هری پاتر و دنیای تاریک فصل دوم
هري پاتر و دنياي تاريك
فصل دوم : جلسه و نامه سياه
لندن بيش از هميشه دلگير و غم انگيز بود در 2 سال گذشته مردم انگلستان كم ترين روزهاي شادي را به ياد
داشتند هواي گرفته خبر ترورهاي گوناگون قتلهاي دست جمعي حوادث غير قابل پيش بيني همه و همه باعث
ناراحتي و افسردگي مردم شده بود كاري از دست كسي بر نمي آمد پليس سردرگم و نا اميد هر روز به مردم وعده
دستگيري خلاف كاران را مي داد اما آنها هيچ گونه سرنخي نداشتند و اصلا نمي دانستند كه كي را بايد دستگير
كنند همه قتلها عجيب و بدون هيچ گونه مدركي بود رئيس پليس لندن روز شنبه در يك سخنراني گفت ما سرنخهايي بدست آورديم و تا يك هفته ديگر كشور آرام مي شود و ديگر هيچ حادثه مشكوكي رخ نخواهد داد اما
هنوز 2 ساعت از سخنراني او نگذاشته بود كه جسدش در كنار در خانه اش پيدا شد چشمانش از تعجب و ترس باز مانده بود مانند ساير قتلها !
يك سال از روي كار آمدن اسكريمجور به عنوان وزير وزارت خانه سحر و جادو مي گذشت در يك سال گذشته او هرگز به موفقيتي نرسيده و روز به روز بر گرفتاريهايش افزوده مي شد مردم از او انتظار داشتن كه به وعده هايش قبل از رسيدن به وزارت عمل كند اما او با وجود سعي و كوشش فراوان هرگز نمي توانست بود كارمثبتي را انجام دهد تنها كاري كه كرده بود دستگيري يك راننده اتوبوس و بركنار كردن معاون اول خودش بود او آمريج را بركنار كرده و به جا او آموس ديگوري را منظور كرده بود اما ان تغيرات هم هيچ ثمري نداشت و وضعيت به همان خرابي گذشته بود
اسكريمجور پشت ميزش نشسته بود و انواع و اقسام روزنامه ها مشنگي و جادوگري هم روي ميز او قرار داشتند
او ديگر حتي مجبور شده بود به غير از صفحه حوادث روزنامه هاي مشنگي صفحات ورزشي را هم مطالعه كند
چون در هفته قبل در يك بازي از مسابقات انگلستان يك باره نيمي از استاديوم به آتش كشيده شده بود و چندين نفر كشته
شده شدن پليس اعلام كرد كه حادثه به خاطر اين بود كه هواداران آرسنال روزنامه ها را آتش زده بودن اما
مگر مي شود با روزنامه نيمي از استاديوم را به آتش بكشن !
اسكريمجور غرق در افكار خود بود كه صداي در به گوش رسيد سرش را بلند كرد و گفت بفرمائيد داخل شويد
پرسي ويزلي با نگاهي مغرورانه وارد شد و گفت جناب وزير با بنده امري داشتيد بله ويزلي مي خواستم به كادر
آموزشي هاگوارتز و هيات مديره مدرسه نامه بدي كه امروز عصر ساعت 7 در دفتر من حاضر باشند جلسه مهمي در
خصوص بازگشايي مدرسه و يا بسته شدن آن داريم
پرسي : بله قربان امر ديگه ايي نداريد
اسكريمجور لجظه ايي در فكر فرو رفت و گفت كه آموس رسيده
پرسي : نه قربان هنوز نيامده
اسكريمجور : روزنامه هاي امروزو نامه ها را بهم بده امروز چه خبري اتفاق افتاده
پرسي پس از دادن روزنامه ها و نامه ها گفت : قربان روزنامه هاي مشنگي نوشتن كه مايكل گريندل وال كشته شده
اسكريمجور يك باره وسط حرف پرسي پريد با كمي خوشحالي گفت به قتل رسيده پرسي اين مي تونه خبر خوبي باشه
پرسي گفت : قربان ببخشيد حرف من تمام نشده در واقع آن جسد مايكل نبوده بلكه جسد دختري به نام پروتي پتيل بوده كه به آن معجون مركب پيچده قوي خورانده بودن
اسكريمجور مانند لاستيكي كم باد پنچر شد يعني چي ويزلي يعني مايكل ....
