تبليغاتX
هری پاتر و دنیای تاریک -

هری پاتر و دنیای تاریک

هری پاتر و دنیای تاریک

راستی هر کی فهمید چطور میشه در پرشین گیگ آیدی گرفت به من بگه

هری پاتر و دنیای تاریک

 

 

فصل چهارم : فرانک گریندل والد

 

سال 1880 در یکی از بدنام ترین محله های جادوگردی شهر منچستر در خانواده روبرت گریندل والد پسری به دنیا آمد که نام او را فرانک گذاشتند

روبرت بزرگ خودش یکی از بزرگترین دانشمندان محقق در امر جادوی

سیاه بود به قدری از این علم آگاه بود که فکر نکنم جادوگری دیگری به حد

او رسیده باشه اما زیاد نتوانست به فرانک چیزی یاد بده چون زود درگذشت

دوران کودکی او به مانند همه کودکان دیگر پر از خاطرات خوب و بد بود

که بدترین آن همانطور که گفتم مردن پدرش بود مادر او پس از مرگ پدرش با جادوگري به نام بين ازدواج كرد كه او خيلي فرانك را ازار مي داد اينهايي كه گفتم خیلی روی او تاثیر گذاشته بود به حدی که از همه بدش می آمد  و فكر مي كرد كه همه با او دشمني دارند كه البته اين به خاطر آزار و اذيتي بود كه از سوي ناپدريش به او شده بود تا اینکه فرانک به هاگوارتز

رسید شاید مي شه  گفت بعد از اسمش را نبر فرانک باهوش ترین شاگردی

بوده که پایش به این مدرسه رسیده او هم به مانند هر جادوگر خلاف کاری

که به شهرت رسید در گروه اسلایترین قرار گرفت سال به سال که بزرگتر

می شد بیشتر از جادوی سیاه سر در می آورد او مبارزه با جادوی سیاه

  را یاد نمی گرفت بلکه خود جادوی سیاه را به طور کامل فرا گرفت استعدادی که از پدرش هم به ارث رسیده بود و هم کتابهایی

که از او به یادگار مانده بود دلایل موفقیت فرانک در جادوی سیاه بود

سال به سال فرانک بزرگتر می شد خیلی ها از او می ترسیدن او بعضی وقتها با انجام یک نوع طلسمی مخالفانش را شکنجه می داد

هری وسط حرف آرتور پرید و گفت : خوب آقای ویزلی از طلسم کرش...

استفاده می کنه  

آرتور : هری خواهش می کنم سوالات را بعد از پایان ماجرا بپرس اما

 هری بسیاری از جادوهها و طلسمهای سیاه که الان استفاده می شه را

فرانک گریندل والد اختراع کرد یک نمونه آن همین طلسم کرش... هستش

که گفتی درسته هری فرانک این طلسم را در دوران مدرسه اختراع کرد

البته در آن زمان این طلسم ضعیف تر بود اما وقتی که او به طور کامل

 

جادوی سیاه را فرا گرفت این طلسم را تا آنجا که می شد گسترش تا جائی که به این نوع وحشتناک امروز درآورد 

خوب هری فرانک درسش را با موفقیت در هاگوارتز به اتمام رساند و از مدرسه فارق التحصيل شد او

رفت به دنیای واقعی وزارت خانه بنا به گزارشها مدرسه كه او به راحتي جادوي سياه مي سازد به شدت مراقب او بود  نمی توانست جادوی سیاه خود

را به  طوری که می خواست  و دوست داشت به طور کامل اجراء کنه برای همین به بلغارستان رفت

هری همیشه یادت باشه سه کشور بلغارستان  آلبانی رومانی همیشه با مبارزه با جادوی سیاه مخالفت کرده اند این 3 کشور الان هم مهمترین حامیان  اسمش را نبر هستند و به هيچ وجه هم نمي توان با آنها بحث كرد

رون وسط حرف پريد و گفت : كرام هم بلغاري بود پس آن هم حتما از حاميان اسمش را نبر بودش رون اين را گفت و نگاهي به هرميون كرد

