگفتم که برو آشپزخانه
کریچر با شنیدن این دستور فوری به آشپزخانه رفت
هری رو به رون هرمیون و جینی کرد و گفت : می خواهم یک چیزی را امتحان کنم اما مواظب باشید که یک وقت پدر مادرتان نیان چون نمی خواهم فعلا کسی چیزی بفهمه اگر اینجا یک در باشه شاید به جاودانه سازها ربط
داشته باشه و اگر هم این جا حفره ایی وجود داشته باشد ممکنه وجودش برای همه ما خطرناک باشه پس مواظب باشد
آنها سری برای هری تکان دادن و موافقت خودشان را با این حرکت اعلام کردن هری نگاهی به مارهای روی دیوار کرد و به زبان ماری گفت :
باز شو
در نهایت تعجب همه آنها در باز شد یک حفره تاریک و خیلی بزرگ بود
هری خواست که داخل شود اما صدای آقای ویزلی را شنید که می گفت
بچه ها این صدای چی بود خواب هستین یا بیدارین اتفاقی برایتان که نیافتاده
هری وقتی دید که آقای ویزلی داره به طبقه دوم می آد فوری از حفره بیرون آمد در حفره را بست و با جادو کتاب خانه را سر جایش گذاشت
قبل از اینکه رون بخوابه هری رو به رون کرد و گفت رون می خواهم
هدیه کریسمست را چند ما جلوتر بدهم
رون گفت : چرا چی هستش ؟
هری کیسه پول را برداشت و به رون داد و گفت : بیا بگیرش
رون : دیوانه شدی هری نمی خواهم
هری : من لازمش ندارم الان نگیری می گذارم کریسمس بهت می دمش
رون : یعنی این همه پول را کادو می دی به من
هری : آره بگیرش اگه نه طلسمت می کنم
رون با خوشحالی کیسه را گرفت و گفت لطفا به کسی نگو
هری : خیالت راحت رفیق
رون خیلی زود به خواب اما هری
تا صبح خواب به چشمان نیامد او به آن حفره فکر می کرد خودش هم نمی دانست که چرا به آن حفره مشکوک شده البته وجود یک حفره در یک خانه جادوئی غیر معمول نیست اما حفره ایی که رمز ورودش
صحبت کردن با زبان مارها باشد به طور حتم می توانست خطرناک باشد
او روز بعد هم به آن حفره فکر کرد اما اصلا فرصت نمی کرد که به سراغ اش برود
بالاخره روز عروسی فرا رسید هری تا آن روز فکر می کرد قرار بر این است که جشن ازدواج فلور و بیل تانکس و لوپین با هم برگذار بشود اما
بعدا فهمید که تانکس و لوپین خواستن که بدون جشن زندگی مشترک خودشان را جشن بگیرند
این مراسم اولین جشن عروسی جادوگری بود که هری در آن شرکت می کرد آنها به یک کلیسای جادوگری رفتند اطراف این کلیسا پراز مامورین وزارت خانه بود که امنیت مراسم را تامین می کردند
مهمانان زیادی آمده بودن و مراسم عقد و عروسی به خوبی انجام شد در طول مراسم هری و جینی در کنار هم نشسته بودن و جینی هر چند لحظه یک بار به هری نگاه می کرد
آخر سر هری با خنده از او پرسید : جینی اتفاقی افتاده
جینی کمی از خجالت قرمز شد گفت : داشتم به این فکر می کردم که جشن
عروسی ما باشه
هری خندید و دست جینی را گرفت و گفت : جینی من پارسال باهات حرف
زدم تو مراسم تشیع جنازه دامبلدور
جینی : و من هم قبول نکردم و نمی کنم
هری : جینی با من بودن یعنی در خطر بودن جانت
جینی : مهم نیست هری اصلا مهم نیست من بیشتر از این ها تو را دوست دارم که جانم برایم اهمیت داشته باشه دیگه حرفش هم نزن اگه نه از آن طلسم آن دماغی برات می فرستم
هری خندید و گفت : من هم آن را بهت برگشت می دهم
جینی هم لبخندی زد و چیزی نگفت
