تبليغاتX
هری پاتر و دنیای تاریک - هری پاتر و دنیای تاریک فصل پنجم

هری پاتر و دنیای تاریک

هری پاتر و دنیای تاریک فصل پنجم

هری پاتر و دنیای تاریک

 

فصل پنجم : تولد و عروسی و مقام جدید

 

 

هری به همراه رون هرمیون و جینی تا صبح در مورد صحبتهای آقای ویزلی با هم بحث کردند رون معتقد بود که مایکل به خاطر اینکه تا کنون به هیچ کار سیاهی متهم نشده پس با اسمش و نبر همکاری نمی کنه اما هرمیون اعتقاد داشت  که ملحق شدن مایکل به لردولدرمورت یعنی اینکه او برای کمک به او رفته اگر نه می توانست با درخواست او موافقت نکند وضعیت جامعه جادوگری به طور کلی خراب شده است

آنها به قدری با هم دیگر صحبت کردن که نفهمیدن کی به خواب رفتن هری در خواب بود که یکدفعه صدای آپارات را شنید و بعد یک باره وزن سنگینی را روی خودش حس می کرد دو نفر هم  با صدای شادی می خواندند

ای هری تنبل                    چرا هنوز خوابی  خواب آلو

بیدار شو به جنگ با پرسی              دماغ پرسی را بکنی با انبر

 

هری سرش را برگرداند و فرد را دید که روی کمر او ایستاده بود و جرج

هم پای تخت ایستاده بود و به فرد می خندید

هری نگاهی به آن دو کرد وبه آنها  سلام گفت آنها هم به اوسلام کردن و گفتن چطوری هری ؟

هری : خوبم مرسی

هری یک لحظه دید که فرد حواسش نیست و بلند شد و فرد با کله افتاد رو زمین  رون و جینی و هرمیون و جرج همه با هم زدن زیر خنده

هری گفت : حق ات بود می خواستی رو پشت من سوار نشی

رون : چطور شده از کاسبی دل کندین و آمدین اینجا

فرد : به خاطر جشن تولد هری آمدیم داداش کوچولو و چون پس فردا هم عروسی بیل و فلور خواستیم یکمی به خودمان استراحت بدیم

جرج : راستی داداشی از لاوندر چه خبر  حالش خوبه ؟

با گفتن این حرف جرج صورت هرمیون به کلی قرمزشد اما او توانست خیلی سریع خونسردی خودش را حفظ بکنه هر چند که قرمز شدن صورت هرمیون از دید چشم های تیز فرد پنهان نماند

رون هم که دستگمی از هرمیون نداشت گفت : باهاش بهم زدم

فرد : تو بهم زدی یا اون به هم زد حتما زیاد بوسش نکردی که باهات بهم زده

رون با عصبانیت : نخیر من بهم زدم

جرج : پس حتما نگذاشته که بوسش کنی برای همین به هم زدی

رون که دیگه کاملا به مانند یک دیگ جوشان شده بود گفت : اصلا به شما ها چه ربطی داره

فرد و جرج در حالی که می خندیدن و از اتاق بیرون می رفتن گفتن به هر

حال داداش کوچولو حقیقت سخت هستش هرمیون تو هم بهتر دنبال دوست

پسر بهتری بگردی

هرمیون به سمت رون رفت و با خجالت او را بوسید و گفت : رون خیلی هم

خوبه

جینی هم خودش را قاطی کرد و سمت هری رفت و او هم یک بوسه از هری گرفت و گفت : هری هم خیلی خوبه

جرج با خنده گفت : به به ما هم داداش ها با غیرتی هستیم می گم هری از کی تا حالا

فرد : کی بهتر از هری مگه نه جینی ؟

جینی زبانش را درآورد گفت : البته

عصر به یک باره یکی از بزرگترین عذابهای دنیا برای هری نازل شد و آن آمدن دابی و کریچر پیر بود

دابی با خوشحالی به روی هری پرید و گفت : هری تولدت مبارک من آمدم

که خانه را برای جشن تولدت آماده کنم

کریچر هم گفت : ارباب تولدت مبارک و بعد زیر لبی ادامه داد امیدوارم خفه بشی

فرد گفت : چی گفتی کریچر

کریچر : من چیزی نگفت ارباب  (زیر لبی   وای وای موجودات دوقلو وحشتناک )

 در همین هنگام رون و هرمیون دست در دست هم وارد اتاق شدن هری یادش افتاد که از ظهر به بعد نه هرمیون را دیده بود و نه رون را از آن دو پرسید تا حالا کجا بودین