پرسي : فرار كرده قربان احتمالا به اسمش را نبر ملحق شده
اسكريمجور : واي نه اسمش را نبر با مايكل به نهايت قدرت مي رسه پرسي فوري يك جغد دامبلدور بزن و جريان را براش بگو كه چي شده و بگو خودش را برسانه اينجا
پرسي لحظه ايي با تعجب به وزير نگاه كرد و گفت ببخشيد قربان حال شما خوبه دامبلدور دو هفته قبل كشته شد جناب وزير فكر كنم خيلي خسته هستيد
اسكريمجور آره خيلي خسته هستم واقعا يك لحظه فراموش كردم خوب يك جغد به ديگوري بزن بگو زود بياد
پرسي : اطاعت قربان امر ديگري نداريد راستي به آمريج و فاج هم بگويم كه امروز به دفتر بيايند ؟؟
اسكريجور پس از 2 3 دقيقه فكر كردن گفت به فاج بگو اما آمبريج را نمي خواهد كه خبر كني
پرسي : بله با اجازه
پرسي پس از اينكه از اطاق بيرون رفت با خود گفت بيچاره قاطي كرده فكر كنم چند وقت ديگه واقعا ديوانه بشه بهتر از الان يك جا در سنت مانگو برايش رزرو كنم او با خود فكر مي كرد ودر ذهن خود مي خنديد سپس به انجام دستورات وزير پرداخت
پس از چند لحظه فرياد اسكريمجور به فرياد رفت كه پرسي كجائي مردك پرسي بيا ديوانه زود كجائي
پرسي دوان دوان به سمت در اطاق رفت در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد گفت چي شده ؟!!؟
اسكريمجور : اين نامه را كي به تو داده ؟؟؟؟
پرسي به نامه ايي كه پاكت سفيد رنگي داشت نگاه كرد و گفت قربان روي ميزم بود مهر و موم شده بود و روي آن
نوشته شده بود كه برسد به دست وزير سحر وجادو
اسكريمجور با عصبانيت گفت هيچ مي داني اين نامه از طرف كي آمده
پرسي : نه قربان
اسكريمجور : بيشعور از طرف اسمش را نبر
پرسي يك لجظه شوكه شد و با لكنت زبان گفتت از طرف اسسسمممممش را ننننبببببر قققققررررببببببببباااااانننننن
چي نووووووووووششششششششششششتتتتتتتتتتتتتتتتتتتههههههههههههه
اسكريمجور آرام باش به تو هم مربوط نيست فعلا برو بيرون به فاج هم بگو سريع بياد فهميدي
پرسي با ناراحتي گفت بله قربان فهميدم
اسكريمجور با ناراحتي شروع كرد بخواندن نامه او تا زماني كه فاج نيامده بود 5 دفعه نام را خواند وتقريبا متن آن را از حفظ شده بود
وقتي كه فاج از شومينه خارج شد گفت چه اتفاقي افتاده كه من را به اين سرعت احضار كردي
اسكريمجور نگاهي مايوسانه به فاج كرد و گفت فاج اسمش را نبر براي وزارت خانه نامه نوشته
عكس العمل فاج مانند پرسي وحشتناك بود اما او سريع تر خود را به موضوع مسلط كرد و گفت خوب چي خواسته
اسكريمجور گفت : هري پاتر را مي خواهد بگير نامه را بخوان
فاج : نامه را در دست گرفت و شروع به خواندن كرد
از طرف لرد سياه به وزير سحر و جادو
آقاي وزير خودت خوب مي داني كه در مقابل قدرت سياه من كاري از دست نه تو و نه هيچ يك از كاراگاهات بر نمي آد و من اگر اراده كنم همه شما را به راحتي از بين مي برم اما من مي خواهم از امروز دست دوستي به
سوي وزارت خانه دراز كنم اگر مايل هستي كه به وضعيت جامعه جادوئي و غير جادوئي سر و ساماني بدهي بايد
هري پاتر را در اختيار من بگذاري من هم پس از در اختيار گرفتن هري پاتر با جامعه جادوئي و مشنگي و وزارت خانه كاري نخواهم داشت