هريمون : رون منظورت چيه اولا من با كرام ديگه نيستم خودت هم خوب

مي داني دوم اينكه الان بحث ما يك چيز ديگه ايي هستش و سوم مگه هر كي در اين سه كشور زندگي منه موافق جادوي سياه خود كرام به من گفت كه

از جادوي سياه متنفره اما در بلغارستان اجازه نمي دهند كسي خارج از كشورش جادو ياد بگيره

آرتور با اخم رو به رون كرد و گفت : هرميون كاملا درست مي گه

خلاصه او در مدارس جادوی سیاه بلغارستان ثبت نام کرد و دوباره دوران تحصیل خود را آغاز کرد بعد از پایان درسش در بلغارستان در مدارس

رومانی و آلبانی هم درس خواند و از هر مدرسه نوعی از جادوی سیاه را فراگرفت

20 سال که گذشت به انگلیس آمده بود او دیگر به حدی رسیده بود که می توانست به راحتی طلسم  و جادو بسازد وزارت خانه خیلی سعی می کرد

که جلوی او را بگیرد اما او خیلی قدرتمند تر از اونی بود که آنها فکر می کردند جسارت او به حدی بود که توانست بوزیفر رئیس وزارت خانه را

در دفتر خودش به قتل برساند کاری که حتی اسمش را نبر هم هنوز این

کار را نتوانسته انجام بده

هری : هدف فرانک از قتل و آدم کشی چه بود؟

آرتور : اون اعتقاد داشت که جادوی سیاه باید در همه جا فراگیر باشه اینطور که من شنیدم دوست داشت که در هاگوارتز فقط جادوی سیاه تدریس

بشه و بر روی مشنگ ها هم آزمایش بشه يعني چيزي مثل بلغارستان يا روماني و يا آلبني

هری نمی خواهم بگم که دیگه او چه کارهایی کرده و چه کارهایی نکرده

چون بیشتر کارهای فرانک مثل اسمش را نبر جادوگر کشی و مشنگ کشی بود  

هری سالها می گذشت و می گذشت دوران زندگی پدر بزرگان ما  مثل الان

پر از قتل و آشوب بود اما هري  گریندل والد فرصت نکرد که کاری کند که

نابود نشود او نتوانست از پس دامبلدور که آن موقع جوانتر بود بر بیاد

 

هری : چی دامبلدور

آرتور : آره هری دامبلدور موفق شد گریندل ولد را به قتل برساند به انجا هم

می رسیم اما هری قصه اصلی ما از جائی شروع میشه که اسمش را نبر 2 سال از سالهای تعطیلات تابستانی اش زیر نظر فرانک گریندل والد و به همراه پسرش مایکل جادوی سیاه پیشرفته را فرا گرفت اما از یک نظر مایکل خیلی بیشتر از اسمش را نبر این جادو را یاد گرفت چون فرانک نمی گذاشت که مایکل به هاگوارتز بیاد و خودش به او درس می داد

به خاطر آموزشی 2 ساله ایی که گریندل والد به اسمش را نبر داده بود دامبلدور تصمیم گرفته که با فرانک گریندل والد جدي تر مبارزه کند چون به استعداد فوق العاده اسمش را به نبر به جادوی سیاه پی برده بود

اما گریندل والد نمی خواست علمی که از جادوی سیاه داشت از بین بره

برای همین به اسمش را نبر و مایکل درس می داد

آرتور پس از چند لحظه سکوت گفت : خوشبختانه اسمش را نبر نتوانست تا

آن حدی که می شد طرز ساخت طلسم ها را  یاد بگیره

هری دیگر نتوانست خود را کنترل کند و گفت : ببخشید آقای ویزلی 2 سال

پیش در قبرستان ولدرمورت گفت که من با استفاده از چند طلسم ابداعی خودم توانستم قوی تر بشوم

آرتور : درسته هری اما توجه داشته باشم ساخت طلسم شنکجه گر کار هر کسی نیست در حال تنها یک نفر می تواند این کار را انجام بدهد