روی با کمی خجالت گفت : همین دور ورا

هرمیون با دیدن دابی و کریچر فریاد زد : دابی کریچر خیلی خوشحالمان کردین که آمدین

دابی : سلام خانم حال شما خوب هستش ؟

کریچر : سلام دوست ارباب خوب هستین (زیر لبی : محل زندگی ارباب من شده جای گند زاده ها )

 با گفتن این حرف از زبان کریچر هری به سمت کریچر رفت و اورا از پیراهنش بالا گرفت و گفت: اگر یک بار دیگر زیر لبی به هر کدام از دوستان من فحش بدهی خودم خفه ات می کنم فهمیدی ؟

کریچر : بله ارباب

هری : حالا گمشو برو تو آشپزخانه

کریچر گفت اطاعت ارباب و به سمت آشپزخانه رفت

هری هم رو به دابی کرد و گفت : دابی تو هم هر کاری که می خواهی انجام بده

دابی : هری پاتر با اجازه ات من فعلا به کمک کریچر بروم و بعد بیام خانه را برای جشن تولدت آماده کنم

هری با خنده گفت : اول استراحت کن بعد برو

دابی : یک جن خانگی خوب هرگز استراحت نکرد فعلا خداحافظ

هرمیون : هری فکر نمی کنی یکم با کریچر تند حرف زدی

جینی : نه هرمیون اصلا تند حرف نزد اون باید بفهمه که ما می دونیم که  چی میگه

هرمیون : او پیره نمی فهمه

فرد : هرمیون خودت را گول نزن

هرمیون : آخه

جرج : هرمیون مطمئن باش عقل کریچر از همه ما سالم تره

بعد چشمکی به آنها زد و گفت البته به جزء عقل رون

رون لیوانی را به سمت آنها پرتاب کرد اما فرد و جرج سریع غیب شده بودن

شب شده بود هری همین که به سمت اتاق پذیرایی خانه می  رفت دید که دابی تمام خانه را با کاغذ رنگی تازئین کرده و روی آنها نوشته تولدی با هری داریم  یا مبارک هری او همین که در اتاق را باز کرد

یک دفعه صدای آواز آمد که تولدت مبارک دید همه دوستانش آنجا بودن

آقا و خانم ویزلی  فرد و جرج  رون و هرمیون   جینی   بیل  فلور  گابریل

لوپین   پروفسور مک گونگال  اسلاگهورن هاگرید  تانکس   مودی   کینگزلی به هری

خیلی خوش می گذشت در این چند ماه اخیر آنقدر به او خوش نگذشته بود

پس از گرفتن کادوها یک باره سر اسکریمجور در میان آتش نمایان شد و گفت : سلام به همگی هری تولدت مبارک

هری: خیلی ممنون

اسکریمجور : آرتور می خواهم همین الان ببینمت البته من باید بیام ایرادی

که نداره

آرتور : نه جناب وزیر

مودی : آرتور همین طوری که نمیشه باید سوال پرسیده بشه و بعد شاید

یک مرگ خوار باشه آن وقت می دانی چه عاقبت خوشی همه خواهیم داشت

مودی پس از گفتن این حرف رو کرد به اسکریمجور و گفت : خوب جناب وزیر من در شب 15 سالگرد تولد شما چه کادوئی به شما دادم

اسکریمجور با اخم گفت : باز هم این سوال خانم ها و آقایان بدانید که مودی

در شب پانزدهمین سالگرد تولد من بهم 1 نات پول داد

آرتوربا خنده گفت : وای مودی چه سخاوتی آقای وزیر خوشحال می شم که

تشریف بیارد

اسکریمجور : تا 5 دقیقه دیگه می آم

هری : پروفسور مودی واقعا 1 نات بهش پول دادین ؟

مودی با خنده ایی که آنچنان به قیافه اش نمی خورد گفت :خیلی پول  زیادی بهش دادم مگه نه پ

رون : خیلی 

پس از چند دقیقه اسکریمجور با پرسی وارد شد  و رو به سایرین کرد و گفت : آقا  و خانم ویزلی من پارسال پرسی را آوردم تا با شما آشتی کنه

سال گذشته  به میل من بود اما امروز خود پرسی با اصرار به من گفت که

دوباره واسطه بشوم او می خواهد از امروز دوباره با شماها زندگی بکند

آیا او را می پذیرید ؟

فرد و جرج نگاهی به پدرشان کردن گویا امیدوار بودن که پدرشان درخواست وزیر را قبول نکنه اما آقای ویزلی گفت :