در ضمن آقاي وزير حتما تا الان فهميدي كه آموس ديگوري سر كار حاضر نشده او فعلا تا زمان تحويل گرفتن هري پاتر مهمان من خواهد بود مرگ خواران من به خوبي از او پذيرايي مي كنند در ضمن جناب وزير به خاطر داشته باش در صورت تحويل ندادن هري پاتر روزهاي سياه تري را پيش روي خواهي داشت منتظر جوابت هستم
لرد ولدرمورت
سرور جادوگران جهان
دارنده نشان عالي درجه يك جادوي سياه
فاج با ناباوري اسكريمجور را نگاه كرد و گفت مطمئني كه اين نامه اصل هستش و قلابي نيست شايد يكي خواسته با وزارت خانه شوخي نه
اسكريمجور با ناراحتي گفت : امتحان كردن طلسم (( سرييدكان )) را امتحان كردم فرستنده نامه را تائيد كرد
فاج گفت : چيكار مي خواهي بكني هري پاتر را تحويل مي دهي مي داني اگه اين كار را بكني مردم با لگد تو را از در وزارت خانه بيرون مي اندازن اگر هم انجام ندي آموس هم كشته مي شه
اسكريمجور با ناراحتي گفت واقعا گيج شدم خودم هم نمي دانم بايد چيكار كنم
از طرفي هر روز فشار مردم بيشتر ميشه و از طرف ديگه اطرافيان ما هم
كشته مي شوند خودت هم مي داني نمي توانم هري را تحويل بدهيم تو اگه بودي چيكار مي كردي ؟؟؟
فاج خنده با پوزخندي گفت خدا را شكر كه فعلا جاي تو نيستم بهتر هستش در جلسه امروز با هيات مدرسه و معلمان هم در مورد اين موضوع صحبت كنيم شايد آنها به يك نتيجه ايي برسند براي جانشين آمبريج و معلم جادوي سياه و مدير مدرسه فكر كردي ؟؟؟
اسكريمجور گفت : فكرهايي كردم اما بگذار به موقعش در مورد حرف مي زنيم در ضمن بايد ابتدا مدير را انتخاب كنم و بعد به فكر معلم باشيم شايد اصلا مدرسه را تعطيل كنيم
اسكريمجور لحظه ايي فكر كرد و يك بار فرياد زد پرسي ويزلي كجائي
پرسي پرسي بيا كارت دارم
پرسي سريع آمد و گفت بله قربان چه امري داشتيد ؟؟
اسكريمجور گفت : نامه ها را فرستادي ؟؟؟
پرسي : بله فرستادم
اسكريمجور : يك نامه تسليت و عمل شجاعانه براي خانواده پتيل بفرست و از آن تقدير كن يكي از آن نشان هاي درجه دوم مرلين هم به اسمشان بفرست
فهميدي ؟؟؟
پرسي : بله قربان اطاعت با اجازه برم نامه را تكميل كنم
اسكريمجور : نه به آرتور هم نامه بده بگو براي جلسه مدرسه بياد
پرسي با اخم گفت : بله حتما اين كار را مي كنم
ساعات بعد از ظهر به كندي براي اسكرميجور مي گذشت او يكي از سخت ترين روزهاي كاري خودش را پشت سر گذاشته بود او در مجموع 25 بار بر سر پرسي فرياد كشيد دقايقي به ساعت 7 باقي نمانده بود كه هيات مديره و كادر اساتيد مدرسه به دفتر وزير رسيدن
اسكريمجور : پرسي صورت جلسه را بنويس جلسه بازگشائي يا بسته بودن مدرسه حاضرين جلسه
وزير سحر و جادو : اسكريمجور مشاور وزير : فاج منشي وزير : پرسي ويزلي : ارتباطات مشنگي : آرتور ويزلي عضو هيات مديره : موردن كرالي و ژوزف راچرد و جك آندرسون و پائول آنتوني و اسميت و فيليدا اسپور و كونتين تريمبل
كادر اساتيد : مينروا مك گونگال و بينز و هاگريد و اسلاگهورن و پامفري و فليت ويك و پرفسور وكتور و اسپراوت
اسكريمجور با آرامي شروع به صحبت كرد و گفت خانم ها و آقايان ما امروز اينجا جمع شديم كه در مورد باز شدن يا بسته ماندن مدرسه با هم