دلیل خطر مراسم خیلی سریع برگذار شد و همه به خانه های خود رفتند
خانواده ویزلی با یکسری از مهمانان عضو محفل هم به خانه بلک رفته
تا ادامه جشن را آنجا ادامه بدهند
بعد ازپایان مراسم عروسی تعطیلات خیلی کسل کننده بود هری هر وقت
می خواست که به سمت حفره برود و در آن را باز کند کریچر مزاحم او
می شد از طرفی دیگه خانم ویزلی هم به طور دائم مراقب او بود و اگر
چند دقیقه خبری از هری نمی شد می آمد تا از او خبری بگیرد
تنها 3 روز به بازگشائی مجدد هاگوارتز باقی مانده بود هری تصمیم گرفته بود که به مدرسه برود و مدتی را در آنجا بگذراند و بعد به دنبال جاودانه سازها برود
آنها عصر روز دوشنبه جهت خرید وسائل مدرسه باید به کوچه دیاگون می رفتند از طرف وزارت خانه دو ماشین برای آنها تهیه دیده شده بود آنها
به دیاگون رفتند و بدون هیچ مشکلی وسایل مورد نظر خود را خریدن همین که خواستن از دیاگون بیرون بروند چشم هری به تیتر یک پیام امروز افتاد که نوشته شده بود
وزارت خانه از دستور اسمش را نبر سرپیچی کرد
جسد آموس دیگوری پیدا شد
هری رو به آقای ویزلی کرد و با ناراحتی گفت : آقای ویزلی آقای ویزلی
آرتور : بله هری
هری : شما روزنامه امروز را خوندین ؟
آرتور : نه وقت نکردم چی نوشته؟
هری : نوشته جسد آموس دیگوری پیدا شده
آرتور : نه وای نه من باید بروم وزارت خانه
او این را زمزمه کرد و رو به بقیه کرد و گفت سریعتر بیان شما را به منزل بلک برسانم و بعد باید به وزارت خانه برم
او آنها را به منزل رساند و غیب شد پس از 2 ساعت با یک نامه برگشت
مالی : چی شد آرتور؟؟
آرتور با ناراحتی گفت : آموس دیگوری به دست اسمش را نبر کشته شد
مالی : چرا ؟؟؟
هری با عصبانیت گفت : به خاطر اینکه من را تحویل ندادن درسته ؟
آرتور: آره اما هری وزارت خانه باید خیلی دیوانه باشه که تو را بخوان تحویل بدن
مالی : این نامه چی هستش تو دستش
همین که مالی این حرف را زد پرسی هم ظاهر شد و گفت : پدر تبریک می گم هر چند که فکر نکنم زیاد خوشحال باشین
مالی : پرسی از چی داره حرف می زنه
آرتور : بگیر نامه را بخون
مالی نامه را در دست گرفت و شروع به خواندن کرد
از وزارت خانه سحر و جادو
به آرتور ویزلی
به این وسیله شما را به مقام معاون اولی وزارت خانه سحر و جادو منظور می کنم امید است که دراین موقیعت بحرانی به یاری ما بشتابید
اسکریمجور
وزیر سحر و جادو
هری با همه عصبانیتی که در خود می دید به آقای ویزلی تبریک گفت بقیه
افراد خانواده ویزلی مانند هری هم خوشحال بودن و هم ناراحت اما با این وجود جشنی گرفتند تا کمی ناراحتی خود را فراموش کنند
پس از شام همه به اتاقهایشان رفتن تا برای رفتن به هاگوارتز آماده بشوند آنها باید صبح زود از خواب بلند می شدن
راستی هر کی فهمید چطور میشه در پرشین گیگ آیدی گرفت به من بگه
هری پاتر و دنیای تاریک
فصل چهارم : فرانک گریندل والد
سال 1880 در یکی از بدنام ترین محله های جادوگردی شهر منچستر در خانواده روبرت گریندل والد پسری به دنیا آمد که نام او را فرانک گذاشتند
روبرت بزرگ خودش یکی از بزرگترین دانشمندان محقق در امر جادوی
سیاه بود به قدری از این علم آگاه بود که فکر نکنم جادوگری دیگری به حد
