هری پاتر و دنیای تاریک فصل ششم
هري پاتر و دنياي تاريك
فصل ششم : سفر پردردسر
ساعت 7 صبح بود كه با جيغ وحشتناك خانم ويزلي همه اهالي خانه از
خواب بيدار شدند مالي با وحشت مي گفت بچه ها بلند شيد سريعتر الان قطار حركت مي كنه و جا مي مونيد
رون هري جيني هرميون بيدار شين
هري با نگراني گفت : خانم ويزلي هنوز وقت براي حركت داريم
مالي : مي دانم عزيزم اما ما هميشه دير مي رسيم
جيني در حالي كه صورتش را با حوله خشك مي كرد گفت : اما هميشه
بالاخره رسيديم
آقاي ويزلي كه رادايش را تنش كرده بود و جلوي آئينه داشت خود را مرتب مي كرد گفت : چمدانهايتان را بستين ؟
جيني : من كه مال خودم را بستم بقيه را نمي دونم البته فكر كنم رون هنوز
كاري نكرده
جيني اين را گفت و زبانش را به سوي رون درآورد
رون كه چمدانش را روي زمين مي كشاند گفت : بابا اين دختر عجب دروغگويي شده مگه نه هري راستي هري چطور شد كه تصميم گرفتي با ما به هاگوارتز بيايي
هري : بعدا بهت مي گم الان نميشه اما فكر كردم اگه بخواهم بي مقدمه
ترك تحصبل كنم همه بهم مشكوك بشن
مالي كه داشت از عصبانت منفجر مي شد آمد و گفت : رون چقدر حرف
مي زني
رون : مادر جان من آماده ام
30 دقيقه بعد همه با هم سوار ماشينهاي مخصوص وزارت خانه شدن و به سمت ايستگاه كينگزكراس حركت كردند آنها بدون هيچ مشكلي وارد سكوي
4/3 شدند اين بار پيش بيني خانم ويزلي به حقيقت تبديل نشده بود و
بدون هيج تاخيري سوار قطار شدند چيزي كه توجه هري را به خود جلب كرد تعداد بچه ها بود كه نصف شده بودن و دو برابر بچه هاي مدرسه
كارگاه از طرف وزارت خانه به هاگوارتز اعزام مي شدند
رون و هرميون به سمت واگن سرپرست ها رفتند و هري و جيني همه به دنبال واگن خالي كه خيلي زود هم توانستند پيدا كنند مي خواستند كه در
كوپه بشينن كه صداي شنيدن كه به آنها سلام مي كرد
هري برگشت و تانكس را ديد
هري : سلام تانكس اينجا چي كار مي كني
تانكس : محافظ كوپه هستم امسال براي هر كوپه يك نگهبان گذاشتن
جيني : چه جالب حالا تو محافظ كدوم كوپه هستي
تانكس : همين جا بشينيم من هم مي مانم
حدود يك ساعت از حركت قطار به سمت هاگوارتز مي گذشت رون و هرميون هم به آنها ملحق شده بودند زن اغذيه فروش مثل هميشه با
چرخدستي اش به سمت آنها آمد و گفت چيزي نمي خوريد
هري آمد كه خوراكي بخرد تانكس گفت : هري نمي خواهد چيزي بگيري امروز همه مهمان من هستين
هرميون : آخه چرا
تانكس چشمكي زد و با كمي خجالت گفت : يادم آمد كه به شما ها شيريني عروسي مو ندادم
هرميون : حالا لازم نيست كه زحمت بكشي
تانكس با خنده : نه لازمه
ساعتها مي گذشت و كلي به همه آنها خوش مي گذشت سفر مثل هميشه بود اما به يك باره همه احساس سرما كردن هري رو به تانكس كرد و با
وحشت گفت : نكنه ديوانه سازها آمدن
تانكس : نمي دانم بگذار برم ببينم
تانكس تا آمد از كوپه خارج شود با چهره وحشت زده لوپين مواجه شده
كه گفت : تانكس تانكس ديوانه ساز ها و مرگ خوارها دارن حمله مي كنن
دور تا دور قطار را گرفتند راننده را كشتن
تانكس به سمت بيرون مي رفت گفت : همه شما ها همين جا بمانيد
تانكس همين كه بيرون رفت از بيرون صداي جيغ شنيده مي شد هري تحمل نكرد و گفت : من رفتم شما ها همين جا بمونيد فهميديد
هرميون : من هم مي آم
هرميون اين را گفت و با هري بيرون آمد
هري ديوانه سازي را ديد كه به سوي او مي آمد فوري به ياد يك خاطره