گفتگو كنيم ابتدا از اساتيد مي خواهم اگر صحبتي دارند جلسه را شروع كنند
مك گونگال با لحني قاطح و محكم به مانند هميشه صحبت را اغاز كرد و گفت : جناب وزير پرفسور دامبلدور هميشه آرزو داشت كه مدرسه باز بماند ما فكر كرديم كه اگر حتي يك نفر بخواهد كه جادو ياد بگيرد و يا به مدرسه بيايد براي همان يك نفر بايد هاگوارتز به كار خودش ادامه بدهد نظر همكاران من هم اين هستش اما يك مسئله ايي كه نبايد از آن بگذريم مسئله امنيت مدرسه است 2 3هفته قبل ما از جائي ضربه خورديم كه اصلا فكرش را هم نمي كرديم منظورم از اتاق ضروريات و سوروس اسنيپ بود
ما آن كمد داخل اطاق ضروريات را به طور كامل نابود كرديم بقيه كمد هاي مدرسه را هم چك كرديم تا به همچين مسئله ايي برخورد نكنيم اما امنيت بيرون از مدرسه را مي خواهيم كه وزارت سحر و جادو تامين كند
اسكريمجور : ممنونم مينروا خوب هيات مديره مدرسه چه نظري در مورد اين مسئله داره آيا با صحبت هاي مينروا موافق هستد ؟؟
آندرسون : با اجازه جناب وزير من موافقم هستم به هر حال هاگوارتز بايد باز باشه تا نيروهاي مبارز بر ضد اسمش را نبر تربيت كند
آنتوني : آقاي وزير اگر بخواهيم مدرسه را ببنديم فكر مي كنيد تا كي بسته باشد معلوم نيست كه اسمش را نبر كي نابود مي شه و يا اصلا نابود خواهد شد يا خير؟!
اسكريمجور : بقيه هيات مديره مدرسه هم با نظرات آنتوني و آندرسون موافق هستند ؟ اگر موافق هستيد دست خود را بالا ببريد ؟
خوب از7 نفر 6 موافق و 1 مخالف اسميت مي تونم دلايل مخالفت شما را بدانيم
اسميت : آقاي وزير من فكر مي كنم بهتر هستش امنيتي را كه مي خواهيد براي مدرسه به كار ببريد بهتره براي وزارت خانه و بقيه جاهاي كليد خرج كنيم فكر نكنم با كشته شدن دامبلدور كسي ديگه كاري به كار هاگوارتز داشته باشه
مك گونگال با عصبانيت گفت : اگه حمله شد چي اگر اسمش را نبر به بچه ها حمله كرد آن وقت هم مي گوئيد كسي كاري به كار مدرسه نداره
كرالي : خوب مينروا براي همين مي گم مدرسه بسته باشه بهتره ؟؟
اسكريمجور : متاسفم اسميت نظرت راي نياورد اما در مورد انتخاب مدير مدرسه چه نظري داريد اقاي آنتوني شما به عنوان رئيس هيات مديره لطفا نظر خود را بگوئيد
آنتوني : جناب وزير ما مي خواستيم از مينروا درخواست كنيم كه مديريت مدرسه را قبول كند در واقع ما او را به عنوان مديره مدرسه انتخاب مي كنيم
اسكريمجور : مينروا قبول مي كني كه مسئوليت مدرسه را به عهده بگيري؟؟
مك گونگال : اگر كانديد ديگري براي اين پست وجود ندارد قبول مي كنم
اسكريمجور : براي معلم دفاع در مقابل جادوي سياه چه فكري كردي آيا كسي را در نظر داري ؟؟
مك گونگال : اگر شما كينگزلي را به من قرض بدهيد در اين مورد مشكلي
ندارم كينگزلي يك كاراگاه هستش و توانايي اين را داره كه در حفظ امنيت هاگوارتز به ما كمك كند
اسكريمجوركه سعي كرد خود را خوشحال نشان دهد گفت : خيلي خوب شد
اما آقايان وخانم ها يك نامه ايي به دست من امروز رسيده مي خواهم حالا
كه شما اينجا هستيد به من كمك كنيد آرتور دليل اصلي كه به تو هم گفتم
بيايي همينه
آرتور : مگه چه اتفاقي افتاده