او رسیده باشه اما زیاد نتوانست به فرانک چیزی یاد بده چون زود درگذشت
دوران کودکی او به مانند همه کودکان دیگر پر از خاطرات خوب و بد بود
که بدترین آن همانطور که گفتم مردن پدرش بود مادر او پس از مرگ پدرش با جادوگري به نام بين ازدواج كرد كه او خيلي فرانك را ازار مي داد اينهايي كه گفتم خیلی روی او تاثیر گذاشته بود به حدی که از همه بدش می آمد و فكر مي كرد كه همه با او دشمني دارند كه البته اين به خاطر آزار و اذيتي بود كه از سوي ناپدريش به او شده بود تا اینکه فرانک به هاگوارتز
رسید شاید مي شه گفت بعد از اسمش را نبر فرانک باهوش ترین شاگردی
بوده که پایش به این مدرسه رسیده او هم به مانند هر جادوگر خلاف کاری
که به شهرت رسید در گروه اسلایترین قرار گرفت سال به سال که بزرگتر
می شد بیشتر از جادوی سیاه سر در می آورد او مبارزه با جادوی سیاه
را یاد نمی گرفت بلکه خود جادوی سیاه را به طور کامل فرا گرفت استعدادی که از پدرش هم به ارث رسیده بود و هم کتابهایی
که از او به یادگار مانده بود دلایل موفقیت فرانک در جادوی سیاه بود
سال به سال فرانک بزرگتر می شد خیلی ها از او می ترسیدن او بعضی وقتها با انجام یک نوع طلسمی مخالفانش را شکنجه می داد
هری وسط حرف آرتور پرید و گفت : خوب آقای ویزلی از طلسم کرش...
استفاده می کنه
آرتور : هری خواهش می کنم سوالات را بعد از پایان ماجرا بپرس اما
هری بسیاری از جادوهها و طلسمهای سیاه که الان استفاده می شه را
فرانک گریندل والد اختراع کرد یک نمونه آن همین طلسم کرش... هستش
که گفتی درسته هری فرانک این طلسم را در دوران مدرسه اختراع کرد
البته در آن زمان این طلسم ضعیف تر بود اما وقتی که او به طور کامل
جادوی سیاه را فرا گرفت این طلسم را تا آنجا که می شد گسترش تا جائی که به این نوع وحشتناک امروز درآورد
خوب هری فرانک درسش را با موفقیت در هاگوارتز به اتمام رساند و از مدرسه فارق التحصيل شد او
رفت به دنیای واقعی وزارت خانه بنا به گزارشها مدرسه كه او به راحتي جادوي سياه مي سازد به شدت مراقب او بود نمی توانست جادوی سیاه خود
را به طوری که می خواست و دوست داشت به طور کامل اجراء کنه برای همین به بلغارستان رفت
هری همیشه یادت باشه سه کشور بلغارستان آلبانی رومانی همیشه با مبارزه با جادوی سیاه مخالفت کرده اند این 3 کشور الان هم مهمترین حامیان اسمش را نبر هستند و به هيچ وجه هم نمي توان با آنها بحث كرد
رون وسط حرف پريد و گفت : كرام هم بلغاري بود پس آن هم حتما از حاميان اسمش را نبر بودش رون اين را گفت و نگاهي به هرميون كرد
هريمون : رون منظورت چيه اولا من با كرام ديگه نيستم خودت هم خوب
مي داني دوم اينكه الان بحث ما يك چيز ديگه ايي هستش و سوم مگه هر كي در اين سه كشور زندگي منه موافق جادوي سياه خود كرام به من گفت كه
از جادوي سياه متنفره اما در بلغارستان اجازه نمي دهند كسي خارج از كشورش جادو ياد بگيره
آرتور با اخم رو به رون كرد و گفت : هرميون كاملا درست مي گه
خلاصه او در مدارس جادوی سیاه بلغارستان ثبت نام کرد و دوباره دوران تحصیل خود را آغاز کرد بعد از پایان درسش در بلغارستان در مدارس
رومانی و آلبانی هم درس خواند و از هر مدرسه نوعی از جادوی سیاه را فراگرفت