جناب وزیر من که نمی توانم روی حرف شما حرفی بزنم من پرسی را بخشیدم و خوشحالم که از امروز بار دیگر او در کنار ما باشد

مالی : من که ازخدام هستش 

او با گفتن این حرف به سمت پرسی رفت و او را در آغوش کشید

فلور با دیدن این منظره گفت : وای چه قدر عاشقانه و مادرانه

جینی با شنیدن حرف فلور پشت سر او شروع به استفراغ کرد

اسکریمجور : خوب مزاحم نمی شوم هری باز هم تولدت را تبریک می گم

 آرتور : بمانید اقای وزیر

مودی : آرتور راست میگه بمون من می خواهم به هری کادو بدم

اسکریمجور با خنده گفت : پس خدا به هری رحم کنه چون تا آخر عمر ازش می پرسی که چه کادوئی بهش دادین ممنونم باید بروم اما پس فردا حتما برای جشن عروسی خواهم آمد

او این حرف را زد و به سمت شومینه رفت و غیب شد

جینی : خوب هری حالا نوبت باز کردن کادو ها هستش شروع کن اما باید مال من آخری باشه که باز می کنی

هری هم شروع کرد به باز کردن کادوها کادوی رون کیف پول بود ( البته نه مثل کیف پول چند سال قبل هاگرید )  هدیه هرمیون یک کتاب جدید مبارزه با جادوی سیاه بود لوپین به او یک کیف هدیه داده بود که هر چی در آن می گذاشتی جا می شد فرد و جرج سری کامل وسائل اختراعی شان را

داده بودن

کینگزلی یک دشمن یاب بزرگ به هری داد که البته هری فکر می کرد که

از دشمن یاب قبلی خیلی بهتر کار می کند

مک گونگال به هری کتابی داد که اموزش کامل کارگاه شدن بود

هاگرید یک بسته شوکلات عسلی کادو داده بود آقا و خانم ویزلی هم یک دست ردا ء به هری دادن

اسلاگهورن یک شیشه معجون خوش شانسی به او داد

مودی گفت : خوب هری این هم کادوی من البته به شرطی که به اسکریمجور نگی مبلغش چقدره و کیسه ایی را به هری داد

هری پاکت را باز کرد در کیسه مبلغ 100 گالیون پول بود

هری با خنده گفت : اما پروفسور مودی من خوشحال می شم که شما همیشه از من بپرسین که چقدر پول بهم دادید

هری نگاهی به صورت رون انداخت که کمی درهم رفته بود و بعد تصمیم گرفت که 100 گالیون را به رون هدیه کند

در میان تعجب همه پرسی هم به هری هدیه ایی داد هدیه او یک جفت کفش

مشنگی بود که احتمالا هم با مبلغ بالائی خریده بود

 

جینی نگاهی به هدیه پرسی انداخت و خندید و گفت : پرسی رو دست من

بلند شدی من هم به هری می خواهم هدیه مشنگی بدم

آرتور : چی براش خریدی جینی الکتریکی هستش ؟

جینی با خنده گفت : یک جورائی آره  هدیه من یک ساعته چون سه سال پیش ساعتش تو آب خراب شد دستت را بیار جلو می خواهم دستت کنم

هری فکر کرده بود که همه کادوها تمام شده می خواست کیک بخوره که

دابی فریاد زد هری پاتر هری پاتر من هم خواست به شما کادو داد

سپس یک بسته به هری داد و گفت این هدیه شما ؟

هری بسته را باز کرد یک قلم بود که روی جعبه آن نوشته بود که این قلم

هرگز احتیاج به جوهر ندارد

هری لحظه ایی فکر کرد که نکنه این قلم از آن قلم هایی است که آمبریج برای شکنجه دادن او ازش استفاده می کرد اما بقیه جعبه را خواند که

جوهر این قلم در خودش موجود است و هرگز تمام نمی شود

هری : ممنونم دابی خیلی قشنگه

دابی : قابل شما را ندارد هری کریچر نتوانست کادویی تهیه کند چون او

پول نداشت و به همین دلیل خیلی ناراحت بود و برای همین نیامد که به شما

تبریک دوباره بگوید

هری با اینکه می دانست دابی دارد دروغ می گوید گفت از طرف من از کریچر هم تشکر کن

دابی : کریچر خیلی خوشحال می شه که پیغام شما را بشنود

بعد از مهمانی وقتی که همه به سمت اتاقهای خواب خود می رفتند هری دابی و کریچر را دید که بر روی کتاب خانه رفته بودن تا تزیناتی را که دابی کرده بود را جمع کنند ناگهان اتفاق عجیبی افتاد و کتاب خانه خاندان بلک  سرنگون شد و صدای بلندی از آن به گوش رسید