دوست شدن و بوسيدن جيني افتاد و فرياد زد : اكسپكتوپاترونوم گوزن نقره ايي رنگ از چوب دستي اش بيرون آمد و به سمت ديوانه سازهاي
واگن به حركت در آمد
هري رو به هرميون كرد و گفت : خوب اگه اومدي كمك پس شروع كن
ديگه
آنها پس از چند دقيقه توانستند با كمك كارگاهها ديوانه سازها را فراري بدن هري فكر كرد كه جنگ تمام شده اما ناگهان به ذهنش رسيد كه وقتي
لوپين آمد فرياد زد كه ديوانه سازها و مرگ خوارها حمله كردند پس
مرگ خوارها كجا بودن هري خواست كه به هرميون اين مطلب را بگويد
كه بلاتريكس را روبه رو خود ديد
بلا : سلام كوچولو ها
هري با نفرت نگاهي به بلاتريكس كرد و گفت : تو چطور آمدي اينجا
از اربابت اجازه گرفتي
بلا : خفه شو كله زخمي حيف كه فقط ماموريت دارم تو را سالم ببرم اگه نه الان نشانت مي دادم
هري وسط حرف بلاتريكس پريد و گفت : اون خيانتكار هنوز نمرده
بلا دهنش را كمي كج كرد و گفت : نه به كوري چشم تو زنده اس
هري يك بار فرياد زد : عبرودراكرادز ( طلسمي كه باعث مي شه كه تا 5 دقيقه بلاتريكس چيزي نبينه )
هرميون از پشت سر او طلسم بيهوشي را به سمت بلاتريكس فرستاد و
بلا را بيهوش كرد
هري هم به وسيله طناب نامرئي دست و پاي او را بست تا نتواند تكان بخورد
آميكوس ديگر مرگ خواري كه در شب كشته شدن دامبلدور همراه يارانش در هاگوارتز بود داشت با رون مبارزه مي كرد هري از پشت به او نزديك شد و لگد محكمي به او زد و بلافاصله گفت ايمپديمنتا آميكوس از درد فريادي كشيد و برگشت گفت : هري اين دومين بار هستش كه تو اين طلسم را روي من اجراء مي كني پس آوداكداورا هري به سرعت سپرمدافعي ساخت
در همين هنگام صداي اسنيپ را شنيد كه گفت : بروزان كي به تو گفت اين طلسم را روي پاتر اجراء كني فوري غيب شو برو لرد سياه كارت داره
اسنيپ اين را گفت و خواست كه خود را غيب كنه كه هري فرياد زد
كجا مي ري خيانت كار
اسنيپ رو به هري كرد و گفت : ديوانه كوچولو هنوز ياد نگرفتي ذهنت را ببندي و بدون تكان خوردن دهنت طلسم كني
اسنيپ اين را گفت و خودش را غيب كرد و رفت
هري فرياد زد : وايسا ترسو
اما نگاهي به سمت ديگري افتاد هري گري بك را ديد كه مي خواست لونا را گاز
بگيرد او به لونا مي گفت خانم خوشگله خيلي دوست دارم يك گاز كوچولو ازت بگيرم
او دهانش را به صورت لونا نزديك كرده بود كه صداي جيني را شنيد
كه طلسم ان دماغي خودش را به سمت گري بك فرستاد از سوي ديگر هم
هري كه خيلي خشمگين بود شكنجه گر را به گري بك زد او داشت فرياد
مي زد كه لوپين آمد
لوپين گفت : هري چيكار داري مي كني
هري گفت : دارم انتقام تو و خيلي هاي ديگه را از اين جاني مي گيرم
لوپين گفت : نه هري تو نبايد انتقام را با طلسم شكنجه گر بگيري در ضمن من را نبايد ببينن من بايد الان با شنل نامرئي باشم تا من را نشناسن اما
ولش كن دست و پايش را ببند فقط
هري تا چوب دستي اش را بالا برد گري بك با زرنگي فرار كرد بلاتريكس
را برداشت و غيب شد با غيب شدن گري بك بقيه مرگ خوارها هم عقب نشيني كرده و رفته بودن
هري رو به لوپين كه حالا شنل را از خودش كنار زده بود كرد و گفت
كسي از ما كشته يا زخمي شده يا نه
لوپين گفت : كشته نداديم اما يكي از كارگاهها كمي زخمي هستش كه
فرستاديمش به سنت مانگو
هري به لوپين گفت : اسنيپ اينجا بود
لوپين با تعجب گفت :اينجا چي كار مي كرد ؟!