اسكريمجور : پرسي لطفا اين نامه را براي همه بخوان
پرسي با صداي بلند شروع به خواندن نامه كرد پس از پايان نامه همه با بهت و حيرت به هم ديگه نگاه مي كردن
مك گونگال گفت : بايد يك راهي براي نجات آموس پيدا كرد
بقيه هم با تكان دادن سر نظر او را تائيد كرد
اسميت با عصبانيت گفت : فكر نمي كنيد وجود اين پسره بيشتر از اينكه به نجات جامعه جادوگري كمك كند داره آن را نابود مي كنه
هاگريد كه تا الان ساكت مانده بود گفت : مگه خود هري دلش مي خواهد تا مردم كشته بشن اگه يادتان باشه اوخيلي زودترمي گفت كه اسمش را نبر برگشته اما وزارت خانه حرفش را باور نمي كرد
اسكريمجور : هاگريد لطفا اشتباهات گذشته را به رخ ما نكش فاج و آمبريج به خاطر همين اشتباهات از كار بركنار شدن
هاگريد با پوزخندي به فاج اشاره كرد و گفت : معلومه
اسلاگهورن گفت : هاگريد بسه فكر نكنم جناب وزير موافق باشن كه ما هري را تحويل اسمش ر ا نبر بدهيم من مطئمن هستم اسمش را نبر حتي اگر هري
را هم به دست بياره رفتارهاي خود را تغيير بده البته او گفته من فقط هري را مي خواهم
اما او در واقع كل زندگي جادوئي را مي خواهد
اسميت : هري هري هري فقط هري بقيه مردم چي
مك گونگال : اسميت به ياد داشته باشد كه خيلي از مردم اعتقاد دارند كه
هري فرد برگزيده هستش كه به نظر من هم فقط هري مي تونه اسمش را نبر را از بين ببره
ويزلي : اگه بخواهيم هري را به اسمش را نبر تحويل بديم بدترين كار ممكن را انجام داديم ديگه روحيه ايي براي مردم باقي نمي مانه
اسكريمجور فريادي زد و گفت لطفا ساكت باشيد من به هيچ وجه هري را تحويل اسمش را نبر نمي دهم پرسي فوري به مودي رئيس دفتر كارگاهها نامه بده بگو به دفتر من بياد يك نامه هم به وزارت سحر و جادوي اسكاتلند ارسال كه و بنويس كه
ديگه لازم نيست مراقب منزل گريندل وال باشند هر چند كه احتمالا خودشان
اين را فهميدن اما بگو مي خواهم محل ديگوري را برام پيدا كنند هر چه
سريعتر بهتر خانم ها و آقايان خيلي ممنون از حضورتان اميدوارم همه در كار هايمان موفق باشيم
پس از رفتن اعضاي هيات مديره و معلم هاي مدرسه اسكريمجور پشت ميزش نشست او فوق العاده عصباني بود و به سرحد انفجار رسيده بود
به يك بار در اطاقش باز شد و مودي وارد شد با لحني جدي گفت : تو خود اسكريمجور هستي اگه هستي بگو ببينم كه در شب تولد 15 سالگي ات من به تو چه كادئوي دادم
اسكريمجور : اي خدا يا من را بكش يا اين مودي را كه روزي 20000 دفعه اين سوال را از من مي پرسه نابود كن تو به من پول هديه دادي 1 نات
مودي : درسته خوب چيكار داري
اسكريمجور : مودي خبر داري آموس را دزديدن ؟
مودي : كي چه كسي ؟؟
اسكريمجور : اسمش را نبرآموس را گروگان گرفته !
مودي : در مقابلش چي مي خواهد
اسكريمجور با ناراحتي گفت : هري پاتر را مي خواهد
مودي با عصبانيت گفت : چه خوش اشتها
اسكريمجور گفت : ول كن مودي الان وقت شوخي نيست كارگاههاي اسكاتلند هم به كمكت مي آن سعي كنين تا قبل از اينكه كشته بشه نجاتش بدين
مودي ايستاد گفت سعي خودمان را مي كنيم
اسكريمجور همانطور به مودي نگاه مي كرد كه لنگان لنگان از دفترش خارج مي شد گفت ممنونم مودي