هری آمد که به آنها بگوید که ایرادی ندارد چشمش به صورت کریچر افتاد که رنگ از صورتش پریده بود

هری گفت : کریچر دابی ایرادی نداره برین بخوابین بقیه کارها را صبح انجام بدین

هری آمد که به سمت اتاقش برود که متوجه دیوار پشت کتاب خانه شد که

الان چیزی از آن محافظت نمی کرد بر روی دیوار آنجا عکس دو تا مار

به مانند عکس ماری که در شیر دستشویی ورودی تالار اسرار اسلایترین

دیده بود حک شده بود

هری رنگ کریچر را می دید که لحظه به لحظه رنگ پریده تر از قبل می شد یک بار فریاد زد کریچر مگه نگفتم که برو آشپزخانه

کریچر با شنیدن این دستور فوری به آشپزخانه رفت

هری رو به رون  هرمیون و جینی کرد و گفت : می خواهم یک چیزی را امتحان کنم اما مواظب باشید که یک وقت پدر مادرتان نیان چون نمی خواهم فعلا کسی چیزی بفهمه اگر اینجا یک در باشه شاید به جاودانه سازها ربط

داشته باشه و اگر هم این جا حفره ایی وجود داشته باشد ممکنه وجودش برای همه ما خطرناک باشه پس مواظب باشد

آنها سری برای هری تکان دادن و موافقت خودشان را با این حرکت اعلام کردن  هری نگاهی به مارهای روی دیوار کرد و به زبان ماری گفت :

باز شو

در نهایت تعجب همه آنها در باز شد یک حفره تاریک و خیلی بزرگ بود

هری خواست که داخل شود اما صدای آقای ویزلی را شنید که می گفت

بچه ها این صدای چی بود خواب هستین یا بیدارین اتفاقی برایتان که نیافتاده

هری وقتی دید که آقای ویزلی داره به طبقه دوم می آد فوری از حفره بیرون آمد در حفره را بست و با جادو کتاب خانه را سر جایش گذاشت

قبل از اینکه رون بخوابه هری رو به رون کرد و گفت رون می خواهم

هدیه کریسمست را چند ما جلوتر بدهم

رون گفت : چرا چی هستش ؟

هری کیسه پول را برداشت و به رون داد و گفت : بیا بگیرش

رون : دیوانه شدی هری نمی خواهم

هری : من لازمش ندارم الان نگیری می گذارم کریسمس بهت می دمش

رون : یعنی این همه پول را کادو می دی به من

هری : آره بگیرش اگه نه طلسمت می کنم

رون با خوشحالی کیسه را گرفت و گفت لطفا به کسی نگو

هری : خیالت راحت رفیق

رون خیلی زود به خواب اما هری  

تا صبح خواب به چشمان نیامد او به آن حفره فکر می کرد خودش هم نمی دانست که چرا به آن حفره مشکوک شده البته وجود یک حفره در یک خانه جادوئی غیر معمول نیست اما حفره ایی که رمز ورودش

صحبت کردن با زبان مارها باشد به طور حتم می توانست خطرناک باشد

او روز بعد هم به آن حفره فکر کرد اما اصلا فرصت نمی کرد که به سراغ اش برود

بالاخره روز عروسی فرا رسید هری تا آن روز فکر می کرد قرار بر این است که جشن ازدواج فلور و بیل    تانکس و لوپین با هم برگذار بشود اما

بعدا فهمید  که تانکس و لوپین خواستن که بدون جشن زندگی مشترک خودشان را جشن بگیرند

این مراسم اولین جشن عروسی جادوگری بود که هری در آن شرکت می کرد آنها به یک کلیسای جادوگری رفتند اطراف این کلیسا پراز مامورین وزارت خانه بود که امنیت مراسم را تامین می کردند

مهمانان زیادی آمده بودن و مراسم عقد و عروسی به خوبی انجام شد در طول مراسم هری و جینی در کنار هم نشسته بودن و جینی هر چند لحظه یک بار به هری نگاه می کرد