هري : آميكوس مي خواست با آواكداورا من را بكشه كه من با سپر مدافع آن را منحرف كردم و بعدش
آمد آميكوس را دعوا كرد و به من هم گفت كه چرا هنوز ياد نگرفتي كه ذهنت را ببندي و بدون تكان خوردن دهانت طلسم كني
ريموس اين دومين باره كه اسنيپ بعد از اينكه فهميدم با ولدرمورت همكاري مي كنه من را راهنمايي كرده و نگذاشته كسي به من آزاري برسانه ؟ آخه چرا اين كار مي كنه ؟
ريموس : نمي دانم هري واقعا نمي دانم چرا اسنيپ اين كار كرده
هري :بلاتريكس گفت ما ماموريت داريم كه تو را بدزديم پس چرا اسنيپ اين كار را نكرد؟
ريموس : اين جوابي براي سوالات ندارم اميدوارم با گذر زبان به جواب هات برسي خوب من برم ببينم مي تونيم قطار را به حركت دربياريم يا نه
بچه ها خسته و كوفته به سمت كوپه خودشان رفتند
رون گفت : خوب بود مبارزه خوبي بود مگه نه هري
هري كه در فكر بود گفت : آره خيلي خوب بود
رون راستي هري يك سوالي به ذهنم رسيد ؟
هري : چي رون
رون : چرا به منزل پدر و مادرت نرفتي ؟!
هري : مي داني رون حس كردم فعلا وقتش نيست اما مطمئن هستم درس خواندن من امسال تا پايان سال نيست و من بالاخره بايد به دنبال جاودانه سازها برم
پس از چند دقيقه قطار به راه افتاد لوپين آمد و گفت خوشبختانه شاگرد راننده زنده بود و قطار را راه انداخت
يك ساعت بعد همه آنها خسته و كوفته به هاگوارتز رسيدن رداهايشان را به تن كردن و از قطار پياده شدن
هاگريد به مانند هميشه فرياد مي زد كلاس اوليها از اين طرف حدود
20 بچه به سمت او رفتند
هاگريد با ديدن آنها گفت : خوشحالم كه آمديد همش فكر مي كردم كه
هاگوارتز بدون شماها خوش نمي گذره
او سپس بغضي كرد و گفت : هر چند كه بدون دامبلدور هم ديگه به خوبي
گذشته نيست
هري هرميون رون جيني سوار يكي از كالسكه ها شدن و به سمت هاگوارتز رسيدن اولين منظره ايي كه در پلكان هاگوارتز ديدن به كلي باعث تعجب و ناراحتي آنها شد
بدعنق بر روي پلكان نشسته بود و اصلا هم خوشحال به نظر نمي رسيد
اين چيزي نبود كه آنها در اين شش هفت سال از بد عنق ديده بودن
هري به سمت بدعنق رفت و گفت سلام بدعنق چي شده چرا ناراحتي ؟
بدعنق آهي كشيد و گفت : سلام پاتي ديوونه خوبي ؟
هري گفت : مرسي مي گم چرا ناراحتي نكنه اخراجت كردن ؟
بدعنق گفت : نه هميشه يك روز قبل از آغاز سال تحصيلي دامبلدور من
را صدا مي زد مي گفت سعي كنم كه زياد تو شوخي ها كسي را اذيت نكنم
اما امسال كسي من را صدا نزد
هري كه كمي دلش براي بدعنق مي سوخت خواست بگويد كه مك گونگال به او چيزي نگفته كه هرميون پيش دستي كرد و از او اين سوال را كرد
بدعنق جواب داد : نه بابا مك گونگال كلي كار داره و وقت نصيحت يك روح عصيانگر را نداره