هری و رون با هم گفتند کی ؟؟

آرتور گفت : مایکل گریندوالد

هری گفت : یعنی اون می تواند طلسم های ممنوعه دیگری هم بسازه

آرتور : آره هری می تونه چون او تنها کسی هستش که توانست دروس فرانک را به طور کامل یاد بگیره

هرمیون : برای همین وزارت خانه اسکاتلند به طور دائم مراقب مایکل بوده

آرتور : بله چون هم ما و هم اسکاتلند از این می ترسیدیم که فرانک دزدیده بشه

جینی : پدر گریندل والد چطوری به وسیله دامبلدور کشته شد ؟ چون من

فکر می کنم که دامبلدور زیاد علاقه ایی نداشت که کسی را بکشه ؟

آرتور : دامبلدور تو مبارزه گریندل والد را کشت

هری : چطوری

آرتور : گریندل والد به منزل دامبلدور رفته بود که او را بکشد در واقع باید

بگم هری گریندل والد به وسیله طلسم خودش کشته شد او 6 آواکداورا را به

طور پی در پی به سمت دامبلدور فرستاد دامبلدور یک سپر مدافع قوی ساخت  و گریندل والد دیگر این فرصت را نداشت که طلسم ها را دفع کند

و آنها به او خورد

هری : در آن موقع مایکل چند سال داشت ؟؟؟

آرتور : حدودا 15 سال

رون : پس تقریبا هم سن و سال اسمش را نبر هستش

هری : آقای ویزلی چرا مایکل  تا الان هیچ اقدام سیاههی انجام نداده ؟

آرتور : هری باید بگم مایکل  از جادوی سیاه و ساخت آنها اطلاعات خیلی

زیادی داره اما یک نقطه ضعف دارد که تا امروز مانع انجام این کار ها شده

هری پرسید چه نقطه ضعفی آقای ویزلی

آرتور : او به شدت ترسو است و می ترسد که این طلسم ها را اجراء کند و به آزکابان برود

هری : اما اون الان به ولدرمورت ملحق شده

آرتور با شنیدن نام ولدرمورت کمی لرزید اما فوری به خود مسلط شده و گفت : هری برای همین ما ناراحتیم واسمش را نبر می تواند به راحتی از استعداد فوق العاده مایکل  در ساخت طلسم های بدتر از شکنجه کر فرمان و آوادکداورا استفاده کند

هری : اقای ویزلی چرا وزارت خانه نخواسته که با مایکل همکاری داشته باشد و از او استفاده مثبت کند ؟

آرتور : هری تا قبل از اسکریمجور که به نظرات من زیاد محل نمی گذاشتند

اما می دانم که دامبلدور بیش از 100 دفعه به فاج گفته بود که از مایکل استفاده کند اما فاج حرف او را قبول نداشت من هم بارها به اسکریمجور

گفتم که مایکل را به وزارت خانه بیاورد اما او هم می گفت کسی که

به جادوی سیاه عشق به ورزه وجودش برای وزارت خانه خطرناک هستش

هرمیون : اما آقای ویزلی مایکل هیچ وقت کار سیاهی انجام نداده بود پس

چرا ازش می ترسیدن چون فرزند فرانک گریندل والد بوده ؟؟؟

آرتور : دقیقا به همین دلیل

 

جینی : در زمان قدیم به گریندل والد هم اسمش را نبر می گفتند ؟

آرتور : با لبخندی گفت : بله می گفتند اما با گذشت سالهای زیاد دیگه کسی او را به یاد نمی آورد  و اگر هم بشناستش به خاطر کشته شدن او همه نام او

را به زبان می آورند و ديگه ازش ترسي نداشتند

هری : در این سالها پرفسور دامبلدور سعی نکرد که به مایکل دست دوستی

دراز کند ؟

آرتور : چرا خواست این کار را بکند اما مایکل همیشه یک جواب داشت که

شما پدر من را کشتید حتی اگر من نخواهم جادوی سیاه را انجام بدهم  نمی توانم با صمیم قلب با شما کار کنم