20 سال که گذشت به انگلیس آمده بود او دیگر به حدی رسیده بود که می توانست به راحتی طلسم و جادو بسازد وزارت خانه خیلی سعی می کرد
که جلوی او را بگیرد اما او خیلی قدرتمند تر از اونی بود که آنها فکر می کردند جسارت او به حدی بود که توانست بوزیفر رئیس وزارت خانه را
در دفتر خودش به قتل برساند کاری که حتی اسمش را نبر هم هنوز این
کار را نتوانسته انجام بده
هری : هدف فرانک از قتل و آدم کشی چه بود؟
آرتور : اون اعتقاد داشت که جادوی سیاه باید در همه جا فراگیر باشه اینطور که من شنیدم دوست داشت که در هاگوارتز فقط جادوی سیاه تدریس
بشه و بر روی مشنگ ها هم آزمایش بشه يعني چيزي مثل بلغارستان يا روماني و يا آلبني
هری نمی خواهم بگم که دیگه او چه کارهایی کرده و چه کارهایی نکرده
چون بیشتر کارهای فرانک مثل اسمش را نبر جادوگر کشی و مشنگ کشی بود
هری سالها می گذشت و می گذشت دوران زندگی پدر بزرگان ما مثل الان
پر از قتل و آشوب بود اما هري گریندل والد فرصت نکرد که کاری کند که
نابود نشود او نتوانست از پس دامبلدور که آن موقع جوانتر بود بر بیاد
هری : چی دامبلدور
آرتور : آره هری دامبلدور موفق شد گریندل ولد را به قتل برساند به انجا هم
می رسیم اما هری قصه اصلی ما از جائی شروع میشه که اسمش را نبر 2 سال از سالهای تعطیلات تابستانی اش زیر نظر فرانک گریندل والد و به همراه پسرش مایکل جادوی سیاه پیشرفته را فرا گرفت اما از یک نظر مایکل خیلی بیشتر از اسمش را نبر این جادو را یاد گرفت چون فرانک نمی گذاشت که مایکل به هاگوارتز بیاد و خودش به او درس می داد
به خاطر آموزشی 2 ساله ایی که گریندل والد به اسمش را نبر داده بود دامبلدور تصمیم گرفته که با فرانک گریندل والد جدي تر مبارزه کند چون به استعداد فوق العاده اسمش را به نبر به جادوی سیاه پی برده بود
اما گریندل والد نمی خواست علمی که از جادوی سیاه داشت از بین بره
برای همین به اسمش را نبر و مایکل درس می داد
آرتور پس از چند لحظه سکوت گفت : خوشبختانه اسمش را نبر نتوانست تا
آن حدی که می شد طرز ساخت طلسم ها را یاد بگیره
هری دیگر نتوانست خود را کنترل کند و گفت : ببخشید آقای ویزلی 2 سال
پیش در قبرستان ولدرمورت گفت که من با استفاده از چند طلسم ابداعی خودم توانستم قوی تر بشوم
آرتور : درسته هری اما توجه داشته باشم ساخت طلسم شنکجه گر کار هر کسی نیست در حال تنها یک نفر می تواند این کار را انجام بدهد
هری و رون با هم گفتند کی ؟؟
آرتور گفت : مایکل گریندوالد
هری گفت : یعنی اون می تواند طلسم های ممنوعه دیگری هم بسازه
آرتور : آره هری می تونه چون او تنها کسی هستش که توانست دروس فرانک را به طور کامل یاد بگیره
هرمیون : برای همین وزارت خانه اسکاتلند به طور دائم مراقب مایکل بوده
آرتور : بله چون هم ما و هم اسکاتلند از این می ترسیدیم که فرانک دزدیده بشه
جینی : پدر گریندل والد چطوری به وسیله دامبلدور کشته شد ؟ چون من
فکر می کنم که دامبلدور زیاد علاقه ایی نداشت که کسی را بکشه ؟
آرتور : دامبلدور تو مبارزه گریندل والد را کشت
هری : چطوری
آرتور : گریندل والد به منزل دامبلدور رفته بود که او را بکشد در واقع باید