هري ناگهان حرفي زد كه خودش هم بعدا از اين حرفي كه زده بود تعجب كرده بود او گفت : اما بدعنق همه ما به خنده احتياج داريم با خنده و عشق
ميشه ولدرمورت را شكست داد
بد عنق گفت : راست مي گي
هري لبخندي زد و گفت : آره
بدعنق پس يك دقيقه صبر كن
بدعنق اين را گفت و پس از 1 دقيقه با يك گلوله آبي به سمت آنها آمد و گلوله را به سوي آنها پرت كرد و خنديد و گفت مرسي از همدرديتون
هري و بقيه كه حسابي خيس شده بودن به سمت ميز گريفندور رفتند سال
اولي ها هم رسيده بودن
كلاه هم روي صندلي گذاشته شده بود
هري منتظر بود كه كلاه شروع به آواز كند اما در نهايت تعجب ديد كه كلاه گفت : نمي خواهم امروز برايتان شعري بخونم مي خوام براتون حرف بزنم
سالها بود كه دامبلدور از من مي خواست كه شعر گروهبندي را بسازم اما
امسال هيچ كي چيزي به من نگفت
امسال سخت ترين سال هاگوارتز هستش تعداد دانش آموزان شنيدم كه از
هميشه كمتره
بچه ها بدونيد كه خطر هميشه و همه جا هست مواظب خودتان باشيد
از هيچ مورد مشكوكي غافل نشيد و به مدير اساتيد و ارواح خبر بدهيد
ديگه چيزي ندارم بگم گروهبندي را شروع مي كنيم
هري پروفسور اسپراوت را ديد كه ليست سال اوليها را در دست داشت
نا خوداگاه به ميز مدير نگاه كرد و ديد كه پروفسور مك گونگال آنجا نشسته
پروفسور اسپراوت يكي يكي ليست را خواند تا اينكه تمام بچه ها گروه بندي شدن
سپس مك گونگال بلند شد و شروع به سخن راني كرد
صحبتهايي كه مي كنم بايد بگم يكي از سخت ترين حرفهايي است كه مي خواهم بزنم همانطور كه مي دانيد سال قبل پروفسور دامبلدور كشته شد
و وزارت خانه سحر و جادو و هيات مديره مدرسه تصميم گرفتند كه من
را به عنوان مديره اين مدرسه انتخاب كنند
امسال يكي از سخت ترين دوران زندگي ماست پروفسور دامبلدور در بين ما نيست او يكي از بهترين جادوگران قرن حاضر بود و يكي محافظ خوب
براي دنياي جادوئي از همه شما مي خواهم كه مواظب خودتون باشيد
در ضمن جا داره دو تا استاد جديد را به شما معرفي كنم
استاد جديد درس مبارزه با جادوي سياه كينگزلي شكلبوت و استاد جديد
درس تغييرشكل پروفسور آمريك سويچ كه در گذشته كتابهاي درسي
درس تغيير شكل را نوشته بودن دو استاد از جاي خود بلند شدن و به
دانش آموزان اداي احترام كردند
پس از پايان سخنراني مك گونگال گفت شام اماده است اميدوارم لذت ببريد
بچه ها مشغول خوردن شام و درس شدن و پس از
چند لحظه كه از خوردن نگذاشته بود مك گونگال گفت آقاي فليچ از من خواستن كه بگويم هيچ محصولي از فروشگاه جادوئي ويزلي نبايد تهيه شود او اين را گفت سپس آنها را مرخص كرد
هري به سمت خوابگاه رفت و وقتي ديد كه فقط سيسموس نيامده كه البته با وجود مادر سيسموس هيچ جاي تعجب نداشت
هري و بقيه روي رخت خواب خود دراز كشيدن و به خواب رفتن