آخر سر هری با خنده از او پرسید : جینی اتفاقی افتاده

جینی کمی از خجالت قرمز شد گفت : داشتم به این فکر می کردم که جشن

عروسی ما باشه

هری خندید و دست جینی را گرفت و گفت : جینی من پارسال باهات حرف

زدم تو مراسم تشیع جنازه دامبلدور

جینی : و من هم قبول نکردم و نمی کنم

هری : جینی  با من بودن یعنی در خطر بودن جانت

جینی : مهم نیست هری اصلا مهم نیست من بیشتر از این ها تو را دوست دارم که جانم برایم اهمیت داشته باشه دیگه حرفش هم نزن اگه نه از آن طلسم آن دماغی برات می فرستم

هری خندید و گفت : من هم آن را بهت برگشت می دهم

جینی هم لبخندی زد و چیزی نگفت

دلیل خطر مراسم خیلی سریع برگذار شد و همه به خانه های خود رفتند

خانواده ویزلی با یکسری از مهمانان عضو محفل هم به خانه بلک رفته

تا ادامه جشن را آنجا ادامه بدهند

بعد ازپایان مراسم عروسی تعطیلات خیلی کسل کننده بود هری هر وقت

می خواست که به سمت حفره برود و در آن را باز کند کریچر مزاحم او

می شد از طرفی دیگه خانم ویزلی هم به طور دائم مراقب او بود و اگر

چند دقیقه خبری از هری نمی شد می آمد تا از او خبری بگیرد

تنها 3 روز به بازگشائی مجدد هاگوارتز باقی مانده بود هری تصمیم گرفته بود که به مدرسه برود و مدتی را در آنجا بگذراند و بعد به دنبال جاودانه سازها برود

آنها عصر روز دوشنبه جهت خرید وسائل مدرسه باید به کوچه دیاگون می رفتند از طرف وزارت خانه دو ماشین برای آنها تهیه دیده شده بود آنها

به دیاگون رفتند و بدون هیچ مشکلی وسایل مورد نظر خود را خریدن همین که خواستن از دیاگون بیرون بروند چشم هری به  تیتر یک پیام امروز افتاد که نوشته شده بود 

                            وزارت خانه از دستور اسمش را نبر سرپیچی کرد

                                               جسد آموس دیگوری پیدا شد

 

هری رو به آقای ویزلی کرد و با ناراحتی گفت : آقای ویزلی آقای ویزلی

آرتور : بله هری

هری : شما روزنامه امروز را خوندین ؟

آرتور : نه وقت نکردم چی نوشته؟

هری : نوشته جسد آموس دیگوری پیدا شده

آرتور : نه وای نه من باید بروم وزارت خانه

او این را زمزمه کرد و رو به بقیه کرد و گفت سریعتر بیان شما را به منزل بلک برسانم و بعد باید به وزارت خانه برم

او آنها را به منزل رساند و غیب شد پس از 2 ساعت با یک نامه برگشت

مالی : چی شد آرتور؟؟

آرتور با ناراحتی گفت : آموس دیگوری به دست اسمش را نبر کشته شد

مالی : چرا ؟؟؟

هری با عصبانیت گفت : به خاطر اینکه من را تحویل ندادن درسته ؟

آرتور: آره اما هری وزارت خانه باید خیلی دیوانه باشه که تو را بخوان تحویل بدن

مالی : این نامه چی هستش تو دستش

همین که مالی این حرف را زد پرسی هم ظاهر شد و گفت : پدر تبریک می گم هر چند که فکر نکنم زیاد خوشحال باشین

مالی : پرسی از چی داره حرف می زنه

آرتور : بگیر نامه را بخون

مالی نامه را در دست گرفت و شروع به خواندن کرد

 

از وزارت خانه سحر و جادو

به آرتور ویزلی

 

به این وسیله شما را به مقام معاون اولی وزارت خانه سحر و جادو منظور می کنم امید است که دراین موقیعت بحرانی به یاری ما بشتابید

 

                                                                             اسکریمجور

                                                                     وزیر سحر و جادو

 

هری با همه عصبانیتی که در خود می دید به آقای ویزلی تبریک گفت بقیه

افراد خانواده ویزلی مانند هری هم خوشحال بودن و هم ناراحت  اما با این وجود جشنی گرفتند تا کمی ناراحتی خود را فراموش کنند

پس از شام همه به اتاقهایشان رفتن تا برای رفتن به هاگوارتز آماده بشوند آنها باید صبح زود از خواب بلند می شدن  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 0:45  توسط محمد یاوری  |