بگم هری گریندل والد به وسیله طلسم خودش کشته شد او 6 آواکداورا را به
طور پی در پی به سمت دامبلدور فرستاد دامبلدور یک سپر مدافع قوی ساخت و گریندل والد دیگر این فرصت را نداشت که طلسم ها را دفع کند
و آنها به او خورد
هری : در آن موقع مایکل چند سال داشت ؟؟؟
آرتور : حدودا 15 سال
رون : پس تقریبا هم سن و سال اسمش را نبر هستش
هری : آقای ویزلی چرا مایکل تا الان هیچ اقدام سیاههی انجام نداده ؟
آرتور : هری باید بگم مایکل از جادوی سیاه و ساخت آنها اطلاعات خیلی
زیادی داره اما یک نقطه ضعف دارد که تا امروز مانع انجام این کار ها شده
هری پرسید چه نقطه ضعفی آقای ویزلی
آرتور : او به شدت ترسو است و می ترسد که این طلسم ها را اجراء کند و به آزکابان برود
هری : اما اون الان به ولدرمورت ملحق شده
آرتور با شنیدن نام ولدرمورت کمی لرزید اما فوری به خود مسلط شده و گفت : هری برای همین ما ناراحتیم واسمش را نبر می تواند به راحتی از استعداد فوق العاده مایکل در ساخت طلسم های بدتر از شکنجه کر فرمان و آوادکداورا استفاده کند
هری : اقای ویزلی چرا وزارت خانه نخواسته که با مایکل همکاری داشته باشد و از او استفاده مثبت کند ؟
آرتور : هری تا قبل از اسکریمجور که به نظرات من زیاد محل نمی گذاشتند
اما می دانم که دامبلدور بیش از 100 دفعه به فاج گفته بود که از مایکل استفاده کند اما فاج حرف او را قبول نداشت من هم بارها به اسکریمجور
گفتم که مایکل را به وزارت خانه بیاورد اما او هم می گفت کسی که
به جادوی سیاه عشق به ورزه وجودش برای وزارت خانه خطرناک هستش
هرمیون : اما آقای ویزلی مایکل هیچ وقت کار سیاهی انجام نداده بود پس
چرا ازش می ترسیدن چون فرزند فرانک گریندل والد بوده ؟؟؟
آرتور : دقیقا به همین دلیل
جینی : در زمان قدیم به گریندل والد هم اسمش را نبر می گفتند ؟
آرتور : با لبخندی گفت : بله می گفتند اما با گذشت سالهای زیاد دیگه کسی او را به یاد نمی آورد و اگر هم بشناستش به خاطر کشته شدن او همه نام او
را به زبان می آورند و ديگه ازش ترسي نداشتند
هری : در این سالها پرفسور دامبلدور سعی نکرد که به مایکل دست دوستی
دراز کند ؟
آرتور : چرا خواست این کار را بکند اما مایکل همیشه یک جواب داشت که
شما پدر من را کشتید حتی اگر من نخواهم جادوی سیاه را انجام بدهم نمی توانم با صمیم قلب با شما کار کنم
فقط یک کار می توانم برای شما و محفل انجام بدهم اینکه تا زمانی که شما
زنده هستید هرگز با کسی همکاری نکنم او پیش دامبلدور قسم ناشکستنی
خورده بود البته نمي خواست اين كار را انجام بدهد دامبلدور از اوخواسته بود كه اگه راست مي گويد قسم بخورد و مايكل مجبور به قسم خوردن شده بود
برای همین تو این سالها به او ملحق نشده بود و اسمش را نبر هم از این موضوع خبر داشت و با کشته شدن دامبلدور مایکل هم به دعوت اسمش را نبر پاسخ مثبت داده
رون : اگر مایکل به اسمش را نبر نه می گفت آیا اسمش را نبر او را هم می کشت
آرتور : فکر نکنم چون خیلی به مایکل احتیاج داره فوقش اگه مایکل قبول نمی کرد با به وسیله طلسم فرمان ازش استفاده می کنه هری فکر می کنی
در جهان چند مار زبان در حال حاضر زنده باشند ؟!