فقط یک کار می توانم برای شما و محفل انجام بدهم اینکه تا زمانی که شما

زنده هستید هرگز با کسی همکاری نکنم او پیش دامبلدور قسم ناشکستنی

خورده بود البته نمي خواست اين كار را انجام بدهد دامبلدور از اوخواسته بود كه اگه راست مي گويد قسم بخورد و مايكل مجبور به قسم خوردن شده بود

برای همین تو این سالها به او ملحق نشده بود و اسمش  را نبر هم از این موضوع خبر داشت و با کشته شدن دامبلدور مایکل هم به دعوت اسمش را نبر پاسخ مثبت داده

رون : اگر مایکل به اسمش را نبر نه می گفت آیا اسمش را نبر او را هم می کشت

آرتور : فکر نکنم چون خیلی به مایکل احتیاج داره فوقش اگه مایکل قبول نمی کرد با به وسیله طلسم فرمان ازش استفاده می کنه هری فکر می کنی

در جهان چند مار زبان در حال حاضر زنده باشند ؟!

هری : فکر کنم 2 نفر من و ولدرمورت

آرتور : نه عزیزم 3 نفر تو اسمش را نبر و مایکل

هری : اما من فکر می کردم این یکی از توانائی های نواده اسلاترین هستش

آرتور: هری فرانک گریدل والد پسر عموی پدربزرگ  اسمش را نبر بوده و اون هم این توانائی را داره که با زبان مارها صبحت کنه در ضمن

مایکل  معجون ساز فوق العاده ایی هم هستش

رون با خنده : پس هری کار اسنیپ کساد شد

آرتور با اخم : رون آخه تو چرا انقدر خنگی بعضی از معجون ها هستن که

 

به دو نفر معجون ساز احتیاج داره مثل معجون نابود کننده که هر کسی بخوره بلافاصله می میره  یا معجون دیوانه کننده که هرکی بخوره فوری

دیوانه میشه و هیچ علاجی هم نداره

خوب بچه ها دیر وقت هستش اگه سوالی ندارید من برم بخوابم که صبح زود بیاد به وزارت خانه بروم در ضمن این حرفهایی که گفتم همه سری هستش وزارت خانه تمایلی نداره که مردم مطلع بشون که مایکل چه توانایی هایی دارید هر چه که فکر نکنم بتوانند جلوی زبان ریتا را بگیرند

هری: میشه من دو تا سوال بپرسم ؟

آرتور : بگو هری اما این دو تا آخری باشند ؟

هری : آیا در ذات مایکل آدم کشی هست ؟

آرتور : مایکل تا حالا به هیچ آدم کشی متهم نشده و شاید هم به خاطر آن قسمی که خورده نتوانسته این کار را بکند اما قبل از آن قسم هم کاری نکرده بود

هري : سوال آخر اينكه مگر مراقب مايكل نبودن پس چرا دزديده شد؟

آرتور : هري ما و وزارت خانه اسكاتلند با كمبود نيرو مواجعه شديم

نمي توانستيم به طور كامل از مايكل مراقبت مي كنيم براي همين شب ها

كمتر نگهبان مي گذاشتيم اما هري حتي اگر نگهبان ها هم زياد تر بودند

باز از پس اسمش را نبر بر نمي آمدن چون فكر كنم اسمش را نبر خودش

با مايكل صحبت كرده

هري : از جا مي دانيد ؟

آرتور : شنيدم كه اسمش را نبر وقتي بخواهد از آدم مهمي دعوت به همكاري بكند خودش پيش او مي رود و باهاش صحبت مي كند

 

خوب شب بخیر

با شب بخیر گفتن آرتور مالی رو به بچه ها کرد که بروند بخوابند

در حین اینکه هری به سمت اتاق خوابش می رفت چشمش به کتاب خانه خانواده بلک و جالب بود که تا الان به آن کتاب خانه توجهی نداشته بود

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 23:7  توسط محمد یاوری  |