هری : فکر کنم 2 نفر من و ولدرمورت
آرتور : نه عزیزم 3 نفر تو اسمش را نبر و مایکل
هری : اما من فکر می کردم این یکی از توانائی های نواده اسلاترین هستش
آرتور: هری فرانک گریدل والد پسر عموی پدربزرگ اسمش را نبر بوده و اون هم این توانائی را داره که با زبان مارها صبحت کنه در ضمن
مایکل معجون ساز فوق العاده ایی هم هستش
رون با خنده : پس هری کار اسنیپ کساد شد
آرتور با اخم : رون آخه تو چرا انقدر خنگی بعضی از معجون ها هستن که
به دو نفر معجون ساز احتیاج داره مثل معجون نابود کننده که هر کسی بخوره بلافاصله می میره یا معجون دیوانه کننده که هرکی بخوره فوری
دیوانه میشه و هیچ علاجی هم نداره
خوب بچه ها دیر وقت هستش اگه سوالی ندارید من برم بخوابم که صبح زود بیاد به وزارت خانه بروم در ضمن این حرفهایی که گفتم همه سری هستش وزارت خانه تمایلی نداره که مردم مطلع بشون که مایکل چه توانایی هایی دارید هر چه که فکر نکنم بتوانند جلوی زبان ریتا را بگیرند
هری: میشه من دو تا سوال بپرسم ؟
آرتور : بگو هری اما این دو تا آخری باشند ؟
هری : آیا در ذات مایکل آدم کشی هست ؟
آرتور : مایکل تا حالا به هیچ آدم کشی متهم نشده و شاید هم به خاطر آن قسمی که خورده نتوانسته این کار را بکند اما قبل از آن قسم هم کاری نکرده بود
هري : سوال آخر اينكه مگر مراقب مايكل نبودن پس چرا دزديده شد؟
آرتور : هري ما و وزارت خانه اسكاتلند با كمبود نيرو مواجعه شديم
نمي توانستيم به طور كامل از مايكل مراقبت مي كنيم براي همين شب ها
كمتر نگهبان مي گذاشتيم اما هري حتي اگر نگهبان ها هم زياد تر بودند
باز از پس اسمش را نبر بر نمي آمدن چون فكر كنم اسمش را نبر خودش
با مايكل صحبت كرده
هري : از جا مي دانيد ؟
آرتور : شنيدم كه اسمش را نبر وقتي بخواهد از آدم مهمي دعوت به همكاري بكند خودش پيش او مي رود و باهاش صحبت مي كند
خوب شب بخیر
با شب بخیر گفتن آرتور مالی رو به بچه ها کرد که بروند بخوابند
در حین اینکه هری به سمت اتاق خوابش می رفت چشمش به کتاب خانه خانواده بلک و جالب بود که تا الان به آن کتاب خانه توجهی نداشته بود